08 شهريور 1405 / ۱۶ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 47848
یکشنبه 03 مرداد 1395 , 11:21
یکشنبه 03 مرداد 1395 , 11:21


مفهوم جدیدی بهنام عقلانیت انقلابی
سید محمدرضا میرشمسی
پاراچنار؛ مناقشه قبیلهای یا بحران ژئوپلیتیک
علیرضا رجائی
سخنی صریح و محترمانه با آقای قائمپناه
علیرضا ضابطی سیستان
تبریک میلاد رسول خدا (ص) به گونهای دیگر
حسین شریعتمداری
از تفاهم تا گارانتی؛ زمان طلایی در معماری امنیت هرمز
علیرضا رجائی
حلقه مفقوده ادعای صلح شرافتمندانه
محمدحسین محترم
مرز خود را با غربگرایان و جریان فتنه حفظ کردهام
محمدباقر قالیباف
زیست عفیفانه
سیدمهدی حسینی
وقتی حقیقت هم باید از فیلتر اینترنشنال عبور کند!
محمدرضا الهی
مهمترین دستاورد آقای شهید ایران
مهدی فضائلی

همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی
برای رفیق شهیدم؛ «بشری»
زهرا صدر
ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمد مرادی
فدای غیرت عباسی عراقیها
احمد بابایی

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
ماجرای بوسه بر پیشانی شهید هادی
جمعی از دوستان شهید می گویند: مجلس حضرت زهرا(س) جواد مجلسی راد،مرتضی پارسائیان به جلسه مجمع الذاکرین در مسجد حاج ابوالفتح رفته بودیم . در جلسه اشعاری در فضائل حضرت زهرا (س) خوانده می شد که ابراهیم اونها رو می نوشت. اواخر جلسه حاج علی انسانی شروع به روضه خوانی کرد.
ابراهیم در حالتی که از خود بی خود شده بود دفترچه شعرش رو بست و با صدای بلند گریه می کرد. من از این رفتار و حالت گریه ابراهیم بسیارتعجب کردم. جلسه که تمام شد به سمت خانه راه افتادیم. در بین راه گفت:
"آدم وقتی به جلسه حضرت زهرا(س) وارد می شه باید حضور خود خانم رو حس کنه چون جلسه متعلق به ایشونه"
***
یک شب به اصرار من به جلسه عیدالزهراء رفتیم ، فکر می کردم ابراهیم که عاشق حضرت صدیقه است خیلی خوشحال می شود.
مداح جلسه ، مثلاً برای شادی حضرت زهراء(س) حرفای زشت و نامربوطی رو به زبان می آورد، اواسط جلسه ابراهیم به من اشاره کرد و با هم از جلسه بیرون رفتیم. در راه گفتم: " فکر می کنم ناراحت شدین درسته؟
ابراهیم در حالی که آرامش همیشگی رو نداشت رو به من کرد و در حالیکه دستش رو تکان می دادگفت: "توی این جور مجالس خدا پیدا نمیشه، همیشه جایی برو که حرف از خدا و اهل بیت باشه " و چند بار این جمله رو تکرار کرد.
بعدها وقتی نظر علماء رو در مورد این مجالس و ضرورت حفظ وحدت مسلمین مشاهده کردم به دقت نظر ابراهیم بیشتر پی بردم.
***
جبهه که بودیم توسل های ابراهیم بیشتر به حضرت صدیقه طاهره (س) بود و همیشه روضه حضرت رو می خواند. وقتی هم که مجروح شده بود و در بیمارستان نجمیه تهران بستری بود هنگامی که دوستاش به ملاقاتش میاومدن شروع به روضه خواندن می کرد. می گفت: " بعد از توکل به خدا، توسل به حضرات معصومین مخصوصاً حضرت زهرا (س) کار سازه". زمانی هم که خبرنگار مجله پیام انقلاب با ابراهیم مصاحبه کرد و پرسید: "چگونه در عملیات فتح المبین پیروز شدید؟ " ابراهیم جواب داد:"ما در فتح المبین جنگ نکردیم ما راهپیمایی می کردیم و فقط «یا زهرا (س)» می گفتیم
***
" در عملیات فتح المبین که ابراهیم مجروح شده بود سریع او را به دزفول منتقل کردیم و در سالنی که مربوط به بهداری ارتش بود و مجروحین زیادی در آنجا بستری بودند قرار دادیم. سالن به قدری شلوغ بود و مجروحین آه و ناله می کردند که هیچ کس آرامش نداشت. بالاخره یک گوشه ای رو پیدا کردیم و ابراهیم رو روی زمین خواباندیم. پرستارها هم زخم گردن و پای ابراهیم رو پانسمان کردن در آن شرایط که اعصاب همه به هم ریخته بود و سر و صدای مجروحین بسیار زیاد بود ناگهان ابراهیم با صدایی رسا شروع به خواندن شعر زیبایی در وصف حضرت زهرا (س) کرد که رمز عملیات هم نام مقدس ایشان بود. برای چند دقیقه سکوت عجیبی سالن رو فرا گرفت .هیچ مجروحی ناله نمی کرد. انگار همه چیز ردیف و مرتب شده بود. به هر طرف که نگاه می کردی آرامش موج می زد و قطرات اشک بود که از چشمان مجروحین و پرستارها جاری می شد. همه آرام شده بودند ، وقتی خواندن ابراهیم تمام شد، یکی از خانم دکتری که مسن تر از بقیه بود و حجاب درستی هم نداشت و خیلی هم تحت تأثیر قرار گرفته بود جلو آمد و سریع گفت: "من کاری به محرم و نامحرم ندارم تو هم مثل پسرمی " و بعد نشست و سر ابراهیم رو بوسید و گفت: "فدای شما جوون ها". قیافه ابراهیم دیدنی بود، گوش هاش سرخ شده بود. بعد هم از خجالت ملافه را روی صورتش انداخت.
کتاب سلام بر ابراهیم – ص 164
زندگینامه و خاطرات پهلوان بیمزار شهید ابراهیم هادی
ابراهیم در حالتی که از خود بی خود شده بود دفترچه شعرش رو بست و با صدای بلند گریه می کرد. من از این رفتار و حالت گریه ابراهیم بسیارتعجب کردم. جلسه که تمام شد به سمت خانه راه افتادیم. در بین راه گفت:
"آدم وقتی به جلسه حضرت زهرا(س) وارد می شه باید حضور خود خانم رو حس کنه چون جلسه متعلق به ایشونه"
***
یک شب به اصرار من به جلسه عیدالزهراء رفتیم ، فکر می کردم ابراهیم که عاشق حضرت صدیقه است خیلی خوشحال می شود.
مداح جلسه ، مثلاً برای شادی حضرت زهراء(س) حرفای زشت و نامربوطی رو به زبان می آورد، اواسط جلسه ابراهیم به من اشاره کرد و با هم از جلسه بیرون رفتیم. در راه گفتم: " فکر می کنم ناراحت شدین درسته؟
ابراهیم در حالی که آرامش همیشگی رو نداشت رو به من کرد و در حالیکه دستش رو تکان می دادگفت: "توی این جور مجالس خدا پیدا نمیشه، همیشه جایی برو که حرف از خدا و اهل بیت باشه " و چند بار این جمله رو تکرار کرد.
بعدها وقتی نظر علماء رو در مورد این مجالس و ضرورت حفظ وحدت مسلمین مشاهده کردم به دقت نظر ابراهیم بیشتر پی بردم.
***
جبهه که بودیم توسل های ابراهیم بیشتر به حضرت صدیقه طاهره (س) بود و همیشه روضه حضرت رو می خواند. وقتی هم که مجروح شده بود و در بیمارستان نجمیه تهران بستری بود هنگامی که دوستاش به ملاقاتش میاومدن شروع به روضه خواندن می کرد. می گفت: " بعد از توکل به خدا، توسل به حضرات معصومین مخصوصاً حضرت زهرا (س) کار سازه". زمانی هم که خبرنگار مجله پیام انقلاب با ابراهیم مصاحبه کرد و پرسید: "چگونه در عملیات فتح المبین پیروز شدید؟ " ابراهیم جواب داد:"ما در فتح المبین جنگ نکردیم ما راهپیمایی می کردیم و فقط «یا زهرا (س)» می گفتیم
***
" در عملیات فتح المبین که ابراهیم مجروح شده بود سریع او را به دزفول منتقل کردیم و در سالنی که مربوط به بهداری ارتش بود و مجروحین زیادی در آنجا بستری بودند قرار دادیم. سالن به قدری شلوغ بود و مجروحین آه و ناله می کردند که هیچ کس آرامش نداشت. بالاخره یک گوشه ای رو پیدا کردیم و ابراهیم رو روی زمین خواباندیم. پرستارها هم زخم گردن و پای ابراهیم رو پانسمان کردن در آن شرایط که اعصاب همه به هم ریخته بود و سر و صدای مجروحین بسیار زیاد بود ناگهان ابراهیم با صدایی رسا شروع به خواندن شعر زیبایی در وصف حضرت زهرا (س) کرد که رمز عملیات هم نام مقدس ایشان بود. برای چند دقیقه سکوت عجیبی سالن رو فرا گرفت .هیچ مجروحی ناله نمی کرد. انگار همه چیز ردیف و مرتب شده بود. به هر طرف که نگاه می کردی آرامش موج می زد و قطرات اشک بود که از چشمان مجروحین و پرستارها جاری می شد. همه آرام شده بودند ، وقتی خواندن ابراهیم تمام شد، یکی از خانم دکتری که مسن تر از بقیه بود و حجاب درستی هم نداشت و خیلی هم تحت تأثیر قرار گرفته بود جلو آمد و سریع گفت: "من کاری به محرم و نامحرم ندارم تو هم مثل پسرمی " و بعد نشست و سر ابراهیم رو بوسید و گفت: "فدای شما جوون ها". قیافه ابراهیم دیدنی بود، گوش هاش سرخ شده بود. بعد هم از خجالت ملافه را روی صورتش انداخت.
کتاب سلام بر ابراهیم – ص 164
زندگینامه و خاطرات پهلوان بیمزار شهید ابراهیم هادی
منبع: تسنیم


ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی
یاد اهلبیت، ما را در سختترین لحظات اسارت زنده نگه میداشت
عبدالمحمد شیخابولی















