19 مهر 1405 / ۲۸ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 111311
شنبه 26 خرداد 1403 , 11:48
شنبه 26 خرداد 1403 , 11:48


دستمال کاغذی برجام!
غلامرضا صادقیان
چقدر از خودمان را در اینترنت جا گذاشتهایم؟
داود گودرزی
راهکار جبران عقبماندگی تاریخی
سید محمدرضا میرشمسی
وقتی تاریخ، عدالت و صلح هم ابزار توجیه جنگ میشوند!
محمدرضا الهی
ایران؛ «هارتلندِ» جهان؛ فرصت سازی و فرصت سوزی
محمد تقی امینی
مارکوی فراموشکار
سیدمهدی حسینی
لزوم حمایت آموزشی از اتباع
علیرضا رجائی
این مسیر خودِ بنبست است!
دکتر امانالله دهقان فرد
شوک راهبردی در تنگه هرمز
حمیدرضا مرادی
ما کِی از خودمان فاصله گرفتیم
رضا کریمی


سگ دخلمان را بیاورد یا بعثیها؟
فاش نیوز - تا یک قدمی بعثیها رسیده بودند و با ذوق اطلاعات جمع آوری میکردند؛ اما سر که بلند کردند دیدند سگی با قد و قواره گرگ بهشان خیره شده و آب از دهانش آویزان است.
حسین یکتا یکی از نیروهای اطلاعات عملیات و راویان دوران دفاع مقدس، تعریف میکند: «با چند تا از بچهها یک شب در پناه درختها و تاریکی، تا جایی که جا داشت جلو رفتیم. اطلاعات عملیات یعنی همین؛ هی جلو بروی، هی ذوق کنی، دست آخر هم یا سرت را به باد میدهی یا سرشان را! آن شب نزدیک بود سرمان را به باد بدهیم. یک قدمی عراقیها، خوشحال از زرنگیمان، دوربین میکشیدیم و تند تند یادداشت میکردیم. باز هم میخواستیم جلوتر برویم که سر بلند کردیم، دیدیم سگی به قد و قواره گرگ، چند متریمان ایستاده. خشکمان زد. با تعجب نگاهمان میکرد که چرا فرار نمیکنیم. زبانش در دهانش جا نشده بود. چشمهایش در تاریکی برق میزد و عصبانی خرناس میکشید. نفری دو پا قرض کردیم و الفرار. بلد نبودیم از هم جدا شویم که گیج شود. اسلحه روی شانهمان سنگینی میکرد؛ ولی چون بغل گوش بعثیها بودیم نمیتوانستیم لااقل با یک تیر فراریاش بدهیم. این طوری به جای سگ، دشمن دخلمان را میآورد. همه با هم میدویدیم، سگ هم پر سر و صدا دنبالمان. از یک طرف میترسیدیم بگیرد تکه پارهمان کند، از یک طرف اگر عراقیها به سرو صدایش شک میکردند، زمین و آسمان را به رگبار میبستند و سوراخ سوراخ میشدیم. در این گیر و دار پایم یادش افتاده بود چلاق است! پیچ خورد. حس کردم جریان برق از مچ تا گلویم بالا آمد. ۲ متر با صورت شیرجه رفتم و در ثانیهای باز راست شدم و دویدم. نفسهای وحشی سگ جایی برای آه و ناله نگذاشت. در شرایط سخت استعدادهایت را کشف میکنی. دوی سرعت استعدادی بود که آن شب در ما کشف و شکوفا شد. پایمان به خط خودمان که رسید، روی زمین ولو شدیم. سگ را غال گذاشته بودیم. نای حرف زدن نداشتیم. فقط یکدیگر را نگاه میکردیم و لبخند میزدیم.»
منبع: کتاب «مربعهای قرمز» به قلم زینب عرفانیان
منبع: خبرگزاری فارس


دیر آمدی، بلیت راهرو به تو رسید
جعفر طهماسبی
جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی















