24 تير 1405 / ۲۹ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 93549
یکشنبه 10 مهر 1401 , 11:56
یکشنبه 10 مهر 1401 , 11:56


وقتی «امت» تومار توهمات استکبار را درهم میپیچد
سیدرضا موسوی فاضل
حالا چکار کنیم؟
فواد ایزدی
«خمینیِ جوان»به یاری «خامنهای جوان» شتافت!
محمدحسین محترم
شما هم تفاهمنامه را آتش بزنید!
هاشم اسدی
"به وقت ایران"؛ صراحتِ تحسینبرانگیز
حمیرا حسینی یگانه
فهرستی آماده اقدام از صدر تا ذیل جنایتکاران
سعدالله زارعی
بابالمندب را ببندید و نتیجه را ببینید!
حسین شریعتمداری
چیزی جز زیبایی ندیدیم
مهدی جبرائیلی تبریزی
وقتی سیاست لباس ورزش میپوشد
سیدرضا موسوی فاضل
منبر وارونهنما
سیدمهدی حسینی
خونخواهی امام شهید و ۱۳۵ روز بیچارگی شیطان
محمد ایمانی

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی

آســمانی شدی...
مریم عرفانیان
- عروج کن...
صدایش در وجودت پیچید. صدایش آشنا بود. صدای همان جوان خوشسیمایی که در تمام اتاقها را زد و از همه سراغ تو را گرفت. همه با انگشت تو را نشان دادند که گوشهای در محراب نماز ایستاده بودی و دست به آسمان بلند کرده و راز و نیاز میکردی....
و خلوتت را هیچکس برهم نزد؛ جوان نیز آنقدر ایستاد تا سر از سجده برداشتی و سلام نمازت را دادی. سر برگرداندی، به تو چشم دوخته بود، با نگاهی که نفوذ آن را در هیچ چشمی ندیده بودی و با صدایی که لحن آن را در هیچ صدایی نیافته بودی! گفت که از جبهه آمده است و پرندهای را که زیر بغل زده بود، نشانت داد. پرونده را ورق زد؛ عطر گلهایی آسمانی از میان ورقهای پرونده به مشامت رسید! عطری که آن را از هیچ گلی استشمام نکرده بودی. نگاهی دیگر به توانداخت و ادامه داد: «حضرت زهرا ـ سلامالله علیهاـ سلام رساندند و فرمودند، به حسین قائنی بگویید عروج کند.» دلت یکباره فروریخت. چشمهایت بارانی شدند و سر بر سجدة شکر گزاردی.
***
هقهق گریهات قاتى ضربههای پیاپی باران شد. نشستی، نمیدانستی چه وقت از شب گذشته؟! تیکتاک ساعت قدیمی؛ همراه ضربههای باران در وجودت طنینانداخت. خواب بودی؛ خوابدیده بودی؛ امّا... عطر آسمانی ورقهای پروندهای را که جوان آورده بود، هنوز هم در فضای خالی اتاقت احساس میکردی. هنوز قلبت، از لحن صدایش به شدّت میتپید.
آن شب تا صبح اشک ریختی؛ آنقدر که هقهق گریههایت تا آنسوی دیوار شنیده میشد. صبح روز بعد، وقتی خورشید اوّلین شعاعهای گرمش را به زمین خیس و سرد هدیه میکرد، برای آخرین بار عزم رفتن کردی. برای آخرین بار از همه حلالیت طلبیدی. برای آخرین بار بچههایت را بوسیدی و چشم در نگاه همسرت دوختی؛ میدانستی که دیگر برنمیگردی! میدانستی که دیگر آنها را نمیبینی و... میدانستی که آن نگاه نافذ منتظر توست و آن صدا تو را میخواند. دلت بیقرار شده بود؛ برای عروجی روحانی و بوییدن گلهایی آسمانی....
اشتیاقت برای رفتن به خاکریزهای پرغبار و گلوله بیشتر شده بود. برای رفتن به جادههای سوخته، رفتن به سنگرهای خاکی! اشتیاقت برای دیدن دوبارة آن جوان خوشسیما بیشتر شده بود. این شد که برای آخرین بار به جبهه رفتی و... خیلی سبکبار رفتی!
***
تو رفتی و همرزمانت گفتند: «وقتی چفیه سجادهات شده بود، وقتی بر خاک خیس از باران جبهه سجده میکردی؛ جوانی خوشسیما را دیدند که به دنبالت تمام سنگرها را میگَشت.» همرزمانت گفتند: «تا سر از سجده برداشتی و آخرین سلام نمازت را دادی، تو را دیدند که عروج کردی؛ تو را دیدند که آسمانی شدی.»
با الهام از خاطره شهید حسین قاینی
منبع: kayhan.ir


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















