شنبه 04 تير 1401 , 12:09




عصـای مـرد نابیـنا
سعید رضایی
دم دمای غروب در پادگان دوکوهه، دو برادر شانه به شانه هم نشسته بودند، به یاد توصیه مادر افتاد که گفته بود وظیفه داری به عنوان برادر بزرگتر، برادرت را نصیحت کنی، توی دل خیلی این پا و آن پا کرد، احتمال داد که فرصت دیگری دست ندهد، سرش را پایین گرفت.
ببین حسنجان من فکر میکنم «حیف داداش حسن است که درس نخواند! حیف هوش و استعداد تو است. من که اینجا هستم بیا و برو سراغ درسات، اینجا باشی از آیندهات عقب میمانی.»
جملاتش تمام شد، اما چیزی نشنید، سرش را آرام برگرداند صورت حسن را دید که از ناراحتی سرخ شده است، تا خواست ادامه دهد، برادر دستش را روی بازوی او گذاشت و گفت: «داداش! تو که در شهر زندگی من را دیدهای. من به خاطر معشوقم چهل روز بدون سحری روزه گرفتم و قبل از افطار پای برهنه از حوزه المهدی مشهد تا حرم پیاده رفتم و از امام رضا شهادت خواستم. آنقدر اینجا میمانم تا مزدم را بگیرم! »
***
شهید حسن سربندی فراهانی، دوم مرداد سال 1346 در محله سرآسیاب دولاب متولد شد. پدرش غلامعلی فراهانی سربندی و مادرش فرزند آیتالله سید ابراهیم حسینی حصارکی مدرس مدرسه شهید بهشتی و پیشنماز مسجد گلستان است.
حسن سربندی فراهانی را همه بزرگان خانوادهاش به عنوان کسی میشناسند که از کودکی استعداد بیشتری از همسن و سالان از خود بروز میداد و این استعدادش را نیز در راه یادگیری مسائل دینی بکار میبرد.
او در کودکی بسیاری از سورههای کوتاه قرآن را از حفظ بود و یکی از خاطرات شیرین دوستان خانواده سربندی فراهانی این است که از حسن میخواستند تا با زبان شیرین کودکیاش سورههای قرآن را برای اعضای خانواده بخواند.
پدرش میگوید: یکی از کارهای پسرم از دوران نوجوانی این بود که هر روز وقت اذان میرفت، در خانه یک مرد نابینایی که خانهاش در نزدیکی خانه ما بود، دستش را میگرفت و او را تا مسجد میرساند و همچنین موقع بازگشت او را تا در خانهاش راهنمایی میکرد.
او همچنین از کودکی به دلیل علاقهای که به مسجد داشت، در مسجد مکبری میکرد.
پدرش میگوید: من در سالهای 53-54 گاهی وقتها اعلامیههای امام خمینی را به خانه میآوردم و برای مادر حسن میخواندم، و او نیز در همان شرایط خیلی کنجکاوی میکرد، و میآمد در اتاقی که ما مینشستیم گوش میایستاد تا آنچه من برای مادرش میخوانم را بشنود.
در سال پنجم ابتدایی چندین بار مدیر مدرسه پدر و مادر حسن را صدا میزند و به او گوشزد میکند که فرزندشان با وجود نمرات خوبش در مدرسه منحرف میشود و علت این حرفش بحثهای سیاسی او با معلمش بیان میکند.
پدرش میگوید: معلم دبستان به من گفت: پسرتان در مدرسه راجع به مملکت و شاه صحبت میکند اگر اتفاقی بیفتد شما گیر هستید ما تذکر خودمان را بارها دادهایم و از این به بعد مسئولیت او با شماست. حسن همیشه شاگرد اول بود و همین باعث میشد که زیاد نتوانند او را اذیت کنند.
او دبستان را با نمرات بالا به اتمام میرساند و بعد از گذراندن دوره راهنمایی پس از کسب اجازه از پدرش برای تحصیل علوم دینی به مدرسه آیتالله مجتهدی رفت.
او پس از مدتی به مدرسه مروی و سپس به مدرسه علمیه چیذر نزد آیتالله هاشمی دروس دینی را ادامه داد و در همان مدرسه نیز ملبس به لباس روحانیت شد.
در همان سال حسن به عنوان معلم دینی و قرآن در مدرسهای در خیابان پیروزی به تدریس مشغول میشود.
پدرش میگوید: یک روز دیدم حسن خیلی ناراحت است و از او دلیل ناراحتیاش را پرسیدم و گفت: برای من به عنوان مسئول معلمان دینی و قرآن منطقه شرق تهران حکم صادر کردهاند و با این مسئولین اجازه ندارم به جبهه بروم. او دو سال در این مسئولیت بود و بلافاصله پس از آن خود را به جبههها رساند.
برادرش هم میگوید: بارها دیدم که در گرمای خوزستان در هنگام ظهر روی ریگهای داغ، پابرهنه راه میرود. یک بار سؤال کردم: «چرا پا برهنه هستی؟» اما او در جواب میگفت، «کفشم را اشتباهی بردهاند!» ولی بعدها از همرزمش شنیدم که نذر کرده بوده است چهل روز روی ریگهای داغ خوزستان پابرهنه راه برود تا شهادت نصیبش شود!
او پس از بازگشت از جبهه مدتی را در حوزه علمیه مشهد به تحصیل مشغول شد و چندین مرحله نیز برای شرکت در عملیاتهای رزمندگان اسلام خود را به جبهه رساند.
اما پدر و مادر حسن در وصیتنامه او میخوانند که «پدر عزیز و مادر گرامی هدفم از آمدن به مشهد برای درس خواندن نبود. آمدم تا یک پیشمقدمهای برای شهادت آماده کنم و چون خیلی کثرت گناه کمرم را خم کرده است از خدا میخواهم که هنگام شهادت با سختترین وضع جانم را از جسم ناسوتیم جدا کند که دیگر طاقت فراق از معبود را ندارم و نمیتوانم بیشتر از این از او دور باشم.»
در یکی از نامههای بجا مانده از او نیز آمده است: «خدایا، چنان صبری بر این پدر و مادر عطا کن که بتوانند همانند علی و همانند حسین و زینب استوار باشند و این راه صعبالعبور گذشتن از مال و فرزند را پشت سر گذارند.»
حسن سربندی فراهانی که در میان دوستانش به حسن نقوی شناخته میشد، پس از حضور در جبهه کردستان و جبهههای جنوب، سرانجام در 27 بهمن 1364 در عملیات والفجر هشت در فاو بر اثر بمباران هوایی و اصابت راکت به سرش به درجه رفیع شهادت رسید.
توصیه آخر شهید
در وصیتنامه شهید سربندی فراهانی آمده است: «اگر خصم دون، پیکرم را پارهپاره کند، اگر دشمن زبون بدنم را چاکچاک کند، خانهام را ویران کند، خون گرمم را بیشرمانه بریزد بدان هرگز به خاک نخواهم افتاد، مگر اینکه قبل از شهادت، اذان مکتب را سر دهم که هدف الله، حزب حزبالله، رهبر روحالله و دشمن عدوالله...»

















