شناسه خبر : 84831
شنبه 30 مرداد 1400 , 10:56
اشتراک گذاری در :

پادگان امام علی (ع)؛ کانون ایجاد طرح حفاظت از شخصیت‌های نظام

مربی آموزش پادگان امام علی (ع) در دوران دفاع مقدس خاطراتی از آن دوران و نحوه تشکیل یگان حفاظت از شخصیت‌های انقلاب و نظام اسلامی پس از پیروزی بیان کرد و به شرح خاطره‌ای از خوشحالی شهید قاسم سلیمانی در قبال انجام‌وظیفه خود پرداخت.

روایت امروز، روایت مردی است در تاریخ انقلاب، که با آرزوی شهادت ازدواج می‌کند و دعای حضرت امام (ره) همراهش می‌ماند تا به گوشِ جوانِ امروز برساند: «ما ایستادیم و آغاز کردیم، شما بایستید و ادامه بدهید.»

«علی‌اکبر قبادی» از انقلابیون فعال و مربیان آموزش پادگان امام علی (ع) است. او که در کارنامه پربار عمر خود، سال‌ها مجاهدت و تلاش برای پیروزی و پاسداری از انقلاب اسلامی را دارد، مهمان خبرگزاری دفاع مقدس شده است؛ تا خاطرات خود را بازگو کند.

 گفت‌وگوی خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس با «علی‌اکبر قبادی» از انقلابیون فعال و مربیان پادگان امام علی (ع) از نظر مخاطبان گرامی می‌گذرد.

دفاع‌پرس: در ابتدا خودتان را معرفی بفرمایید.

«علی‌اکبر قبادی» هستم متولد سال ۱۳۳۷ در شمیرانات. خرداد سال ۱۳۵۸ وارد سپاه شدم و از همان ابتدا به عنوان مربی آموزش در پادگان امام علی (ع) خدمت کردم.

حال و هوای روز وصال امام، پس از ۱۵ سال چشم انتظاری

دفاع‌پرس: حضرت امام (ره) را از چه زمانی شناختید؟

ما فرزندان انقلاب هستیم. فرزندانی که در مسجد و کلاس قرآن پرورش یافتیم و خانواده‌، اولین مشوق‌ ما در مسیری بود که پیش گرفتیم. فرزندان مکتبی که از وقتی خود را شناختیم، در تلاش و تکاپو برای سرنگونی رژیم دیکتاتوری و استبدادی شاهنشاهی بودیم. ما فرزندان انقلاب، فرزندان مکتبی بودیم و ان‌شاءالله هستیم که حضرت امام (ره) آن را راه‌اندازی کرد و از همان ابتدا شیفته ایشان و افکارش شدیم.

در آن زمان خانواده ما نیز، همچون خانواده تمام مبارزین و مجاهدین اسلام، در روزگاری که جامعه شرایط خوبی نداشت، تمام سعی خود را می‌کرد که وضعیت آن زمان و فساد شاهنشاهی را تغییر دهد. منزل کوچکی داشتیم اما همین منزل، مرکز فعالیت‌های انقلابی شده بود. مرکز جمع آوری و پخش اعلامیه، محل برگزاری جلسات قرآنی و هیأت و مراسم عزاداری اهل بیت (ع)، مامن امن و پناهگاه مبارزینی که ساواک به دنبال آن‌ها بود و... .

من هم با الگوپذیری از خانواده مذهبی خود (اعم از پدر، برادر و سایر فامیل و آشنایان)، هرچند کم سن و سال بودم اما در این مسیر حضور فعالی داشتم. گاهی با لباس‌های مبدل شخصی (غیر روحانی)، مبارزینی را که ساواک در تعقیب آن‌ها بود همراهی می‌کردم و گاهی کارهای مخفیانه‌تر انجام می‌دادم.

حال و هوای روز وصال امام، پس از ۱۵ سال چشم انتظاری

آن روزها شهرک اکباتان در حال ساخت بود. یکی از ساختمان‌های کارگری را، محل تکثیر اعلامیه‌های حضرت امام (ره) کرده بودیم و از آن‌جا چمدان‌ اعلامیه‌های امام را راهی شهرستان‌ها می‌کردیم. پسر دایی ما، مرحوم «علی‌محمد وحیدی کمال» راهنمای ما در این مسیر بود. ایشان جوان مومن انقلابی بود که تمام وقت خود را صرف اسلام و انقلاب و یاری حضرت امام (ره) کرد.

دفاع‌پرس: آیا توسط ساواک هم دستگیر شدید؟

در آن زمان هرکجا که خبر از درگیری و تظاهرات بود، ما هم حضور داشتیم. در رویداد ۱۷ شهریور، درگیری‌های جلوی دانشگاه و ...، اخوی بزرگ‌تر ما در ماجرای «داریوش فروهر» در جاده کرج (قلعه حسن‌خان)، دستگیر شد و چندین ماه در زندان قصر بود. پدرمان برحسب متن اعلامیه دعوت نامه‌ای که داده بودند؛ حدس می‌زدند که در آن جلسه حادثه‌ای رخ می‌دهد و احتمال درگیری وجود دارد، به همین سبب تاکید کردند که تنها، یکی از برادرها حضور پیدا کند و مقرر شد برادر بزرگ‌تر در آن مجلس شرکت کند. مجلسی که منجر به درگیری او با ساواک شد و خودرویمان نیز توسط ساواکی‌ها آسیب اساسی دید... در آن زمان هرچند عمده وقت‌مان در استرس، تعقیب و گریز، کارهای پلیسی و امنیتی سپری می‌شد و صبح که از خانه خارج می‌شدیم، نمی‌دانستیم شب سالم بازمی‌گردیم یا خیر؛ اما از عمر و جوانی که می‌گذراندیم، راضی بودیم و لذت می‌بردیم. خانواده ‌هم علی‌رغم تشویش و نگرانی، تشویق‌مان می‌کردند.

حال و هوای روز وصال امام، پس از ۱۵ سال چشم انتظاری

دفاع‌پرس: از حال و هوای روزهایی بگویید که نتیجه تلاش‌هایتان به ثمر نشست و انتظار دیدار حضرت امام (ره) به سر آمد؟

از مدت‌ها پیش از انقلاب، در پایگاه مسجد ابوذر فعالیت می‌کردیم. پایگاهی که یکی از مراکز فعال آن منطقه محسوب می‌شد و مدیریت آن برعهده آقای مطلبی بود. مشتاقانه هر روز اخبار حضرت امام (ره) را دنبال می‌کردیم و منتظر بازگشت ایشان بودیم. تا اینکه روز موعود فرا رسید. یکی از پایگاه‌هایی که وظیفه حفاظت از حضرت امام (ره) را بر عهده داشت، مسجد ابوذر بود. محدوده درب ورودی بهشت زهرا (س) تا محل سخنرانی حضرت امام (ره) به پایگاه ابوذر واگذار شده بود و بنده به همراه شهید «سیف‌الله بابایی» و دوستان هم‌مسجدی و برادرم، مامور نظم و انضباط آن محدوده بودیم.

شور و شوق مردم برای دیدن امام غیر قابل وصف است. ما ماموران انتظامات هم بی قرارتر از مردم بودیم. زمانی‌که حضرت امام (ره) در محل سخنرانی مستقر شدند و شروع به صحبت کردند، ما که جوان بودیم و بی تجربه، از شدت اشتیاق دیدار امام، محل پست حفاظتی خود را رها کردیم و به سوی محل سخنرانی امام شتافتیم. هرچند کار اشتباهی بود، اما ارادی نبود؛ چراکه ۱۵ سال منتظر این لحظه بودیم...

حال و هوای روز وصال امام، پس از ۱۵ سال چشم انتظاری

امام عشق ما بود. امام ناراحت بود، ما ناراحت بودیم. امام خوشحال بود، ما خوشحال بودیم. همیشه چشم‌مان به کلام امام بود. امام وجود ما بود.

دفاع‌پرس: چه زمانی به جرگه سبزپوشان سپاه پاسداران پیوستید؟

پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز آرام نگرفتم و هرکجا که نیاز به خدمت بود، حضور پیدا کردم.

از سوی حضرت امام (ره) مدتی حفاظت کاخ گلستان را بر عهده داشتم و مدتی حفاظت کارخانه‌جات کفش ملی را و مدتی نیز، حفاظت مناطق شمالی کشور در استان مازندران با مرکزیت چالوس، نوشهر و کاخ‌های خاندان منحوس پهلوی را.

تا اینکه متوجه شدم سپاه پاسداران تشکیل شده و داوطلبانه نیرو می‌گیرد و این چنین سرباز سبزپوش نظام شدم.

هرچند ابتدا به منظور گذراندن دوره آموزش نظامی به پادگان امام علی (ع) منتقل شدم؛ ‌اما با توجه به وضعیت جسمانی و بدن ورزیده‌ و آماده‌ای که داشتم، به عنوان مربی انتخاب و مشغول خدمت شدم.

حال و هوای روز وصال امام، پس از ۱۵ سال چشم انتظاری

ابتدا مربی دفاع شخصی و سپس مربی تاکتیک‌های رزمی بودم. تا زمانی‌که حضرت امام (ره) دستور دادند، «کشوری که ۲۰ میلیون جوان دارد، باید ۲۰ میلیون تفنگ‌دار داشته باشد.» با این فرمان حضرت امام (ره)، سازمان بسیج سپاه تشکیل شد و وارد مرحله جدیدی از خدمت شدم.

این چنین آموزش و سازماندهی ارتش ۲۰ میلیونی، در قالب ۱۳ منطقه تهران تشکیل شد که بنده را به عنوان مسوول منطقه ۴ بسیج که بعدها با عنوان پایگاه «ابوذر» نام‌گذاری شد، تعیین و مسوولیت آن را برعهده گرفتم.

واپسین حرف‌های شهدا در موسم شهادت

دفاع‌پرس: ایده حفاظت از شخصیت‌ها نخستین بار توسط چه کسی مطرح شد؟

پادگان امام علی (ع) در ادامه پیشرفت کار انقلاب به مرکز آموزش‌های تخصصی تبدیل شد و اولین نهادی بود که طرح حفاظت از مسوولان و شخصیت‌ها را آغاز کرد.

برادر «طوسی» یکی از اساتید پادگان و از موثرترین سربازان مخلص و بی حاشیه نظام در طول این ۴۰ سال است که اتفاقا یکی از بازوان شهید «قاسم سلیمانی» نیز محسوب می‌شد. او پیشنهاد راه‌اندازی آموزشگاه حفاظت را ارائه داد. وی همواره با پیش‌بینی‌ها و پیشنهادهای به موقع راهنمای ما بود. طوسی معتقد بود، «اگر دشمن از راه مسالمت‌آمیز به خواسته‌های سیاسی خود نرسد، قطعا به سلاح روی می‌آورد و اولین اقدام آن‌ها نیز ترور شخصیت‌های ماست. ما باید بیش از آن‌که دشمن این طرح را آغاز کند، به منظور پیشگیری از رسیدن دشمن به خواسته‌ خود، بتوانیم حفاظت از شخصیت‌ها را تامین و بر عهده بگیریم.»

او در روزهایی این طرح را ارائه و عملی کرد که هنوز هیچ تروری رخ نداده بود و این چنین با پیگیری‌های وی، به اتفاق چند تن از برادران که تعدادی از آن‌ها نیز بعدها، به شهادت رسیدند، دوره‌های مورد نیاز را گذراندیم و مرکز حفاظت از شخصیت‌ها را راه‌اندازی کردیم و با اقدام به موقع، پیش از آن‌که دشمن دست به سلاح شود، آمادگی مقابله با ترور و هواپیماربائی و ... در برابر دشمن را کسب کردیم.

واپسین حرف‌های شهدا در موسم شهادت

دفاع‌پرس: مربی واحد آموزش کجا و جبهه کجا...

بسیاری از روزهای دفاع‌ مقدس، دل ما کنار بچه‌ها برای حضور در خط مقدم پر می‌کشید؛ اما مجبور بودیم در پادگان انجام وظیفه کنیم. گاهی که حرف از عملیات می‌شد، با خواهش و تمنا مرخصی می‌گرفتیم تا از رفقای خود جا نمانیم. گاهی هم آموزش‌ها را در مناطق عملیاتی برگزار می‌کردیم و با بچه‌ها راهی جبهه می‌شدیم.

عملیات فتح‌المبین بود. پسرم تازه چند ماهی بود که به دنیا آمده بود و من فقط یک عکس از او داشتم. در اوج درگیری منطقه، رزمنده‌ای که به کمکم آمده بود، نزدیک من به روی زمین افتاد. خودم را به او رساندم. سرش مورد هدف قرار گرفته بود. تمام باندهایی که همراه داشتم را داخل سرش قرار دادم تا جلوی خون‌ریزی گرفته شود. او را به محل امن‌تری منتقل کردم. عکس پسرم را به وی دادم و از باب روحیه دادن به او گفتم، «بیا با عکس این بچه حال کن تا ببینی عمو اکبر چه می‌کند!» تمام صورتش آغشته به خون بود. به سختی چشمانش را گشود‌. وقتی عکس بچه را دید، پایم را گرفت و کشید و التماس کرد که پیش او بمانم. گفت، «شما زن و بچه‌ دارید! خودتان را به خطر نیاندازید!» سپس شروع به مناجات با اهل بیت (ع) کرد. ذکر «یا حسین»، «یا زهرا»، «یا زینب» از لبانش ترک نشد.

واپسین حرف‌های شهدا در موسم شهادت

طی این هشت سال دفاع مقدس، زیاد با این صحنه مواجه شدم. لحظاتی که از شدت درد چشمان‌شان را نمی‌توانستند باز کنند؛ اما لبان‌شان باز و بسته می‌شد و ذکر می‌گفتند... لحظاتی که گاهی مجبور می‌شدیم، پا روی تن مجروح عزیزترین رفقای‌مان بگذاریم. هم‌چون عملیات خیبر... کربلای ۴...

در کربلای ۴ روی پل ورودی به جزیره مینو و عملیات بدر، همان‌جایی که به قدری بچه‌ها مجروح و شهید شده بودند که برای ادامه مسیر باید از روی پیکر مطهرشان رد می‌شدیم، در شرایطی که از زمین و آسمان گلوله می‌بارید، در تاریکی و سوز شدید هوا در دل شب، وقتی قدم برمی‌داشتیم، صدای ضعیفی را می‌شنیدیم که یک نفر زیر پای‌مان می‌گفت، «خدا قوت برادر!»، «برو یا علی، برو که ان‌شاءالله دل امام را شاد کنید.» یعنی سربازان حضرت امام (ره) در آن وضعیت مجروحیت و خون‌ریزی هم، دغدغه‌شان ولایت فقیه بود. درد داشتند؛ اما با حرف‌های‌شان روحیه می‌دادند. ذکر می‌گفتند و با اهل بیت (ع) مناجات می‌کردند...

دفاع‌پرس: بیشتر از خاطرات دوران جنگ بگویید...

در بحبوحه عملیات فاو بود‌. خیلی خسته بودم. ساعت سه صبح بود که با موتور چراغ خاموش، خودم را به سختی به مقر قرارگاه نوح رساندم. بعثی‌ها در داخل نخلستان پخش بودند و هر چند ثانیه، تیری شلیک می‌کردند.

وقتی رسیدم، همه بچه‌ها خواب بودند. فقط برادر علایی را روبروی درب سنگر دیدم که نشسته و با سلاحی که در دست دارد، نگهبانی می‌دهد. من را که دید، انگار نیروی کمکی رسیده باشد، گفت، «بچه‌ها در وضعیت خوبی قرار ندارند، به کمک بچه‌های مهندسی احتیاج داریم. یگان‌ها لودر و بولدوزر می‌خواهند.» هرچند که از شدت خواب و خستگی به سختی روی پاهای خود ایستاده بودم، اما اطاعت امر کردم و همراه شهید «حسن ملاسلیمانی» به سمت بچه‌های جهاد نصر حرکت کردیم.

تصور کنید حالم را، رانندگی با چراغ خاموش در سرمای شدید با موتور در دل شب، آن هم خسته... نگران حسن بودم و بیشتر، نگران مادر او. چراکه دو پسرش را قبلا در جنگ تقدیم انقلاب کرده بود. یک فرزندش هم از ناحیه پا جانباز شده بود. حالا فقط حسن برایش مانده بود... هرچند اخلاق و معرفت حسن به حدی بود که اجازه نمی‌داد هیچ کجا تنها بمانم.

واپسین حرف‌های شهدا در موسم شهادت

به بچه‌های جهاد رسیدیم. ۱۰ عدد لودر و بولدوزر آماده شد. راننده‌ها را نسبت به منطقه و مسیر حرکت و اینکه در صورت بروز مشکل برای من و یا بلدوزر های جلویی چه کاری باید انجام دهند، توجیه کردم و گفتم که مقصد کجاست، تا اگر موتور منحرف شد و من تیر خوردم، آن‌ها خودشان را به بچه‌ها برسانند.

جلوتر از بقیه شروع به حرکت کردم، با چراغ روشن در دل شب در جاده نخلستان... صدای حرکت بلدوزرها، صدای حرکت تانک را تداعی می‌کرد. مثل نقل‌ و نبات از کنارمان فشنگ رد می‌شد. سوز شدید هوا تا مغز استخوان‌مان را می‌سوزاند. حسن با نفس‌هایش سعی می‌کرد به وجود من گرما ببخشد. معجزه الهی بود که آن شب بدون تلفات به بچه‌ها رسیدیم. شاید هم از دعای امام بود، چراکه در طول مسیر، بارها خطر تهدیدمان کرد.

نهایتا با مسائل و مشکلات زیاد دستگاه‌ها را به محل مورد نظر رساندیم، احساس شادمانی و شور و شعف شهید «حاج قاسم سلیمانی»، «حاج محمد کوثری» و «حاج مرتضی قربانی» پس از دیدن لودر و بولدوزرها، خستگی شب سختی که سپری کرده بودیم را، از تن‌مان بیرون کرد.

 

ماجرای پذیرش مهری که داماد را از شهادت دور می‌کرد

دفاع‌پرس: برسیم به ماجرای جالب خطبه عقدتان...

آن روزها رویدادی رقم می‌خورد که آرزوی خیلی‌ از جوانان بود، خواندن خطبه عقد توسط حضرت امام (ره). من و همسرم نیز از آن قاعده مستثنا نبودیم. وجود یک سری اختلافات جزئی با خانواده همسرم که موافق ازدواج دخترشان با یک فرد پاسدار نبودند، سبب شد، سرنوشت‌مان را به نظر حضرت امام (ره) گره بزنیم؛ چون هم خانواده‌ها و هم خودمان ارادت قلبی بسیاری به ایشان داشتیم و خواست ایشان برای هر دو طرف قابل قبول بود.

روز موعود فرا رسید. زمانی‌که خدمت امام رسیدیم، ایشان از عروس خانم پرسیدند، «مهریه‌تان چه چیزی است؟» او پاسخ داد، «یک سفر حج است!» من عجولانه بدون لحظه‌ای تفکر گفتم، «نه امام، من سفر حج را نمی‌پذیرم. ایشان مثل بقیه زوج‌ها، مهریه خود را پول و یا سکه و... قرار دهند و هرچه بفرمایند قبول است و من می‌توانم پرداخت ‌کنم؛ اما سفر حج را نمی‌توانم بپذیرم!» اما همسرم اصرار کرد که مهریه مورد نظر من، همان سفر حج است.

حضرت امام (ره) از من پرسیدند، «شما چرا مهریه دختر خانم را نمی‌پذیرید؟» پاسخ دادم، «امام! من پاسدار هستم. و عمر ما حساب و کتاب ندارد و هر لحظه ممکن است که به شهادت برسم، فلذا نمی‌توانم قولی بدهم که معلوم نیست از پس انجام آن برمی‌آیم یا خیر.» آن روزها حتی تصور حضور در این سفر امکان پذیر نبود، چه برسد به تجربه آن و فقط تعداد محدودی از افراد  مُسِن که از لحاظ مالی متمول بودند، می‌توانستند این سفر را تجربه کنند. حضرت امام (ره) از من پرسیدند، «علت امتناع شما از قبول مِهر همسرتان، تنها موقعیت شغلی‌تان است؟» پاسخ مثبت دادم و حضرت امام (ره) فرمودند، «شما قبول کن، من دعا می‌کنم تا ان‌شاءالله خانم‌تان را به سفر حج نبرده‌اید، شهید نشوید.» من بلافاصله عرض کردم، «شما قبول می‌کنید؟» ایشان فرمودند، «بله من قبول می‌کنم.» ما هم جوانی کردیم و پذیرفتیم؛ که با همین تضمین حضرت امام (ره) از شهادت دور شدیم.

آقای آشتیانی وکیل من شدند و حضرت امام (ره) هم وکیل همسرم و این چنین خطبه عقدمان خوانده شد.

ماجرای پذیرش مهری که داماد را از شهادت دور می‌کرد

دفاع‌پرس: حالا حقیقتا با تضمین حضرت امام (ره) از شهادت فاصله گرفتید؟

بله ؛ قطعا همین‌طور است، بارها در زمان جنگ در مهلکه‌‌هایی گرفتار ‌شدم که امکان نداشت زنده بمانم. اما به لطف پروردگار و دعای امام، سرنوشتم به نحو دیگری رقم خورد. شاید بیشتر از تعداد انگشتان دست، این موقعیت را تجربه کردم. بالاخره ماهیت جنگ همین است، تیر و تانک و خمپاره و... دارد.

دفاع‌پرس: یک نمونه را برایمان بازگو می‌کنید؟

در عملیات فتح‌المبین همراه سردار فضلی و بچه‌های کرج و زنجان بودم. در شرایط بسیار سختی قرار داشتیم. حجم آتش به حدی بود که در اطراف محل حضور من، حتی گل‌های شقایق دشت، از ساقه جدا و پرپر می‌شدند... پرپر شدن دوستان‌مان که بماند...
مدیریت کردن روحیه بچه‌ها در آن شرایط، بسیار مهم بود. من سعی می‌کردم بدون واهمه و بعضاً نظر به دعای امام (ره) مقابل دیدگان‌ دوستان و بی‌مهابا جلوی دشمن، حاضر شوم و با ذکر و صلوات حرکت کنم. از خدا می‌خواستم از من مراقبت کند و در موقعیت دیگری مرگم فرا برسد؛ چراکه نمی‌خواستم دعای امام در حقم بی اجابت باشد و خواسته او محقق نشود. همه می‌دانستند امام برای به شهادت نرسیدن من، دعا کرده است و حرف امام نیز حق است.

ماجرای پذیرش مهری که داماد را از شهادت دور می‌کرد

دفاع‌پرس: چگونه خاطره روز عقد شما به گوش همه رسید؟

بعد از عقد ما، «یاسر عرفات» به همراه حضرت آقا که رئیس جمهور وقت بودند، خدمت حضرت امام (ره) می‌رسند. امام (ره) در این دیدار، خاطره ما را برای یاسر عرفات بازگو می‌کنند و مقام معظم رهبری می‌شنوند و در سخنرانی نماز جمعه، حضرت آقا قضیه روز عقد ما را بیان می‌کنند. هدف ایشان از بیان این خاطره، احتمالا بالیدن به داشتن چنین جوانانی با روحیه شهادت طلبی در جامعه بوده است...

ماجرای پذیرش مهری که داماد را از شهادت دور می‌کرد

دفاع‌پرس: از خاطراتی که با شهید سلیمانی دارید، بگویید؟

حاج قاسم اوایل انقلاب در پادگان ما آموزش می‌دید. او بسیار جوان با اخلاق و مخلصی بود. همیشه با دیگران با احترام برخورد و با رفتار منحصر به فردش همه را شیفته خود می‌کرد.

برای یک مدت کوتاه در سیستان و بلوچستان همراه حاج قاسم بودم. شهید سلیمانی آن روزها فرمانده ارشد استان‌های هرمزگان، سیستان و کرمان بودند، اما کسی من را در آن منطقه نمی‌شناخت. به خاطر دارم روزی را که همراه یکدیگر نزد استاندار سیستان و بلوچستان رفتیم، حاج قاسم بنده را، با القاب «برادر من، استاد من، رفیق من، فرمانده من» معرفی کرد. حاج قاسم همواره با دوستان خود این چنین با محبت و احترام فراوان برخورد می‌کرد و همه را شرمنده خود می‌کرد.

منبع: دفاع پرس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi