شناسه خبر : 124474
شنبه 29 فروردين 1405 , 10:25
اشتراک گذاری در :

سیرکِ تمدن و عطرِ باروت آمریکایی!

فاش نیوز - به نام خدا؛ «آقا مظلوم» در حالی که تکه آجر داغی از سقف خانه‌اش را در دست داشت و میانِ دود و دمِ خرابه‌ها، با التماس دنبال بقایای کپسول اکسیژن پدر پیرش می‌گشت، ناگهان انگار که از وسط جهنم به بهشت پرتاب شده باشد، خودش را توی یک تالار بسیار شیک و معطر دید. تالاری که بوی قهوه‌ی تازه‌دم و عطر گران‌قیمتِ آمریکایی‌اش، تندیِ بوی باروت را در گلو خفه می‌کرد. دور تا دور میز، آقایانی با کت‌وشلوارهای اتوکشیده و لبخندهای ژله‌ای نشسته بودند که انگار از توی مجله‌های مد بیرون آمده بودند.

یکی از آن‌ها که کراواتی با طرح «کبوتر صلح» زده بود، با چنگال نقره‌اش به استیک خونی‌اش اشاره کرد و با لحنی طلبکارانه گفت: «واقعاً که آقا مظلوم! از شما بعید بود. وقتی داشتیم با تحریم‌ها سفره‌تان را جمع می‌کردیم و دارو را بر روی کودکان تان می‌بستیم، چرا نایستادید و لبخند نزدید؟ این کمالِ بی‌ادبی است که آدم وسط محاصره‌ی اقتصادی، هنوز نفس بکشد و برای زنده ماندن تلاش کند!»

هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای «بوم!» مهیبی لرزه به تن تالار انداخت. از پنجره، شعله‌های آتشِ پالایشگاه شهر تا قلب آسمان می‌رسید. آن طرف میز، «آقای صلح‌ساز» که اونیفورمِ نظامیِ برند تنش بود و بوی ادکلنش کل سالن را برداشته بود، با بی‌حوصلگی دکمه‌ی ریموتِ بمب‌افکنش را فشار داد و رو به آقا مظلوم نالید:
«بفرما! باز هم که اعصاب ما را خرد کردید! من مجبور شدم تمام زیرساخت‌ها، دانشگاه‌ها و بیمارستان‌هایتان را شخم بزنم، چون شما داشتید به بچه‌هایتان یاد می‌دادید که بدونِ اجازه‌ی من روی پای خودشان بایستند. اصلاً چرا بیمارستان ساختید که من مجبور شوم بمبارانش کنم؟ ببین چقدر انگشتم بابت فشار دادن دکمه‌های این کنترل تاول زد؟ اگر می‌خواستید زنده بمانید، خب مثل آدم تسلیم می‌شدید؛ مکرر گفتیم که زنده ماندنِ ما، در گروی بردگیِ شماست!»

در همین حال، نماینده‌ی مراجع جهانی با عینکِ پنسی‌اش از جایش بلند شد، گلویش را صاف کرد و بیانیه‌ای را با صدای اتوکشیده قرائت کرد:
«ما به شدت نگرانیم! البته نه برای آقا مظلوم؛ بلکه نگرانیم که گرد و خاکِ خانه‌ی خراب شده‌ی شما، روی کت‌وشلوارِ دست‌دوزِ آقای صلح ساز نشسته و تیپِ جهانی ایشان را خراب کرده است! به همین خاطر شما را به جرم "دفاع از خود" و ایجاد تنش در نظم نوین جهانی، مجدداً تحریم می‌کنیم!»
بعد هم با لحنی دلسوزانه دستی به شانه‌ی اقای صلح ساز زد و گفت:
«قهرمانِ من، کمی خویشتندار باش! می‌دانم آدم‌کشی برای ایجاد صلح ونظم نوین جهانی چقدر انرژی‌بر و خسته‌کننده است، اما لطفاً دفعات بعد از بمب‌های معطر استفاده کن که احساساتِ لطیف ما جریحه‌دار نشود.»
آقا مظلوم ماند و دست‌های خالی و لرزانش.

همان لحظه، «جورج اورول» پیر از پشتِ پرده‌ی تالار سرک کشید، نگاهی به این سیرکِ انسانی انداخت، تمام کتاب‌هایش را پاره کرد و زیر لب گفت: « من برای دنیای شما زیادی خوش بین بودم! در قصه‌های من، حتی خوک‌های قلعه حیوانات هم این‌قدر وقاحت نداشتند که وقتی چاقو را زیر گلوی گوسفند می‌گذارند، طلبکار شوند که چرا تندیِ تیغ دستمان را اذیت کرد!»

در نهایت، چراغ‌های استودیو پرنورتر شد و تمام دوربین‌های دنیا روی صورت خونی و بهت‌زده‌ی آقا مظلوم زوم کردند. زیرِ تصویرِ شبکه‌های جهانی هم با خط درشت و طلایی نوشتند:
«خبر فوری: برای حمایت از حقوق بشر، ده عدد دستمال کاغذی جهت پاک کردن لکه‌های خون ارسال شد؛ به شرطی که اول سندِ بردگی‌تان را امضا کنید و قول بدهید دیگر بی‌اجازه نفس نکشید!»

|| محمدرضا الهی

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi