شناسه خبر : 125949
چهارشنبه 31 تير 1405 , 10:23
اشتراک گذاری در :

دلتنگ که می‌شوم، لباس‌هایش را بغل می‌کنم

فاش نیوز - «وقتی نفست به نفس کسی بند باشد، نفسش که بند بیاید، می‌فهمی.» نمی‌دانم این جمله بیشتر عاشقانه است یا دردناک؛ اما می‌دانم برای زنی که همسرش را در میان شهدای نفس جا گذاشته، خلاصه تمام زندگی اوست.

معروف شدند به شهدای نفس. ۴۲ قهرمان هوافضای کشورمان که در تونل پای لانچر بودند و از حریم هوایی کشورمان دفاع می‌کردند. وقتی موشک به تونل اصابت کرد، عمل نکرد ولی ورودی مسدود شد. ساعت‌ها گذشت تا راهی برای ورود به تونل باز کردند. چند ساعتی که برای کسانی که بیرون بودند، به‌اندازه چند قرن کش‌دار شد و حتی ۳ نفرشان به شهادت رسیدند. وارد تونل که شدند، دیدند که تمام آن ۴۲ نفر بر اثر نرسیدن اکسیژن و استنشاق گازهای موشک، نفسشان بند آمده و به شهادت رسیده‌اند.

وقتی دختر پنج‌ساله، زودتر از همه شهادت پدر را حس کرد

مهدی توزنده‌جانی هم یکی از همان شهداست. همسرش، عصمت میکائیل زاده نمی‌داند دقیقاً آقا مهدی چه کاری می‌کرد. حتی نمی‌داند چه پست و مقامی داشت. فقط می‌داند بعد از شهادت درجه سروانی گرفته است. حتی نحوه دقیق شهادت همسرش را نمی‌داند، شاید هم نمی‌خواهد که بداند. ولی زمان دقیقش را خوب می‌داند. زمانش را از وقتی متوجه شد که دختر ۵ ساله‌اش، فاطمه از عصر حالش بد شد.

«من عروس بابامم»

عصمت می‌گوید: فاطمه به طور عجیبی به پدرش وابسته بود. وقتی که آقا مهدی به خانه می‌آمد، لباس عروس می‌پوشید و برایش ناز می‌کرد. همیشه می‌گفت: من مامانِ بابامم. من عروسِ بابامم، من خانم بابامم. هر چه می‌گفتم: من خانمِ بابا هستم، زیر بار نمی‌رفت. مهدی هم که جانش بند بود به جان فاطمه.

آخرین تماس ؛ «مواظب خودت باش»

روز ۱۰ اسفندماه بود. آقا مهدی ساعت ۲ بعدازظهر با من تماس گرفت. خبر شهادت آقا صبح منتشر شده بود. گفتم: مهدی دیدی گل ما را پرپر کردند. جواب داد: انتقام خون آقا را می‌گیریم. نگران نباش. موقع خداحافظی چند بار به من گفت: مواظب خودت باش. مواظب بچه‌ها باش. گفتم: ما که خانه‌ایم تو مواظب خودت باش ولی باز حرفش را تکرار کرد. تماسمان که قطع شد تا عصر بی‌خبر بودم و به‌شدت دل‌شوره گرفتم. از عصر حال فاطمه خراب شد و مرتب حالت تهوع داشت. نیمه‌شب از خواب پرید و گفت: مامان یک چیزی گلویم را فشار می‌دهد، نمی‌توانم نفس بکشم. همان جا مطمئن شدم آقا مهدی شهید شده است.

«وقتی نفست به نفس کسی بند باشد،...»

با تعجب سؤال می‌کنم: چرا چنین فکری کردید؟ بغض می‌کند و می‌گوید: وقتی نفست به نفس کسی بند باشد، نفسش که بند بیاید، می‌فهمی. نمی‌دانم این جمله بیشتر عاشقانه است یا دردناک ولی تا ته جگرم را می‌سوزاند. میکائیل زاده ادامه می‌دهد: آقا مهدی خادم الشهدا بود. همیشه از بچگی کتاب‌های شهدا را برای بچه‌هایم می‌خواندم. زمانی که این اتفاق برای فاطمه افتاد برایم یک نشانه بود. نشانه‌ای که آقا مهدی دیگر شهید شده است. دو روز طول کشید تا خبر رسمی شهادت همسرم را به من دادند، آن هم با اصرار خودم.

دختری که خبر شهادت پدرش را از خودش شنید

داستان فاطمه را که می‌گوید، درکش برایم سخت است که چطور می‌شود دختری به این اندازه به پدر وابسته باشد که از نفس‌نکشیدنش نفسش بند بیاید؟ جواب سؤالم را میکائیل زاده در چند جمله می‌دهد: آقا مهدی ممکن بود از من و محمدهادی دل بکند ولی از فاطمه نه. حتماً آن موقع که فاطمه حالش بد شد، آقا مهدی داشت از فاطمه دل می‌کند. می‌پرسم: بااین‌حال و روز فاطمه چطور خبر شهادت پدرش را به او دادید؟ جواب می‌دهد: ما چیزی نگفتیم. باتوجه‌به صحبت‌هایی که در خانه بینمان ردوبدل شد، صبح سه‌شنبه فاطمه از خواب بیدار شد و گفت: «بابا دیشب اومد پیشم و گفت: دختر قشنگم نگران نباشی‌ها. دیگه بابا پیشته. بابا دوست داره.»

«اجازه ندادم کسی برای مهدی بلند گریه کند»

عصمت می‌گوید: وقتی برای اعلام رسمی خبر شهادت همسرم به خانه‌مان آمدند، من اجازه ندادم کسی بلند گریه کند یا فریاد بزند. آقا مهدی در واقع از جنگ ۱۲ روزه شهید شده بود. آن‌قدر رفتارش خاص بود که از همان زمان منتظر شهادتش بودیم. سکوت مطلق بود. نیمه‌شب که بیدار می‌شدیم، گریه می‌کرد و عکس دوستانش را نگاه می‌کرد. پیج مادر شهید علی خلج را دنبال می‌کرد و اشک می‌ریخت. تکیه کلامش شهادت بود و من راضی بودم به هر چه که او راضی بود. اگر به مرگ طبیعی از دنیا می‌رفت، دلم خیلی می‌سوخت. تنها مشکلم دلتنگی است که چاره‌ای ندارد.

«دلتنگ که می‌شوم، لباس‌هایش را می‌پوشم»

سؤال می‌کنم: دلتنگ که می‌شوید، چه‌کار می‌کنید؟ جواب می‌دهد: «لباس‌هایش را بغل می‌کنم و می‌پوشم. قبلاً هم همین بود. وقتی شیفت بود و دلتنگش می‌شدم، لباس‌هایش را می‌پوشیدم. بعضی وقت‌ها می‌گفتم: تو وقتی می‌روی یادت می‌رود من اینجا هستم و دلتنگم. مهدی می‌گفت: تو فکر می‌کنی من دلم برای تو تنگ نمی‌شود.» جمله‌اش تمام شده و نشده بغضش می‌ترکد و گریه می‌کند.

امنیت، گاهی بوی لباس یک شهید را می‌دهد

صحبت‌هایمان که تمام می‌شود، ذهنم درگیر خانه‌ای می‌ماند که جنگ، در آن را نبست، اما نفس‌هایش را برای همیشه تغییر داد. امنیت را معمولاً با سامانه‌ها، موشک‌ها و آسمان امن می‌شناسیم؛ اما گاهی باید امنیت را در بغض زنی ببینیم که هنوز لباس همسرش را می‌پوشد و دختری که دیگر فقط در خیال خودش آغوش پدر را حس می‌کند.
|| لعیا بغدادی
منبع: خبرگزاری فارس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi