سه شنبه 25 آذر 1399 , 11:14




مروری کوتاه بر زندگی شهید «مهدی تراب اقدامی»
مهدی در میان دوستانش یک برادر و یک استاد و در سختیها برای همه یار و در ناراحتیها غمخواری دلسوز و مهربان و در راه خدا عاشقی سوخته و عارفی پاکباخته و در راه وصال دوست طالب جانانه بود و بحق او مصداق «آیه اشدٌا و علی الکفٌار و رحماء بینهم» بود و این امر را در جبههها به اثبات رسانید.
از تهران، شهید «مهدی تراب اقدامی» در پنج آذر ۱۳۴۵ در روستای عبدالله آباد دامغان و در یک خانواده مستضعف و مذهبی بدنیا آمد و در سال ۱۳۴۹بهمراه خانواده اش به روستای بکه شهریار عزیمت کرد.
او با وجود ضعف و بیماری شدیدی که در اوایل دوران کودکی داشت به لطف خدا رشد نمود و در سال ۱۳۵۱ به مدرسه رفت و با هوش و استعداد سرشاری که داشت درسهایش را تا کلاس دوم راهنمایی به خوبی ادامه داد.
در اواسط سال سوم بود که شنید در مهرانشهر دروس آمادگی طلبگی دائر خواهد شد با علاقه شدیدی که به اسلام و روحانیت اصیل داشت تابستان همان سال در این کلاسها شرکت نمود و در اتمام دوره، پای به حوزه علمیه تهران نهاد و در یکی از مدارس تهران مشغول تحصیل شد.
مهدی در دوران طلبگی نیز هوش و استعداد و پشتکار بسیاری از خود نشان داد او شبها دیر میخوابید و صبح ها زود بیدار میشد و به مطالعه میپرداخت بطوری که وقتی اولین بار قرآن را به همراه ترجمه و تفسیرش ختم نمود بربسیاری از آیات قرآن تسلط داشت و همین استعداد و پشتکار وی بود که باعث شد وی استادی را که بتواند او را از نظر علمی ارضاء کند نیافت و هر روز برای گرفتن درس چند کیلومتر پیاده راه میرفت.
مهدی در کنار دروس طلبگی خود به دروس راهنمائی و دبیرستان نیز اشتغال داشت و به مطالعه غیر درسی نیز اهمیت فراوان میداد بطوری که این مطلب باعث شد تا جلسات خلاصه نویسی کتاب را در میان دوستان دایر نماید و در عین حال ایشان یک لحظه از عبادات خصوصاً نماز اول وقت غافل نمیشد و حتیالمقدور نماز شب را بپای میداشت.
او هیچگاه از مسائل سیاسی روز و اخبار مسلمین غافل نمیشد و بخصوص در مورد بی حجابی و بدحجابی بسیار حساس بود و معتقد بود که این امر یکی از ضربههای امپریالیسم برای به انحطاط کشیدن مردم مستضعف و هدف اصیل آنان است و کسانی را که نسبت به انقلاب و اینگونه مسائل بیتفاوت هستند مصداق آیه کالانعام بل هم اذل میدانست.
در این چند سالی که در حوزه بود چندین بار برای لبیک گفتن به ندای امام امت و یاری اسلام به جبهه رفت و در عملیاتهای مختلفی شرکت نمود زیرا اعتقاد داشت جبهه دانشگاه عشق است و هر کسی میخواهد روح خود را پاک کند باید به جبهه برود و کسانی که حاضر نیستند باری از جنگ را بردوش کشند هر چند ادعای اسلام کنند دورغگویند.
مهدی هروقت از جنهه باز میگشت و سالم بود میگفت: «که لیاقت شهادت درما نیست»، تا اینکه در عملیات فاو جزیره امٌ الرٌصاص از ناحیه پا مجروح شد و از اینکه خداوند این سعادت را به او داده بسیار خوشحال بود و نه تنها جراحت پا نتوانست جلوی انجام عباداتش را بگیرد بلکه با آن حال برعبادات خود افزوده بود مهدی در میان دوستانش یک برادر و یک استاد و در سختیها برای همه یار و در ناراحتیها غمخواری دلسوز و مهربان و در راه خدا عاشقی سوخته و عارفی پاکباخته و در راه وصال دوست طالب جانانه بود و بحق او مصداق آیه «اشدٌا و علی الکفٌار و رحماء بینهم» بود و این امر را در جبههها به اثبات رسانید.
مهدی هنوز سلامت کامل خود را باز نیافته بود که شنید امام فرموده اند جبههها احتیاج به نیرو دارد و از آنجا که عاشق امام بود و اوامرش را بگوش جان میخرید با پای مجروح به طرف جبهه های حق و باطل شتافت.
و سرانجام در تاریخ ۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۵ در منطقه عملیاتی فکه در حالی که ترکش به دست و شکمش خورده بود یکٌه و تنها آنقدر از دشمنان بعثی کشته بود که دیگر توانی در بدن نداشت بطوری که یکی از همرزمانش میگفت در تاریکی شب در نور منوٌرهای دشمن شخصی را دیدم که اسلحه اش را در دست گرفتند و با زحمت به طرف ما میآید بطرفش رفتم زیر دستش را گرفتم ناگهان متوجه شدم که دستش به پوستی بند است و از ناحیه شکم نیز مجروح شده او را خواباندم زخمهایش را بستم ولی متوجه شدم دیگر امیدی به زندگانی او نیست و چون هنوز اول عملیات بود او را همانجا به مولایش حسین (ع) سپردم و خود براهم ادامه دادم آری سرانجام مهدی این عاشق وصل جانانه در تنهایی و غربت همچون مولایش حسین (ع) جان به جان آفرین سپرد و به لقاء محبوبش شتافت و بعد از 20 روز پیکر مطهرش با عملیاتی دیگر که در همان منطقه انجام شد پیدا و در کنار دیگر دوستان شهیدش در روستای بکه شهریار بخاک سپرده شد.

















