پنجشنبه 09 بهمن 1404 , 10:00




دیدار هیئت رهروان شهدای خوزستان با یک شهید زنده
راوی بوی خون در والفجر مقدماتی
وای که چه فضایی بود! نه حرف از آسایش بود و نه مرز برای عقبنشینی. خاک و آتش درهم آمیخته بود.بوی باروت و عرق جبین، شیرینترین عطر دنیا بود. وظیفه من در آن غوغا، هم نوای آرپیجی بودم و...
فاش نیوز - هیئت رهروان شهدای خوزستان، با حضوری پرشور، به دیدار یکی دیگر از حماسهسازان دفاع مقدس رفتند.
![]()
به گزارش همکار ما از اهواز، اعضای هیئت رهروان شهدای خوزستان، در سه شنبه شبی دیگر با حضوری پرشور به دیدار یکی دیگر از حماسه سازان دفاع مقدس رفتند.
اما این دیدار متفاوت بود. هدف حاضران تجلیل از یک شهید زنده بود. جانباز ۷۰درصد آل خمیس درباره نحوه جانبازی خود چنین بیان کردند:
"من که بچه رامهرمز بودم، چشم باز کردم و دیدم تاریخ این سرزمین عوض شده است. سال ۱۳۵۷، امامِ کبیر(ره) آمد و انقلاب، چون رودی خروشان، همه جا را فرا گرفت. اما مگر میشود گلی تازه سر برآورد و خارها دورش جمع نشوند؟ دیری نپایید که نغمههای شوم ترور منافقین کوردل، خون به دل شهرها کرد و بعد، در شهریور ۱۳۵۹، دژخیمان بعثی، به نیابت از تمام استکبار عالم، تیری در پیکر ایران انداختند.آن روزها، تن من تاب ماندن در خانه را نداشت. دلهایمان انگار از سیمخاردار گذشته بود. سال ۱۳۶۱، سن و سال، عدد نبود؛ ایمان بود و شور. من متولد ۱۳۴۶، از طریق بسیج ویژه، ساک خاکی را بستم و شدم سرباز کوچک روحالله. در عملیات والفجر مقدماتی مجروح شدم.
![]()
عملیات والفجر مقدماتی و …!
وای که چه فضایی بود! نه حرف از آسایش بود و نه مرز برای عقبنشینی. خاک و آتش درهم آمیخته بود.بوی باروت و عرق جبین، شیرینترین عطر دنیا بود. وظیفه من در آن غوغا، هم نوای آرپیجی بودم و هم کلاشینکفم را میفشردم. آرپیجی، فریاد ما بود در دل تانکهای دشمن. کلاشینکف، مرهم دل ما برای انتقام از متجاوز.در همین والفجر بود، در اوج مبارزه و عشق، که آسمان در سرم چرخید. در ان هنگامه تیرِ به سرم اصابت کرد.آن لحظه که افتادم، نه صدایی میشنیدم و نه دردی حس میکردم. چشم باز کردم و دیدم بزم، بزم زمینیان نیست. نزدیک به سه شبانه روز، در مرز، درست کنار تن مطهر رفقایم افتاده بودم؛ کسانی که لباسشان بوی بهشت میداد و شهدشهادت را سر کشیده بودند.
آنجا، کنار قامتهای آرام گرفتهشان، گویی خدا داشت با من حرف میزد. درد نبود؛ حسرت بود. حسرت یک پیوستن ناب. با خود میگفتم: خدایا، چرا مرا نپذیرفتی؟ چرا لایق نشدم تا همسفر این کبوتران باشم؟متاسفانه، شهادت نصیب این حقیر نشد. بعد از سه شب، دوستانم پیدایم کردند. جسم مجروحم را به بیمارستان اهواز و بعد برای درمانهای سنگینتر، به مشهد مقدس منتقل کردند.
رفقا، اگر امروز مرا میبینید، بدانید که هفتاد درصد وجودم، سندی است از آن میدانها. از ناحیه جمجمه مجروح شدم. دست و پای راستم فلج شده بود. شاید نزدیک به بیست بار، شاید هم بیشتر… تیغ جراحی، بدن مرا شکافت تا مرا به دنیا برگرداند.هر بار که از زیر تیغ بیرون آمدم، میفهمیدم خدا مرا برای کاری بزرگتر نگه داشته است. این بدن، دیگر مال خودم نیست؛ یک نقشه عملیاتی است که هر زخم و هر جای بخیه، روایتی از غربت والفجر مقدماتی را فریاد میزند.با این بدنِ زخمخورده و با این جانِ دوباره داده شده، از اهواز، نفس میکشم و افتخار میکنم که هنوز سرباز این انقلابم. اگر دیروز آرپیجیزن بودم و کلاشینکف به دست، امروز هم با تمام توانم، آمادهام تا جان و هر آنچه دارم را فدای این خاک، این دین، ناموس و مهمتر از همه، فدای رهبر عزیزمان کنم.راه ما، راه حسین است (ع). ما زندهایم تا پرچم کربلا بر زمین نماند. سلام بر حسین، سلام بر شهدا، و سلام بر شما رهروان عزیزشان.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
|| به کوشش جعفری

















