شناسه خبر : 125896
دوشنبه 29 تير 1405 , 09:44
اشتراک گذاری در :

من، معلم زبان انگلیسی رهبر شهید بودم

فاش نیوز - جلسات‌مان خیلی خوب و منظم پیش می‌رفت. حاج آقا در یادگیری زبان، کاملا جدی بودند. تمرینات منظم و مرتب ایشان، خط انگلیسی‌شان را زیبا کرده بود. به لحاظ روخوانی و مکالمه هم رو به پیشرفت بودند. و این، همان چیزی بود که روحانی مبارز روشنفکری که معروف شده بود به «خمینی مشهد»، برای ارتباط با مخاطبان خارجی دنبالش بود...

خبرگزاری فارس-مریم شریفی؛ «۱۰۰ سال باید بگذرد تا ابعاد شخصیتی آقا روشن شود»، «هنوز مانده تا بفهمیم چه گوهری را از دست داده‌ایم»، «همانطور که آقا می‌گفتند این انقلاب بدون نام خمینی در هیچ‌کجای دنیا شناخته شده نیست،
این موضوع درباره خودشان هم، صادق است» و... در روزهای پس از وداع و تشییع رهبر شهید انقلاب که انگار عبور از مرحله انکار مصیبت بود، حالا خیلی‌ها از «حجاب معاصرت» و ناتوانی ما – معاصران شهید آیت‌الله سید علی خامنه‌ای - از درک عظمت وجودی ایشان می‌گویند. حالا هرچه می‌گذرد، نیاز به شکل‌گیری نهضتی برای معرفی ابعاد مختلف زمانه و زندگی این شخصیت تکرارنشدنی، بیش از پیش احساس می‌شود. و در این میان، جمع‌آوری خاطرات آنهایی که با رهبر شهید از نزدیک حشر و نشر داشته و درواقع شنیده‌ها را دیده‌اند، می‌تواند قدم اول این مسیر باشد. «مهدی نوروزی»، سرهنگ بازنشسته نیروی هوایی و از همافران انقلابی در دوران مبارزات ضد رژیم پهلوی، یکی از همین چهره‌هاست.
او که 50سال قبل با یک بهانه خاص به نام آموزش زبان انگلیسی، فرصت همنشینی با شهید آیت‌الله خامنه‌ای را پیدا کرد، گنجینه‌ای از خاطرات ناب از ایشان در سینه دارد.
با قسمت اول گفت‌و‌گوی ما با همافر نوروزی همراه باشید.
*(همافران برگزیده ایران در دوره آموزشی انگلستان/ مهدی نوروزی(نفر اول ایستاده از سمت چپ))
از تهران تا لندن؛ وقتی افسانه پادشاهی ۲۵۰۰ساله فرو ریخت
«فروردین سال ۱۳۵۰ بود که در قالب یک گروه ۸ نفری از هنرجویان همافری، برای شرکت در دوره‌های آموزشی تکمیلی به انگلستان اعزام شدیم. ۱۷ ماه زندگی در لندن گرچه زمان چندان زیادی به نظر نمی‌رسد اما تاثیرات عمیقی روی نگاه و افکار ما گذاشت. مواجهه با ساختمان‌ها و خیابان‌های زیبا و تمیز، وسایل حمل و نقل عمومی منظم، پیشرفت‌های صنعتی و انواع تفریحات و خوشگذرانی‌ها، ما جوانان ۲۰، ۲۱ساله را مسحور کرده بود. وارد یک دنیای جدید شده بودیم و مدام امکانات شهری و آسایش و رفاه عمومی موجود در آن را با فقر و محرومیتی که در کشور خودمان گریبانگیر مردم بود، مقایسه می‌کردیم. و عجیب اینکه این تجربه تلخ که هر روز بیشتر باعث جریحه‌ دار شدن غرور ملی ما می‌شد، مصادف شده بود با برگزاری جشن‌های ۲۵۰۰ساله شاهنشاهی در ایران که با آن ریخت و پاش‌ها و تجملات افراطی، مدعی ورود مردم ایران به دروازه‌های «تمدن بزرگ» بود!
*(سمت راست: نمایی از جشن‌های ۲۵۰۰ساله شاهنشاهی در سال ۱۳۵۰ / سمت چپ: زاغه نشینی در تهران در اطراف میدان آزادی در همان سال‌ها)
چند هفته‌ای از آموزش‌ها نگذشته بود که متوجه شدیم تمام آن دوره‌ها را در ایران گذرانده‌ایم؛ تا جایی که در بعضی کلاس‌ها، اطلاعات فنی ما از استادان بیشتر بود! کم‌کم به این نتیجه رسیدیم که آن دوره‌ها، دوره‌های فرمایشی است و هدف از فرستادن ما شاگرد اول‌ها به انگلستان، آشنایی‌مان با محیط و فرهنگ غرب و شاید تفریح و خوشگذرانی و عاقبت، شیفتگی به فرهنگ غرب است. ترفند موثری هم بود چون در پایان این دوره‌ها، بعضی هنرجویان حاضر نمی‌شدند به ایران برگردند و با ازدواج با دوست دخترشان، همان‌جا مقیم می‌شدند. بعضی از آنهایی هم که بر‌می‌گشتند، دل و دین و فکر و اندیشه‌شان را در آن سرزمین رویاها جا می‌گذاشتند...»
*(مهدی نوروزی(نفر سمت چپ) و همکارش در کیش بعد از بازگشت به ایران)
کیش، تجهیزات اسرائیلی و کاخ‌های فراعنه پهلوی!
همافر جوان دهه ۵۰ و مرد سرد و گرم چشیده امروز، مکثی می‌کند و بعد از این مقدمه، ما را می‌برد به نقطه‌ای که مهم‌ترین تحولات فکری‌اش در آنجا رقم خورد: «وقتی در پایان شهریور سال ۵۱ به ایران برگشتیم، به سه گروه تقسیم شدیم و به‌عنوان همافر سوم به ایستگاه‌های رادار همدان، دزفول و کیش منتقل شدیم و از قضا، قرعه جزیره کیش که دورافتاده‌ترین محل نسبت به تهران محسوب می‌شد، به نام من و یکی از همکارانم افتاد و این شروع یک دوره 5ساله پرماجرا بود. در ایستگاه رادار کیش، ما در «شعبه رادیو زمینی» مشغول به کار شدیم؛ جایی که دو ردیف فرستنده و گیرنده‌های اسرائیلی نصب کرده بودند و وظیفه ما، آماده نگه‌داشتن آنها برای برقراری ارتباطات رادیویی بود.
*(کاخ الیت کیش، معروف به کاخ شاه یا کاخ مرجان با مساحتی حدود ۴۵۰۰ متر مربع)
گرچه حضور مستشاران متکبر آمریکایی در بالاترین سطوح فنی شعبه‌ها و بهره‌مندی آنها از همه‌نوع امکانات رفاهی، اتفاقی بود که کارشناسان ایرانی را آزار می‌داد اما مشکل اصلی، جای دیگری بود. ما در کیش، از یک طرف شاهد حضور خاندان سلطنتی و خوشگذرانی‌های عجیب و غریب آنها و از طرف دیگر، شاهد فقر و محرومیت و فلاکت بومی‌های منطقه و کارگران شاغل در آنجا بودیم؛ موضوعی که آرام‌آرام زمینه‌ساز یک بحران فکری شدید در ما شد.در نزدیکی خانه‌های سازمانی نیروی هوایی، یک راه فرعی وجود داشت که با تابلوی «ورود افراد متفرقه ممنوع» از کل جزیره جدا شده بود؛ جاده‌ای که به کاخ‌های بزرگ شاه، فرح، ولیعهد و حتی عَلَم(وزیر دربار) منتهی می‌شد.
حالا چه کسانی این کاخ‌ها را می‌ساختند؟ مجریان آن پروژه‌ها، هر ۶ ماه یک‌بار به دهات دورافتاده اطراف مشهد و تبریز می‌رفتند و روستاییان محروم را با وعده‌های دروغین برای کار به کیش می‌آوردند. به محض ورود هم، شناسنامه‌هایشان را می‌گرفتند و تا 6ماه اجازه خروج به آنها نمی‌دادند.آن ۵۰۰ کارگر که از نوجوان ۱۴ ساله تا پیرمرد ۶۵ ساله در میان‌شان بود، هیچ راه ارتباطی با خانواده‌هایشان نداشتند و واقعا زندانی بودند. گهگاه که آنجا طوفان می‌شد، می‌شنیدیم بعضی از اینها به دلیل سقوط از داربست، فوت کرده‌اند. آن کارگران را که می‌دیدیم، یاد بردگانی می‌افتادیم که اهرام مصر را ساخته بودند.
*(یکی از فضاهای خوشگذرانی شاه و خاندان سلطنتی و درباریان در کیش)
هواپیماهایی که بساط خوشگذرانی خانواده شاه را جا‌به‌جا می‌کرد!
باید نزدیک عید نوروز در کیش می‌بودید و وضعیت آنجا را می‌دیدید. از نیمه اسفند به بعد، در فرودگاه کیش قیامتی به پا می‌شد و غرش هواپیماهایی که در حال نشست و برخاست بودند، قطع نمی‌شد. یک هواپیمای سی-۱۳۰ می‌نشست و در قالب طویله‌های مدرن، اسب‌های شاه را وارد جزیره می‌کرد. هواپیمای سی-۱۳۰ بعدی که می‌نشست، یونجه و علوفه برای این اسب‌ها آورده بود. چند فروند هواپیمای دیگر هم، موتورسیکلت‌ها و دوچرخه‌ها و قایق‌های تفریحی خاندان سطنتی را به کیش منتقل می‌کردند تا در تعطیلات عید، بساط تفریح و خوشگذرانی خانواده شاه و درباریان فراهم باشد.
روی دیگر این سکه تجمل و اسراف، کارگرانی بودند که به معنای واقعی هیچی نداشتند و مثل بومی‌های جزیره، در فقر مطلق بودند. ما باقیمانده غذای بچه‌ها در غذاخوری پایگاه را جمع می‌کردیم و دور از چشم واحد ضد اطلاعات، شب‌ها برای این کارگران می‌بردیم که در وضعیت اسفناکی زندگی می‌کردند.
همافرانی که برای ترور شاه، داوطلب شدند
مواجهه با آن فساد و اسراف و فاصله طبقاتی شدید، کم‌کم احساسات ضدحکومتی را در وجود ما بیدار کرد و این، همزمان شد با شکل‌گیری محفل مخفیانه‌ای در میان همافران مذهبی. ما که در انگلیس هم با وجود تاثیرپذیری از فرهنگ غربی، به نماز خواندن و روزه گرفتن مقید بودیم، در کیش هم به مرور همکاران هم‌عقیده‌مان را پیدا کردیم و با گوش دادن نوار سخنرانی‌های آقایان فلسفی، کافی و فخرالدین حجازی و مطالعه کتاب‌های متفکرانی مثل دکتر شریعتی، با مباحث جذاب و روشنگرانه‌ای آشنا شدیم که با استدلال‌های علمی به شبهاتی جواب می‌دادند که جریانات ضددینی در جامعه رواج داده بودند. و همین آگاهی، آرام‌آرام تحولی در ما ایجاد کرد که ما را به یک نقطه سرنوشت‌ساز رساند.
*(همافران در کیش/ مهدی نوروزی- نفر اول از سمت چپ)
ما به این نتیجه رسیده بودیم که تنها راه برای پایان دادن به این بساط فساد و تبعیض و فاصله طبقاتی، حذف شاه است. بنابراین تصمیم گرفتیم با گروه‌های مبارز ضد رژیم پهلوی ارتباط برقرار کنیم و به آنها بگوییم با توجه به اینکه در جزیره کیش دسترسی خوبی به خانواده سلطنتی وجود دارد، ما می‌توانیم با یک برنامه‌ریزی حساب‌شده، اقدام به ترور شاه کنیم... این مقطع، مصادف شد با پایان دوره ماموریت حدود ۵ساله‌ام در کیش و من با ایده حذف شاه به مشهد منتقل شدم.»
*(مهدی نوروزی،‌ همافر پیشکسوت، معلم زبان انگلیسی رهبر شهید و نویسنده کتاب «همافر»)
مشهد؛ به وقت تنفس در هوای آگاهی
از کیش تا مشهد، تفاوت از زمین تا آسمان بود. این را مهدی نوروزی وقتی با تمام وجود درک کرد که پایش به جلسات مبارزان ضد حکومتی باز شد. آنجا هر روز انگار یک قدم به نور نزدیک‌تر می‌شد: «فردی که به جای من به کیش منتقل شده بود، فردی بود به نام آقای قنبری که ارشدتر از ما بود و در انگلیس با او آشنا شده بودم. لطف بزرگ ایشان که قبلا با مبارزان و انقلابیون مشهد ارتباط برقرار کرده بود، این بود که قبل از سفر من، سفارشم را به دوستان مشهدی کرده بود. به‌این‌ترتیب، زود توانستم با جمع بچه‌های مذهبی و انقلابی ارتباط بگیرم. آنجا مرحوم حاج آقا فلاحیان -عموی وزیر اسبق اطلاعات – که فرد بزرگوار و باتجربه‌ای بود، خیلی هوای بچه‌های مذهبی را داشت. هم کلاس‌هایی برایشان برگزار می‌کرد و هم به لحاظ ملزومات زندگی و مسائل معیشتی به آنها رسیدگی می‌کرد. *(کتاب «گفتاری در باب صبر» نوشته «سید علی خامنه‌ای»،‌ کتاب محبوب جوانان انقلابی و مذهبی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی)
در ادامه این مراودات، با استادی به نام حاج آقا نیّری آشنا شدم. ایشان برای من و چند نفر دیگر، کلاس‌های خصوصی تشکیل داد. نفرات دیگر آن کلاس، حسین بهرامی و آقای نیکبخت بودند. حسین بهرامی، دانشجوی دانشگاه مشهد بود که بعدها در لباس سردار سپاه در اول جنگ شهید شد. مرحوم حاج آقا نیّری در آن جلسه، از قرآن با ما حرف می‌زد و موضوع جلساتش هم، صبر در قرآن بود. از قضا کتابی که حاج آقا به‌عنوان محور مطالعه ما در آن جلسات انتخاب کرده بود، کتاب «گفتاری در باب صبر» نوشته «سید علی خامنه‌ای» بود.
یکی از روزهای زمستان سال ۵۵ بود که آقای نیّری با توجه به شناختی که از من پیدا کرده بود و اطلاعی که از توانایی‌ام در تدریس زبان انگلیسی داشت، گفت: یکی از دوستان خوب ما می‌خواد زبان انگلیسی یاد بگیره. شما حاضرید به ایشون آموزش بدید؟ گفتم: بله، حتما. حالا ایشون چه کسی هستن؟ گفت: نویسنده همون کتاب گفتاری در باب صبر که خوندیم...»
وقتی زبان انگلیسی، مرا به خانه «خمینی مشهد» رساند
«دیدار از نزدیک با آقای خامنه‌ای برای من، اتفاق مهم و جذابی بود و از این بابت خیلی خوشحال بودم. شنیدم ایشان قبلاً هم برای یادگیری زبان انگلیسی اقدام کرده بودند اما بعد از مدتی متوقف شده بود. همان آقای قنبری هم، معلم این کلاس خصوصی بود. علاوه‌بر علاقه شخصی به زبان انگلیسی، ماجرای اصرار حاج آقا به یادگیری زبان، به ویژگی توریستی بودن شهر مشهد بر‌می‌گشت. مسافران و شخصیت‌هایی که از کشورهای دیگر به مشهد می‌آمدند، علاقه داشتند با اسلام آشنا شوند. اینجا وجود فردی که هم آگاه به مسائل اسلام باشد و هم زبان خارجی بداند، خیلی اهمیت پیدا می‌کرد. از آن طرف، در میان انقلابیون هم، حاج آقا خامنه‌ای، چهره شاخصی بودند و طرف مراجعه و سؤال اقشار مختلف حتی از خارج از کشور قرار می‌گرفتند. بنابراین یادگیری زبان انگلیسی برای ایشان، کاملا هدفمند بود.»
آقای همافر، حالا چشم‌هایش را می‌بندد و بر‌می‌گردد به ۵۰ سال قبل؛ به آن روز روشنی که قدم به خانه «خمینی مشهد» گذاشت: «چند روز بعد به همره استاد نیّری به خانه آقای خامنه‌ای رفتیم. حاج آقا نیّری، ماشینش را پشت یک فولکس آبی‌رنگ پارک کرد و گفت: آقای نوروزی! این فولکس رو می‌بینی؟ این، ماشین آقای خامنه‌ایه. گفتم: خیلی خوبه. پس ایشون رانندگی بلدن. حاج آقا گفت: ایشون خیلی چیزها بلدن. ایشون، یکی از روحانیون روشنفکر و مجاهد هستن...
حالا وقت چاییه...
حاج آقا زنگ درِ کوچکی را زد و کمی بعد، در باز شد. چهره مهربان و دوست‌داشتنی یک روحانی سیدِ بلند قامت در چارچوب در نمایان شد که ما را به داخل خانه دعوت می‌کرد. وارد اتاقی شدیم که همه‌چیزش در عین سادگی، قشنگ بود. کف اتاق با چند تخته گلیم تمیز، مفروش شده بود و دور تا دور اتاق، قفسه‌هایی پر از کتاب قرار داشت. در محل نشستن و مطالعه حاج آقا، میز پایه‌کوتاهی قرار داشت که دورش چند جلد کتاب بود. از آن میان، کتاب «جنگ نیشکر در کوبا» و «تحریم تنباکو»، حسابی توجه مرا جلب کرد. دیگر عنصر جذاب آن اتاق، سماوری بود که کنار میز با شعله ملایم روشن بود و آب داخلش آرام‌آرام قُل‌قُل می‌کرد.*
تمام خانه آقای خامنه‌ای همانقدر ساده و بی‌تکلف بود. بعدها جایی از قول ایشان خواندم که: «یکی از دوستان می‌خواست همراه خانواده به مشهد بیاید. گفتم: ما در آن ایام در مشهد نیستیم. جایی کرایه نکنید. بیایید در منزل ما اقامت کنید. به مشهد که رسیدند، کلید خانه را تحویلش دادم و رفتیم. چند روز بعد که برگشتیم، به گلایه گفت: شما که می‌خواستید وسایل را ببرید، می‌گفتید ما مقداری وسیله برای خودمان می‌آوردیم. گفتم: ما چیزی از خانه نبردیم! کل وسایل زندگی ما همین است. باورش نمی‌شد...»
خلاصه، آن روز حاج آقا با چایی که روی همان سماور گوشه اتاق دم کشیده بود، از ما پذیرایی کردند و خیلی زود یخ میان‌مان آب شد. حاج آقا از کارم در نیروی هوایی و از نحوه آشنایی‌ام با زبان انگلیسی پرسیدند و در نهایت قرار شد هفته‌ای دو جلسه با ایشان انگلیسی کار کنم.»
یک روحانی مبارز با خط خوش انگلیسی...
«کتابی که برای تدریس زبان انگلیسی انتخاب کردم، جلد دوم از مجموعه کتاب‌های «New Concept English» بود. جلسات‌مان خیلی خوب و منظم پیش می‌رفت. سر موقع وارد خانه حاج آقا می‌شدم و درست یک ساعت بعد، زنگ خانه به صدا درمی‌آمد و همزمان با خروج من، مهمانان جدید برای جلسه بعدی وارد می‌شدند. حاج آقا در یادگیری زبان، کاملا جدی بودند. تمرینات منظم و مرتب ایشان، خط انگلیسی‌شان را زیبا کرده بود. به لحاظ روخوانی و مکالمه هم رو به پیشرفت بودند.
اما فقط این آقای خامنه‌ای نبودند که در حال یادگیری بودند. این آموزش، دوجانبه بود و من هم از هر فرصتی برای بهره بردن از محضر ایشان استفاده می‌کردم. درواقع نیم ساعت به درس و بحث انگلیسی اختصاص داشت و در مابقی وقت جلسه، ورق آموزش به نفع من برمی‌گشت! چون مباحث سیاسی، عقیدتی و خاطراتی که حاج آقا مطرح می‌کردند، برای من آموزنده بود. یک بار در فرصت ۱۰ دقیقه‌ای استراحت و صرف چای، گفتم: حاج آقا! نظر شما درباره صمد بهرنگی و کتاب‌هاش چیه؟ میگن کمونیست بوده. آقای خامنه‌ای در جواب گفتند: آقای بهرنگی، آدم مسلمونی بود. خب، روش چپی‌ها اینه که هر مبارزی رو به طریقی به خودشون بچسبونن. درباره صمد بهرنگی هم تلاش‌شون اینه که اون رو کمونیست معرفی کنن... همین مکالمه باعث شد حاج آقا متوجه علاقه‌ام به خواندن رمان شوند و بعد از آن، مدام کتاب‌هایی برای مطالعه به من معرفی کنند.»
حتی یک لحظه به استعفا فکر نکن!
برکات جلسات درس با روحانی مبارز مشهدی، مختص قهرمان جست‌و‌جوگر و مشتاق داستان ما نبود. آن خورشید صبور و سخاوتمند، برای اطرافیان مهدی نوروزی هم، نور و گرما داشت: «هرچه می‌گذشت، جمع همافران مذهبی و انقلابی در مشهد، جمع‌تر می‌شد. محمد عباسی، یکی از همین همکاران بود که به دلیل ناسازگاری با سازمان، به‌تازگی از کیش به ایستگاه رادار شهرآبادِ مشهد منتقل شده بود. او جزو اولین همافرانی بود که در زمان اقامت در کیش ازدواج کرد و همسرش، چادر مشکی سر می‌کرد. بعد از ازدواج او، دیگر همکاران هم جرئت کردند یا تصمیم گرفتند با دختران مذهبی چادری ازدواج کنند. حالا اما آنقدر عرصه به آقای عباسی تنگ شده بود که تصمیم گرفته بود از نیروی هوایی استعفا بدهد.
*(پیوستن نیروهای ارتش به مردم انقلابی در سال ۵۷)
یک روز در حاشیه جلسات قرآن و دعای مخفیانه‌ای که داشتیم، آقای عباسی که متوجه شده بود من با آقای خامنه‌ای در ارتباط هستم، درخواست کرد زمینه ملاقاتش با ایشان را فراهم کنم تا بتواند درباره تصمیمش برای استعفا با حاج آقا مشورت کند. وقت ملاقات گرفتم و با هم به منزل آقای خامنه‌ای رفتیم. در آن دیدار، آقای عباسی گزارشی از اوضاع وخیم نیروی هوایی داد و گفت: می‌ترسم با ادامه خدمت در این فضا، به دین و ایمان‌مون لطمه وارد بشه... حاج آقا در جواب با تحسین روحیه آقای عباسی، گفتند: درسته. خدمت در چنین محیط‌هایی، کمک به ظلمه اما وضع شما فرق می‌کنه. شما نه‌تنها در خدمت ظلم نیستید بلکه افکار و فعالیت‌هایتان، اساساً مبارزه با ظلمه. در چنین محیط‌هایی، امثال شما، حجت به حساب میاید. اصلا صلاح نیست استعفا بدید. تکلیف شما، موندن و صبره تا ان‌شاء‌الله خدا فرجی حاصل کنه...»
*(رهبر شهید در دوران تبعید در ایرانشهر در سال ۵۶ تا ۵۷)
«اثنی عشری» شدن؛ سوغات زندان برای آقای خامنه‌ای!
اما صبح یکی از روزهای زمستان ۵۶، رشته دلخوشی‌های همافر نوروزی پاره شد و از آن لحظه، تنگ‌تر شدن حلقه سختگیری و فشار رژیم پهلوی بر مبارزان انقلابی را بیش از هر زمان دیگری احساس کرد: «مدت زیادی از شهادت حاج آقا مصطفی، فرزند ارشد امام خمینی که شوک سنگینی به دوستداران انقلابی امام وارد کرده بود، نمی‌گذشت که خبر تلخ دیگری از راه رسید. یک روز حاج آقا نیّری با حالی پریشان به درِ خانه ما آمد و گفت: آقای خامنه‌ای رو دستگیر کردن. تمام زندگی‌ش رو به هم ریختن. مبادا اون طرف‌ها آفتابی بشی... شوکه شده بودم. بی‌اختیار به گریه افتادم. حاج آقا را درست روز اول محرم دستگیر کرده بودند و من حالا معنای «کل یوم عاشورا و کل أرض کربلا» را بهتر از همیشه می‌فهمیدم.
*(هبر معظم انقلاب در زندان ساواک)
در جلسه درس آقای نیّری متوجه شدیم آقای خامنه‌ای را به «ایرانشهر» تبعید کرده‌اند. تا خبر را شنیدم، یاد رنج‌ها و اذیت‌هایی که حاج آقا در مسیر مبارزات انقلاب متحمل شده بودند، افتادم. در اثنای جلسات آموزش انگلیسی فهمیده بودم ایشان به دلیل زندان‌های مکرر، به بیماری زخم اثنی عشر مبتلا شده‌اند. فقط هم خودشان آسیب ندیده بودند. همسرشان هم به خاطر فشارهای عصبی و سختی‌های ناشی از این نوع زندگی سراسر مبارزه، از همان بیماری رنج می‌بردند. اما حاج آقا اهل گلایه از سختی‌های مسیر حق نبودند. وسط روایت‌شان از آن بیماری که در نتیجه همین سختی‌ها گریبانگیر خودشان و همسرشان شده بود، می‌خندیدند و می‌گفتند: «ما اثنی عشری هستیم»...
*(مشهد، آیت الله سید علی خامنه‌ای درحال سخنرانی در تحصن تاریخی مردم در بیمارستان امام رضا(ع)،‌ بعد از بازگشت از تبعید در سال ۵۷)
این، تازه شروع ماجراست...
با ماجرای تبعید، آن دیدارهای دلپذیر با آقای خامنه‌ای، برای من به خاطره تبدیل شد. در آن حدود یک سال تبعید، دوستان گهگاه برای زیارت ایشان به ایرانشهر می‌رفتند اما امثال من ازآنجا‌که ارتشی و تحت رصد واحد ضداطلاعات بودیم و باید به‌شدت جانب احتیاط را رعایت می‌کردیم، از این توفیق محروم بودیم.اما اراده خدا بر این قرار گرفته بود که پیروزی از دل همین رنج‌ها و غم‌ها و تنهایی‌ها سر بزند. سرعت گسترش انقلاب در گوشه‌گوشه ایران در ماه‌های بعد، معجزه‌آسا و امیدبخش بود. خبر آزادی آقای خامنه‌ای در مهرماه ۵۷، این شیرینی‌ها را مضاعف کرد. حاج آقا به محض بازگشت به مشهد، فعالیت‌هایشان را گسترده‌تر از قبل شروع کردند اما شرایط خاص انقلاب دیگر اجازه نمی‌داد درس انگلیسی را ادامه دهند.
*(دستخط رهبر شهید بر عکس تاریخی بیعت همافران با امام خمینی در ۱۹ بهمن ۱۳۵۷)
بعد از آنهمه خون دل خوردن، انتظارها به سر رسید و با بازگشت امام خمینی به وطن بعد از ۱۵ سال تبعید، رژیم پهلوی در سراشیبی سقوط قرار گرفت. در این میان، بیعت همافران و کارکنان نیروی هوایی با امام در ۱۹ بهمن، برای رژیم به منزله تیر خلاص بود.
*(مدرسه علوی تهران، آیت الله سید علی خامنه‌ای در کنار امام خمینی در مراسم بیعت همافران با ایشان در ۱۹ بهمن ۱۳۵۷)

بالاخره روز موعود از راه رسید و مردم، مزه شیرین استقلال و آزادی را چشیدند. روز خوب پیروزی، ۲۲ بهمن، را در حالی جشن می‌گرفتیم که نیروی هوایی در نگاه مردم ایران، اهمیت و عزت خاصی پیدا کرده بود و همه اقشار جامعه، جور دیگری به ما اعتماد پیدا کرده بودند. ما هم که می‌دانستیم در این مقطع، مسئولیت سنگین‌ترِ حفاظت از نظام نوپای جمهوری اسلامی شروع شده، با کمک همکاران انقلابی مستقر در پایگاه، کمیته‌ای تشکیل دادیم و حفاظت اغلب نقاط حساس مشهد ازجمله حرم مطهر رضوی، فرودگاه، ساختمان رادیو و تلویزیون، راه‌آهن و... را بر عهده گرفتیم. در همان ایام بود که آقای قنبری –همان همکاری که مرا به انقلابیون مشهد معرفی کرده بود– از تهران تماس گرفت و گفت: آقای خامنه‌ای دستور دادن که بیاید تهران... و این، شروع یک دوره مهم و پرماجرا از خدمت من در کمیته ستاد مشترک نیروهای مسلح با معرفی حضرت آقا بود...

*ادامه دارد...

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi