05 مرداد 1405 / ۱۱ صفر ۱۴۴۸
شناسه خبر : 125261
دوشنبه 18 خرداد 1405 , 11:35
دوشنبه 18 خرداد 1405 , 11:35


سپر مقابله با جنگ شناختی
حمیرا حسینی یگانه
آمریکا؛ سه فرار نظامی در ۱۹ روز
سعدالله زارعی
خون جاری در میناب، سند رسوایی مدعیان حقوق بشر
حمیدرضا مرادی
آمریکا مجددا درخواست آتشبس کرد!
هاشم اسدی
اتحاد هژمونیک غرب علیه موجودیت ایران
میلاد رضایی
«گربهگاه» هرمز؛ گرهگاه انرژی جهان در پیچ تاریخ
علیرضا رجائی
یک قاب عکس از جولانی
سید محمدعماد اعرابی
وحدت، مؤلّفه اربعین تمدنی
حمید احمدی
نانوشتههای کارنامه زعامت پیشوای شهید انقلاب
محمدرضا زائری
هزار نکته باریکتر ز مو
سیدمهدی حسینی
اتحاد مقدس؛ سد پولادین در برابر دشمن
حسن رشوند


دلم برایش تنگ میشود
درست شبیه همان روز، میزند زیر گریه و نگاهش را میدوزد به سقف سفید خانه اش. انگار که دوباره خودش را آنجا دیده باشد، از اعماق وجود حرفهای ....
فاش نیوز - میفهمم که هنوز هست. حضورشو حس میکنم. ولی خب چیکار کنم؟ بازم دلم آروم نیست. شبا خواب درست و حسابی ندارم. دلم براش تنگ میشه.

- میفهمم که هنوز هست. حضورشو حس میکنم. ولی خب چیکار کنم؟ بازم دلم آروم نیست. شبا خواب درست و حسابی ندارم. دلم براش تنگ میشه.همه ساکت میشوند. سرم را پایین میاندازم تا اشک هایش را نبینم. سکوتش خیلی طول نمیکشد. - یه بار که بار و بندیل سفر بستیم و راهی تهران شدیم که بریم سر مزار علیرضا، توی جاده بَرّ و بیابون، ماشین پسرم خراب شد. به هرجا و هر کسی که فکر کنید زنگ زدیم. آدمای مختلف اومدن و رفتن و نفهمیدن عیب و ایراد این ماشین از کجاست.
نخ های سفید موهایش که کمی پیدا شده را با دست میدهد داخل و روسری اش را جلوتر میکشد. بعد هم چادرش را تا روی پیشانی جلو میآورد. حسابش از دستم در رفته که با وجود زنانه بودن مجلس، برای چندمین بار است که این کار را تکرار میکند. هربار با دقت به حرکت دست هایش نگاه میکنم. خیلی به دلم مینشیند.
- کلافه شده بودم. حالم بد بود، بدتر شد. مدت زیادی رو تو همون شرایط گذروندیم. صبرم تموم شد. مستأصل و درمونده شده بودم. زدم زیر گریه. دستامو گرفتم سمت آسمون. درست شبیه همان روز، میزند زیر گریه و نگاهش را میدوزد به سقف سفید خانه اش. انگار که دوباره خودش را آنجا دیده باشد، از اعماق وجود حرفهای آن روزش را تکرار میکند: - گفتم علیرضا مامان! به خدا دیگه طاقتم تموم شده. وسط این بر و بیابون موندیم. من میخواستم زودتر بیام و به تو برسم. حالا چرا اینجوری شد؟ تو بگو چیکار کنم؟ پس کجا برم که بتونم تورو ببینم و باهات حرف بزنم؟

حرف هایش که تمام میشود، نگاهش را میچرخاند میان چشمان خیس ما. یک طور خاصی نگاهمان میکند.
- دو دقیقه نشد یه پارس سفید دیدم داره از دور میاد. هرچی نزدیکتر میومد سرعتش کمتر میشد. وقتی رسید بهمون درست جلوی ماشین ترمز کرد. یه پسر جوون بود. پیاده شد. خدا شاهده در حد اینکه یه دستی به ماشین زد. در عرض چند ثانیه این ماشین درست شد. دیگه تا لحظه ای که برگشتیم شیراز و جلوی خونه ترمز زدیم، این ماشین آخ نگفت.کمی روی صندلی جا به جا میشوم. هربار که از این دست خاطرات شهدا میشنوم، خودم را گم میکنم توی قاب عکس شهید. در عمق چشمانش. انگار که بخواهم، خودم را نشانش دهم و بگویم اگر راه دارد، من را هم ببین.
منبع: خبرگزاری فارس


خاطرهای از زیارت عتبات توسط آزادگان
علیاکبر امیراحمدی
تیربارچی قهار با آستین خالی
جعفر طهماسبی
اسلحه همه خراب شد الا مریم امجدی
مریم امجدی زنجانی
و فردا چه سرنوشتی در انتظار ماست....
علیرضا ضابطی سیستان















