19 شهريور 1405 / ۲۷ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 51392
یکشنبه 19 دي 1395 , 09:11
یکشنبه 19 دي 1395 , 09:11


جنگ ارادهها و محاسبات ناکارآمد دشمن
مسعود اکبری
تعلل تا به کی؟
سیدمهدی حسینی
مواظب روایتسازیهای غلط دشمن باشیم
حسن رشوند
خیانت مُدام و لاف دفاع از مردم؟!
محمد ایمانی
قدرت برای صلح، اقتدار برای بازدارندگی
علیرضا ضابطی سیستان
حدیبیه؛ حقیقتی که به نام سازش تحریف شد
حسن خلیل خلیلی
سلطنت برای ما، بمباران اتمی برای مردم ایران
محمدرضا الهی
بازی با واژگان در غیاب پاسخگویی
حمیدرضا مرادی
آیا بریتانیا هدف بعدی پوتین خواهد بود؟
علیرضا تقوینیا
راهکارهای دلارزدایی از اقتصاد کشور
حمیدرضا جیهانی

ما هنوز ایستادهایم؛ در خط مقدم، با ولایت
علیرضا ضابطی سیستان
عصر دلتنگی
ابوالقاسم محمدزاده
رئیس مکتب ما و رئیس مذهب
محمد قولی میاب (کوثر)
تلنگری برای دلهایی که مهر را فراموش کردهاند
علیرضا ضابطی سیستان
همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی

نبرد تن با گلوله تانک و خمپاره
سی سال پیش در چنسن شبی یکی از سخت ترین عملیاتهای دفاع مقدس آغاز شد. عجب شبی بود آن شب! چه دلهره آور بود نبرد با تیر مستقیم تانک و دوشکا و خمپاره ۶۰ که هر سانتیمتر زمین را ده ها بار شخم می زد.
جانباز فیروز احمدی، از دیده بان های لشگر 10 سید الشهدا در متن کوتاهی درباره عملیات کربلای 5 نوشت:
سی سال پیش در چنسن شبی یکی از سخت ترین عملیاتهای دفاع مقدس آغاز شد. عجب شبی بود آن شب! چه دلهره آور بود نبرد با تیر مستقیم تانک و دوشکا و خمپاره ۶۰ که هر سانتیمتر زمین را ده ها بار شخم می زد.

چه تکه های بزرگی از بدن همچون دست و پا و سر نفر جلویی بر صورت و تنت می خورد و باز رو به جلو حرکت می کردی. افسانه و قصه و خواب نبود. رستم و زال و کاوه و آرش نبود. جوان هفده ساله بود و ایمان و غیرت و شجاعت و چه سلحشوران بزرگی آن شب و شب های بعد عروج کردند. امروز هم بعد از سی سال دو کلمه از سلول سلول بچه های جنگ جدا نمی شود، کربلای ۵ و شلمچه...
شادی روحشان صلوات..


جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی
















با گوشت و پوست استخوان کربلای پنج را لمس کردم.
فرمانده ام با یک خمپاره تکه تکه شد و زره زره بدنش روی کلوخهای خاکریز و روی لباسهای
بچها ریخته بود . از بدن مطهرش دو مچ پا پیدا کردیم.
با ترکش همان خمپاره سر دوستم جدا شده بود و از روی خاکریز غطیده بود به جای پاهایش و خورده کلوخها به رگهای بریده سرش چسبیده بودند .
ما کربلای حسین ع را دیدیم و در آن شرکت کردیم.
آهای مسولان مواظب باشید رزمنده گان از شما راضی باشند و گرنه روز قیامت بد جور باید حساب پس دهید.
من بعنوان رزمنده و مجروح جنگی و برادرغواص شهید از شما ناراضی هستم .
کربلای جهار برادرم مفقود شد و کربلای پنج خودم مجروح .
مردم آیا این رفتار با ما ایثارگران جوانمردانه است . اکثر ایثارگران از بنیادشهید ناراضی هستند.