23 تير 1405 / ۲۸ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 50455
شنبه 22 آبان 1395 , 10:15
شنبه 22 آبان 1395 , 10:15


وقتی سیاست لباس ورزش میپوشد
سیدرضا موسوی فاضل
منبر وارونهنما
سیدمهدی حسینی
خونخواهی امام شهید و ۱۳۵ روز بیچارگی شیطان
محمد ایمانی
برادرانه با حضرت عزرائیل علیهالسلام!
حسین شریعتمداری
وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی
هرمز، امنیت انرژی و آینده نظم منطقهای
علیرضا رجائی
ایران و العراق لایمکنالفراق
هاشم اسدی
مراقب عملیات فریب «۱۱ سپتامبر» باشیم!
بوالفضل درخشنده
جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی

شهیدکسائیان وشعارنویسی ضدشاه
«ابراهیم» همیشه در کیفش اسپریهای رنگی داشت و هر وقت که فرصتی دست میداد، دیوارهای شهر را به شعارهای انقلابی زینت میداد. کافی بود موقع عبور از خیابانها چشم ماموران رژیم را دور میدیدیم؛ فوراً اقدام به نوشتن شعار میکردیم.
در خاطره ای درباره شهید سیدابراهیم کسائیان آمده است: «ابراهیم» همیشه در کیفش اسپریهای رنگی داشت و هر وقت که فرصتی دست میداد، دیوارهای شهر را به شعارهای انقلابی زینت میداد. کافی بود موقع عبور از خیابانها چشم ماموران رژیم را دور میدیدیم؛ فوراً اقدام به نوشتن شعار میکردیم. ابراهیم در این کارها بیشتر از دیگران فعالیّت میکرد. شعاری که بیشتر از همه وحشت در اندام رژیم انداخته بود این بود که: «شاه باید برود».
با چند نفر از بچهها، آرام به طرف سینما رفتیم و ابراهیم نیز با تعدادی دیگر از طرف دیگر خیابان میرفتند که تظاهرات و برنامههایشان را اجرا کنند. در حالی که به سینما نزدیک میشدیم، یکی از افسران شهربانی به ما مشکوک شده بود و سریع خودش را به ما رسانده بود. تا برگشتم عقبم را نگاه کنم خود را زیر باطوم مامور شهربانی دیدم. ضربات باطوم آن مامور رعد آسا بر سر و صورتم مینشست. دستهایم را بالای سرم سپر کرده بودم. جیغ و دادم بلند شده بود، در این حال «ابراهیم» و شهید «جعفر رضایی» از آن سوی خیابان ما را دیده بودند که با مامور شهربانی درگیر شدهایم. آنها خودشان را به ما رساندند و در آن حین که مامور شهربانی به کتککاری من مشغول بود، «ابراهیم» از پشت پرید و کلت افسر را از کمرش کشید و پا به فرار گذاشت. افسر ژاندارمری برگشت و به دنبال «ابراهیم» و «جعفر» دوید؛ او در حالی که میدوید فریاد میزد: «کلتم، کلتم، نذارید فرار کنن! کلتمو بردن!»
در این کشاکش، من خودم را از پشت به افسر رساندم. باطوم را محکم از دستش کشیدم و فرار کردم. مامورها به دنبال ما بودند. انبوه جمعیتی که برای تظاهرات به خیابانها آمده بودند، برای این که مانع رسیدن دست ماموران به ما شوند، ما را در میان خودشان گرفتند و در لابهلای جمعیت پنهان شدیم. در حالی که سخت نگران ابراهیم شده بودم، داد میزدم: «ابراهیم! مواظب خودت باش!»
سه، چهار نفر از ماموران که ما را دنبال میکردند، وقتی به انبوهی و ازدحام جمعیت میرسند، مردم راه را بر آنها میبندند و مانع آنها میشوند، بین مردم و ماموران درگیری شدید صورت میگیرد.
اشک سید، ص 18-13
منبع: تسنیم
منبع: مشرق


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















