29 مهر 1405 / ۰۹ جمادى الأولى ۱۴۴۸
شناسه خبر : 128150
چهارشنبه 29 مهر 1405 , 08:45
چهارشنبه 29 مهر 1405 , 08:45


زنگ امتحان مسئولان
سید محمدعماد اعرابی
وقتی «دشمن» فراموش میشود و «مدافع وطن» متهم!
سیدرضا موسوی فاضل
دلارزدایی رمز پیروزی اقتصاد ملی
امیر فتحی
اثر پروانهای تنگه هرمز
جعفر بلوری
قرآن و فتنهانگیزی «مُرجِفون»
علیمحمد تاجالدین
انتخابات در آمریکا نگرانی از تأثیر ایران
سعدالله زارعی
سندرم امتیازدهی
علیرضا معشوری
افول لیبرالیسم با «جمهوری سوسیالیستی آمریکا»!
غلامرضا صادقیان
نگین سرخ مقاومت در جغرافیای بیداری
سیدرضا موسوی فاضل


سجادِ من قالی کرمان بود
فاش نیوز - «برای شناسایی پیکر همسرم، خودم پای مانیتور رفتم؛ عکسهای سوختهاش را دیدم و شناختمش. از پزشکی قانونی تا شناسایی پیکر و مهر شهادت بر شناسنامهاش، همه را خودم انجام دادم.»

«اوایل ازدواجمان هر وقت سجاد خانه میآمد از خستگی خوابش میبرد. بالای سرش مینشستم، زل میزدم به صورتش و گریه میکردم. با خودم میگفتم: سجاد خیلی شبیه شهداست. اگر شهید شود من چهکار کنم.» الناز زندی منش صحبتهایش را از دغدغه همیشگیاش شروع میکند.

عاشق سجاد بودم؛ از نبودنش میترسیدم
الناز همسر شهید سجاد خزلی است؛ از شهدای ققنوس. شهدای هوافضایی که ۱۰ اسفند بر اثر اصابت موشک به تونل به شهادت رسیدند و پیکرشان سوخت. از همان ابتدای صحبت جوری قربانصدقه همسر شهیدش میرود که انگار همینالان روبرویش ایستاده و از نگاهکردن به قد و بالای او لذت میبرد.

الناز میگوید: من با سجاد ۱۱ سال اختلاف سنی داشتیم ولی وقتی کنار هم میایستادیم، انگار فقط ۲ سال از من بزرگتر بود. سجاد آنقدر خوب بود که لیاقتش فقط شهادت بود. ولی من همیشه نگران بودم که اگر روزی نباشد چهکار کنم.

به عکس پیکر سوختهاش افتخارم میکنم
از همان اوایل سبک زندگی شهدا را در پیش گرفته بود. الان کتابهایش را اگر ببینید، پر از عکسهای شهداست. حتی یک ماه قبل شهادتش به مهستان رفته بود و کلی از عکسهای شهدا را خریده بود. حالا من همه را در صندوقچه خاطراتش نگه داشتهام. بعد از شهادت سجاد، عکس پیکر سوختهاش را مرتب نگاه کرده و به او افتخار میکنم. بقیه فکر میکنند من از نگاهکردن بهعکس سوخته همسرم اذیت میشوم ولی واقعاً اینطور نیست.

خودم پیکر سوخته سجاد را شناسایی کردم
حتی برای تحویلگرفتن پیکر سجاد که به معراج رفتم، مسئول آنجا وقتی میخواست عکسها را نشانم بدهد تا پیکر را شناسایی کنم به دونفر از خادمهای معراج گفت: بیایید اگر حال این همسر شهید بد شد، کمکش کنید. خودم عکس پیکر سوختهاش را در مانیتور شناسایی کردم. همه کارهایش را خودم کردم. از پزشکقانونی گرفته تا شناسایی پیکر و بقیه کارها. در معراج به من گفتند: شما اولین خانمی هستی که خودت همه کارهای همسر شهیدت را انجام دادی.

وقتی برگشتم، کفنش کرده بودندخودم خیلی اصرار کردم. گفتم: اینجا مینشینم تا پیکرها را تطهیر کنید. اصلاً قبول نمیکردند. میگفتند: پیکرها سوخته است. من گفتم: ایرادی ندارد من میخواهم هرطورشده همسرم را ببینم. من نمیتوانم چند ساعت صبر کنم تا پیکر تطهیر شود. آنها گفتند: شما بروید ما به شما زنگ میزنیم بیایید ولی تماس نگرفتند. وقتی رفتم پیکر را کفنکرده بودند.

آنقدر شبیه هم شدیم که مرا با خواهر شهید اشتباه میگیرند
سجاد خیلی خوشرو بود. همیشه میخندید. در تمام عکسهایش میخندید. حتی لحظه شهادتش هم لبخند روی لبانش بود. عکسهای مجردیاش را دوست نداشتم میگفتم: از وقتی با من ازدواج کردی خوشگلتر شدی. سجاد لُر تویسرکان بود و من ترک همدان ولی خیلی شبیه هم شدهایم. بعد شهادت هر وقت من سر مزار مینشینم، اگر کسی ما را نشناسد میگوید: شما خواهر شهیدید. وقتی میگویم همسرش هستم، باور نمیکنند و میگویند: مگر میشود همسر شما آنقدر شبیه شما باشد.

سجادِ من قالی کرمان بود
همیشه لباسهای سجاد را خودم میخریدم. چند سال در سالگرد ازدواجمان برایش کفش چرم میخریدم. بعد بهمحض اینکه لباسها را میپوشید، قربانصدقهاش میرفتم و یکسره میگفتم: وای چقدر این لباس بهت میاد. چقدر خوشگل شدی. چقدر ماه شدی. آقا سجاد با وجودی که سنش از دوستانش بیشتر بود. با وجودی که دوستانش کوچکتر بودند ولی محاسنشان سفید شده بود. به سجاد میگفتم: تو قالی کرمان منی. هر چه بیشتر پا به سن میگذاری خوشگلتر میشوی.

روزبهروز زیباتر میشد. نمیدانم دلیلش چه بود؟ نور کاری بود که در راه خدا انجام میداد یا هر چه به شهادتش نزدیک میشد، زیباتر میشد ولی هر چه که بود نور چهرهاش روزبهروز بیشتر میشد.

بابا بعد از شهادت هم برای ریحانه هدیه میفرستد
ما ۱۶ سال با هم زندگی کردیم و ۴ فرزند داریم؛ علیاصغر، ریحانه خانم، امیرعلی و امیرعباس. بزرگترینشان ۱۶ساله و کوچکترینشان مثل حضرت رقیه، ۳ساله است. آقا سجاد پسرها را لوس بار نمیآورد. میگفت: باید ورزشکار باشند و قدرتمند ولی ریحانه را طور دیگری دوست داشت نازش را میخرید. این توجه سجاد به ریحانه حتی بعد از شهادتش هم ادامه داشت. به طوری که روز دختر از هر جایی که برای ریحانه هدیه میفرستادند، میگفت: وای مامان این همون چیزیه که وقتی بابام شهید نشده بود بهش گفته بودم برام بخره. این هدیهها شاید از لحاظ قیمتی ارزشی ندارد ولی برای ریحانه خیلی ارزشمند است چون حس میکند این هدیهها را پدرش برایش فرستاده است.

لباس سجاد را نشستم؛ میخواستم بویش بماند
آقا سجاد بهخاطر کارش مجبور بود چند شب در هفته شیفت باشد و در خانه نبود الان به بچهها میگویم: شاید پدرتان قبل شهادت خیلی وقتها نبود ولی الان هر لحظه در کنارتان است. فکر کنید یک مأموریت طولانی رفته و با امامزمان (عج) انشاءالله برمیگردد. خودم خیلی برای سجاد دلتنگ میشوم حتی لباسی که درآورده بود داخل ماشین لباسشویی بود را نشستم. همانطور از ماشین در آوردم تا بوی سجاد را بدهد.

برای کاپشن نیروهایش به دل خطر زد
سجاد روز آخری که رفت کاپشن تنش بود. به محل کارش رفته و کاپشنش را در آورده بود و با لباس نظامی به اشتهارد رفته بود. چون در جنگ ۱۲ روزه وقت نکرده بود که لباس نظامی بپوشد. همیشه فکر میکردم با لباسشخصی پای لانچر رفته است تا اینکه همکارانش لباسهایش را آوردند ولی کاپشنش نبود. یکی از همکارانش گفت: آن شب ماشینهایمان را خیلی دورتر از تونل پارک کرده بودیم و کاپشنهایمان آنجا بود. آنقدر هوا سرد بود و میلرزیدیم، قرار گذاشتیم چندنفری برویم و کاپشنهایمان را بیاوریم. یکلحظه دیدیم آقا سجاد نیست. هر چه این اتاق و آن اتاق را گشتیم ولی نبود. یکدفعه دیدیدم آقا سجاد کاپشن همه بچهها را آورد. آنقدر که نیروهایش برایش مهم بودند خطر را به جان خریده بود. با اینکه ممکن بود ماشینها هر لحظه مورد اصابت قرار بگیرد ولی رفته بود.

کاپشن سجاد؛ هم بوی عشق میدهد، هم بوی انفجار
من فکر میکردم کاپشن آقا سجاد سوخته، عکسش را که در جمکران انداخته بود نشان دوستانش دادم و گفتم این را اگر پیدا کردید برای من بیاورید. یکی از همکارانش کاپشن را از زیر آوار درآورده بود. وقتی برایم آورد هم عطر سجاد را میداد هم بوی انفجار. حالا هر وقت دلتنگ سجاد میشوم، کاپشنش را میآورم. در بغلم که میگیرم احساس میکنم آقا سجاد را بغل کردهام. مینشینم باهاش درد دل میکنم و حس میکنم کنارم است. همه گفتند که گردوغبار انفجار رویش ریخته و سرطانزاست ولی دلم نمیآید حتی بشورمش.
|| لعیا بغدادی


نماد صبر و غیرت
صدیقه تقیپور
عاشقان راه حق
معصومه حیدر تأمینی
پاسدار ایمان
بتول تقوی راد
غذای من و بچههای لشکر یکی باشد
رسول گلرخان
شهیدی که توفیقات موشکی امروز یمن مدیون اوست
سیدهفاطمه ساداتکیایی















