شناسه خبر : 89119
شنبه 21 اسفند 1400 , 12:05
اشتراک گذاری در :

تسبیحِ سبز

* مریم عرفانیان
دویدی؛ صدای قدم‌هایت در راهرو‌های تو در تو پیچید. در چوبی را با دو دست باز کردی. نور، چشم‌هایت را زد. دستت را جلوی صورتت گرفتی و آرام به ایوان رفتی. بعدازظهر گرمی بود و آفتاب سوزان‌تر از هرروز می‌تابید! سیّدکاظم، همسایة آن‌سوی حیاط، کنار حوض نشسته بود. او که هر وقت نوه‌هایش به خانه‌تان می‌آمدند، هیاهوی بازیشان در حیاط می‌پیچید. آن روز، حیاط خالی از سروصدایشان بود. حتماً برگشته بودند خانه‌هایشان!
سیّدکاظم، آستین‌هایش را بالا داده و وضو می‌گرفت. مشتی آب به صورتش ریخت. قطره‌های آب لغزیدند و لابه‌لای محاسن جوگندمی‌اش فرورفتند. نگاهت کرد و گفت: «عاطفه، از ایوان نیفتی... برو عقب.» خندة کودکانه‌ات بلند و بلندتر شد. به‌طرف ایوان آمد؛ تسبیح سبزرنگی را از جیب درآورد و به دستت داد: «یادت باشه هروقت به تسبیح نگاه کردی و یاد من افتادی؛ برام صلوات بفرستی.»
با دستان کوچکت، تسبیح را از دستان بزرگش گرفتی و تا جلوی صورتت بالا آوردی. از میان حلقة تسبیح تمام حیاط را برانداز کردی. به درخت سیب چشم‌دوختی. یک گنجشک، روی شاخه‌ای نشسته بود و به جوجه‌اش غذا می‌داد. تسبیح را جلوی صورتش گرفتی؛ سیّدکاظم خندید و به‌طرف حوض سنگی برگشت. سرت را به عقب خم کردی و از میان تسبیح به آسمان نگریستی... کبوتری سفید از برابر نگاهت گذشت. چند قدم جلو رفتی؛ فریاد بلند مردی یک‌بار دلت را تهی ساخت!
زیر پا‌هایت ناگهان خالی شد. جیغ کشیدی و از روی ایوان افتادی! سردی سنگفرش‌ها را بر گونه‌هایت حس کردی! کسی به صورتت آب پاشید. لرزش قطرات سرد آب را بر پلک‌ها، گونه‌ها و لب‌هایت حس کردی! صدایی در وجودت طنین‌انداخت: «عاطفه، عاطفه...» دست‌هایت را بالا بردی، دست‌هایت در هوا غوطه خوردند. انگار چیزی را در هوا چنگ می‌زدی؟ او را نیافتی! با صدایی باریک و کودکانه صدایش زدی: «سیّد کاظم...»
سرت درد گرفت. کسی شانه‌هایت را مالید. پلک‌های سنگینت را باز کردی. نور چشم‌هایت را زد. دستت را در برابر نور گرفتی و پلک زدی. چهرة مادر را در برابر نگاهت دیدی. به نظرت خیلی پیر بود؛ خیلی پیر؟! نشستی و پتوی چهارخانه را از روی پا‌هایت کنار زدی. انگشت‌هایت سرد بودند، دست‌های یخ‌کرده‌ات را بر گونه‌های سرخ و تب‌دارت گذاشتی. خودت هم نمی‌دانستی که هنوز کودکی یا...
مرد غریبه‌ای به اتاق آمد؛ جیغ کشیدی: «روسری، چادرم...» به نفس‌نفس افتادی و... پتو را به‌تندی با دودست چنگ زدی و بر موهای پریشانت کشیدی. صدای گرفتة مادرت را شنیدی که با ناراحتی گفت: «عاطفه... علی شوهرته...!» با صدایی لرزان و کودکانه گفتی: «نه... نه... من که شیش سال بیشتر ندارم! کی عروس شدم؟!»
صدای مرد غریبه در وجودت پیچید: «عاطفه؛ به خودت تلقین نکن که بچّه شدی؛ نباید به گذشته‌ها فکر کنی. دکتر گفته برات خوب نیست؛ تو الآن بیست سالته...»
مرد غریبه آرام پتو را کنار زد؛ جیغ کشیدی و سرت را میان دودست پنهان کردی. لرزیدی و فریاد زدی: «ولم کن!» انگار مرد دست‌های سیاهش را طرفت گرفته بود و با چشم‌هایی از حدقه درآمده به سویت هجوم آورد! خندید؛ دندان‌های تیز و برّاقش را نشانت داد و قهقهه‌هایش در وجودت پیچید... از جا جستی و فریاد زدی: «برو... برو بیرون...» از اتاق‌گریختی، صدای قدم‌هایت را میان راهرو‌های تو در تو می‌شنیدی! در چوبی را با دودست باز کردی و به حیاط دویدی. سوز سردی به صورتت خورد. حیاط کهنه و فرسوده شده و لایه‌ای یخ روی آب حوض را پوشانده بود. از درخت سیب؛ تکّه‌ای چوب خشکیده باقی‌مانده و کلاغی روی آن نشسته بود به قارقار...
با پا‌های برهنه روی سنگفرش حیاط رفتی. سردی سنگفرش‌ها تنت را لرزاند. سرت را به عقب خم کردی و به آسمان چشم‌دوختی. پرنده‌ای سیاه از برابر نگاهت گذشت و ابر‌های خاکستری قاب نگاهت را پوشاند. دست به‌سوی اتاق‌های قدیمی آن‌طرف حیاط بلند کردی. با خستگی فریاد زدی: «الآن... الآن تابستون بود و همه‌جا سبز! سیّد کاظم کنار حوض نشسته بود و اون تسبیح رو به من داد... من...» بر زمین زانو زدی، تنت مورمور شد. هق‌هق‌گریه‌ات بلند شد و دیگر هیچ‌چیز به یاد نیاوردی!
کسی کت پشمی را بر شانه‌هایت‌انداخت. تنت گرم شد. سر که برگرداندی، علی را شناختی‌. چند سالی می‌شد که ازدواج‌کرده بودید و باوجود بیماری روحی که داشتی، باز هم دوستت داشت.
من و من کنان گفتی: «باز اومدم توی حیاط؟! هیچی یادم نمی‌یاد!» علی زیر بغلت را گرفت و تو را از زمین بلند کرد. آرام جواب داد: «دست خودت که نبود، بیا برویم... بیا... مادر ‌یه چیزی برات پیدا‌کرده...»
آرام و خسته، ‌شانه‌به‌شانة او به اتاق برگشتی و گوشه‌ای کز کردی. مادر به سویت آمد و تسبیح سبزرنگی را جلوی چشم‌هایت گرفت. دلت ریخت، تسبیح را جلوی چشم‌هایت گرفتی و خندیدی؛ علی هم خندید. با دودست حلقة آن را تا جلوی صورتت بالا آوردی و گفتی: «علی! خیلی وقته‌ گُمِش کرده بودم؟! یادمه چند سال پیش که اون دوتا بسیجی خبر شهادت سیّدکاظم‌، همسایه‌مون‌ رو آوردن گم شد ...» از حلقة آن تمام اتاق را برانداز کردی. مادر قوری گل‌سرخی را از روی سماور نقره‌ای برداشت و در فنجان‌های چینی چای ریخت. بخار گرم چای پیچ‌وتاب خورد، در برابر نگاهت بالا رفت و نرسیده به سقف محو شد. صدای مادرت را شنیدی.
_ تو اسباب قدیمی انبار پیداش کردم. خدابیامرز سیدکاظم، از وقتی شهید شد زنش هم تاب موندن نیاورد و رفت شهرستان پیش دختراش. بندة خدا دیگه دل موندن توی این خونه‌رو نداشت...
تسبیح را بر گردن‌انداختی. علی فنجان چای را کنارت روی قالی گذاشت. به چشم‌های گود افتاده‌ات که در میان صورت رنگ‌پریده‌، تو را خسته‌تر از همیشه نشان می‌داد، نگاه کرد. با صدایی پر از خواهش گفت: «عاطفه، فردا بریم حرم دخیل بشی؟!» سرت را پایین‌انداختی، به انگشت‌های استخوانی‌ات چشم دوختی. گونه‌های زردت یک‌باره سرخ شدند؛ آرام گفتی: «علی... من حالم خوبه، فقط یه کمی سرم درد می‌گیره... اون هم گاهی وقتا؛ بعدشم زود خوب میشه.»
دستان پیر مادر، پارچة سبزرنگی را به پیراهن خاکستری‌ات سنجاق کرد.
_ مادر جون، به حرف علی گوش کن. اگه دخیل حضرت بشی، سردردهات خوب میشه و روحیة آرومی پیدا می‌کنی. فقط آقا امام رضا، درمون درد ناعلاجت ‌رو می‌دونه...
ضربه‌های پیاپی قطره‌های باران بر ناودان‌های شیروانی در فضا پیچید. سر بلند کردی و به آسمان میان پنجره چشم دوختی. گنجشک‌ها روی نرده‌های سفیدرنگ نشسته بودند و جیک‌جیک کنان پروبالشان را خشک می‌کردند...
***
عطر مشک و عنبر فضا را پرکرده بود. خودت را جمع‌وجور کردی؛ چادر سیاه را روی پا‌هایت‌انداختی و به دیوار مرمر حرم تکیه کردی. مادر تکّه‌ای نان به دستت داد. نان را به دهان گذاشتی و طعم شیرینش در دهانت نشست. به پیرزنی چشم دوختی که روبه‌رویت نشسته بود و سر پیرمردی فلج را به زانو گرفته بود. مردی جوان، کودک بیمارش را میان پتو در بغل می‌فشرد...
سرت دوباره درد گرفت. چشم‌هایت تار شدند! زانو‌هایت را بغل گرفتی و پلک‌هایت را برهم گذاشتی. هق‌هق‌گریه‌های کودکی در وجودت پیچید.گونه‌های سرخ‌رنگت خیس اشک شدند. سیّد کاظم دست‌های کوچکت را گرفت و تو را از زمین بلند کرد. پیراهن گلدار و خاک‌آلودت را تکاند و آرام گفت: «گریه نکن... من که گفتم از لبة ایوان برو کنار...» دستی بر سرت کشید، مو‌های خرمایی‌رنگت را از روی پیشانی‌ات کنار زد. با چفیه گونه‌های خیس از اشکت را پاک کرد. تسبیح سبز را به گردنت‌انداخت و گفت: «هر وقت به تسبیح نگاه کردی یاد من باش... صبور باش دخترم...» خندیدی؛ او هم خندید...
... همهمة دعا و زیارت بلند‌تر از خنده‌های سیّدکاظم در وجودت طنین‌انداخت. پلک‌های سنگینت را گشودی. آیینه‌کاری‌های دیوار حرم در نور لوستر‌های طلایی‌رنگ می‌درخشیدند. تسبیح را میان مشت گره‌کرده‌ات فشردی؛ گونه‌هایت خیس اشک شدند. دیگر دردی در سرت حس نمی‌کردی؛ دلت می‌خواست بدوی و فریاد بزنی و بخندی... حال خوشی داشتی؛ دوست داشتی زودتر مادر و علی را پیدا کنی. بلند شدی، طنابی را که به مچ دستت گره‌زده بودند، باز کردی. به طرف ضریح شروع کردی به دویدن. فریادی در فضا طنین‌انداخت: «یک نفر شفا یافته... شفا یافته...» عطر مشک و عنبر، فضا را پر کرد...
 بر اساس خاطرة شهید 
سیدکاظم رضوی ده جمالی
منبع: کیهان
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi