05 مرداد 1405 / ۱۱ صفر ۱۴۴۸
شناسه خبر : 51137
دوشنبه 06 دي 1395 , 09:25
دوشنبه 06 دي 1395 , 09:25


جنگ شناختی - نظامی و این پویش ۲۰ ساله
محمد ایمانی
وعدههای۳ روزه که بر باد رفت
دفتر پژوهشهای مؤسسه کیهان
«ملت مبعوث» از منظر قرآن کریم
هاشم اسدی
سپر مقابله با جنگ شناختی
حمیرا حسینی یگانه
آمریکا؛ سه فرار نظامی در ۱۹ روز
سعدالله زارعی
خون جاری در میناب، سند رسوایی مدعیان حقوق بشر
حمیدرضا مرادی
آمریکا مجددا درخواست آتشبس کرد!
هاشم اسدی
اتحاد هژمونیک غرب علیه موجودیت ایران
میلاد رضایی
«گربهگاه» هرمز؛ گرهگاه انرژی جهان در پیچ تاریخ
علیرضا رجائی
یک قاب عکس از جولانی
سید محمدعماد اعرابی
وحدت، مؤلّفه اربعین تمدنی
حمید احمدی


شهادت دو برادرمسیحی درکنارهم
«چارلیز و روبن» دو برادر مسیحی هستند که مأموریت پدرشان را در راستای انتقال مهمات به جبهه در دوران هشت سال دفاع مقدس با گذشتن از جان خود به پایان رساندند.
وایلت گیورگیزیان، از هموطنان آشوری تهران و خواهر شهیدان «چارلیز و روبن گیورگیزیان» درباره برادران شهیدش روایت میکند: اختلاف سنی برادران شهیدم با یکدیگر تقریبا چهار سال است. برادر بزرگترم روبن ۳۲ سال و برادر کوچکترم چارلیز ۲۹ سال سن داشت و من هم در فاصله تولد این دو برادر به دنیا آمده بودم.برادرهای من کارمند و هر دو ازدواج کرده بودند. برادر کوچکترم، چارلیز وقتی شهید شد، یک پسر دو ساله داشت. برادر بزرگترم، روبین هم که دیرتر ازدواج کرده بود، همسرش باردار بود که وقتی پسرش به دنیا آمد، شهید شده بود و فرزند خود را ندید. پدرم تریلی داشت. به او مأمویت داده بودند که بار مهماتی را منتقل کند، ایشان چشمش را عمل کرده بودند و برادرانم به پدر گفتند که چون شما چشمتان را عمل کردهاید و برایتان سخت است، نمیخواهد بروید و در خانه استراحت کنید. ما مرخصی میگیریم و این بار را میبریم.
هر دو برادر با هم در تریلی پدرم بودند و بار مهمات را به بندرعباس میبردند که در ۱۵ اسفند ۶۳ به شهادت رسیدند. من به همراه پدر، مادر، دو خواهر و یک برادر دیگرم، در این سالها داغ شهادت برادرهایمان را به دوش کشیدیم. بخاطر آوردن خاطرات شهادت برادرانم، خیلی سخت است. اکنون هم بچههای برادران شهیدم، بزرگ شده و جوان هستند که یکی از آن ها در استرالیا و دیگری در آمریکا ساکن است.
روبن و چارلیز برادرهای خوبی برای خانواده بودند و تعهد بسیاری داشتند. برادر بزرگترم روبن یک مقدار سنگین و آرام بود و زیاد حرف نمیزد. هر دو برادرم از بچگی در دبستان و دبیرستان و حتی دوران سربازی با هم بودند. سربازی آنها دوران قبل از انقلاب بود، روبن یک سال زودتر به سربازی رفته بود و بعد هم چارلیز به سربازی رفت. آن ها مرتب با هم بودند و خانواده را خیلی دور هم جمع میکردند. آن زمان، خانه من آزادی و نزدیک فرودگاه مهرآباد بود و بچههایم کوچک بودند و شوهرم معمولا بیرون از تهران بود. وقتی آژیر میکشیدند و وضعیت قرمز اعلام میکردند چارلیز؛ خیلی شیطنت میکرد.
او به من زنگ میزد و میگفت والیت تو آنجا در سرزمین عجایب هستی، بچهها را جمع کن و بیا این جا که پیش خودمان باشید. بچه ها هم می آیند و اینجا دور هم جمع می شویم. من می گفتم که من با این سه تا بچه کجا بلند شوم و بیایم؛ می گفت سریع بیا که دور هم باشیم. این برادرم دوست داشت در هر فرصتی همه دور هم باشند و میگفت که همه باید با هم باشیم. وقتی پدرم چشمش را عمل کرد، آن روزها همیشه آنجا بودیم.
ما یک خانواده منسجم بودیم و آنها مثل یک زنجیر خانواده را به هم پیوند داده بودند. محبتی که برادر کوچکترم به من داشت را هیچ وقت فراموش نمیکنم. هر وقت میخواهم از برادرانم صحبت کنم، گریه میکنم. برادر از همه چیز برای آدم شیرینتر است. وقی این دو برادر با هم به شهادت رسیدند، کلیسای ما قیامت شده بود. به هر حال اینها وظیفهای که نسبت به مملکتشان داشتند، ادا کردند.
منبع: ایسنا


خاطرهای از زیارت عتبات توسط آزادگان
علیاکبر امیراحمدی
تیربارچی قهار با آستین خالی
جعفر طهماسبی
اسلحه همه خراب شد الا مریم امجدی
مریم امجدی زنجانی
و فردا چه سرنوشتی در انتظار ماست....
علیرضا ضابطی سیستان















