06 خرداد 1405 / ۱۰ ذو الحجة ۱۴۴۷
شناسه خبر : 97165
چهارشنبه 21 دي 1401 , 12:19
چهارشنبه 21 دي 1401 , 12:19


سناریوی گرهزدن توافق با ایران به توافق ابراهیم
حسامالدین برومند
سرمایه عظیم پساجنگ
غلامرضا صادقیان
بادهفروش از کجا شنید؟!
حسین شریعتمداری
جنگ ارادهها از خرمشهر تا خلیجفارس
حسن رشوند
گشایش تنگه هرمز خلع سلاح کشورمان است!
حسین شریعتمداری
چند نکته درباره مذاکره و تعیین تکلیف جنگ
محمد ایمانی
فرصت جنگ
علیرضا معشوری
کاسبان رسانهای؛ تدلیس فقط در معامله نیست
فاضل شایسته
طنین شرف در غوغای غنیمتخواران عافیتطلب
داود گودرزی
تنگه هرمز ربطی به آمریکا ندارد!
یدالله جوانی
برتر از فتح خرمشهر
عبدالله گنجی


شهیدی که پیش از عملیات حاضر نشد عکس فرزند تازه متولد شدهاش را ببیند
یکی از همرزمان شهید عسگری میگوید: چند روز پیش بچهدار شده بود. دم سنگر که دیدمش، لبه پاکت نامه از جیب کنار شلوارش زده بود بیرون. گفتم: هان، آقا مهدی خبری رسیده؟
به گزارش «ایثارتهران» ، شهید محمدرضا عسگری معاون رئیس ستاد لشکر ۲۵ کربلا بود که روز ۱۰ تیر ۱۳۶۵ در علمیات کربلای یک در دشت مهران در قلاویزان به شهادت رسید.
یکی از همرزمانش در خاطرهای از این شهید عزیز پیش از آغاز عملیات در قلاویزان، میگوید:
چند روز پیش بچهدار شده بود. دم سنگر که دیدمش، لبه پاکت نامه از جیب کنار شلوارش زده بود بیرون.
گفتم: هان، آقا مهدی خبری رسیده؟ چشمهایش برق زد.
گفت: خبر که... راستش عکسش رو فرستادن.
خیلی دوست داشتم عکس بچهاش را ببینم. با عجله گفتم: خب بده، ببینم.
گفت: خودم هنوز ندیدمش. خورد توی ذوقم.
قیافهام را که دید، گفت: راستش میترسم؛ میترسم توی این بحبوحه عملیات، اگه عکسش رو ببینم، محبت پدر و فرزندی کار دستم بده و حواسم بره پیشش.
نگاهش کردم. چه میتوانستم بگویم؟
گفتم: خیلی خب، پس باشه هر وقت خودت دیدی، من هم میبینم.
محمدرضا در بخشی از وصیت نامه خود مینویسد: «آروز دارم مفقودالاثر شوم، تا شرمنده مادرانی که جوانان خود را از دست دادهاند نشوم.» خدا صدای او را شنید و به آرزویش رسید. پیکر محمدرضا هیچ وقت برنگشت.
یکی از همرزمانش در خاطرهای از این شهید عزیز پیش از آغاز عملیات در قلاویزان، میگوید:
چند روز پیش بچهدار شده بود. دم سنگر که دیدمش، لبه پاکت نامه از جیب کنار شلوارش زده بود بیرون.
گفتم: هان، آقا مهدی خبری رسیده؟ چشمهایش برق زد.
گفت: خبر که... راستش عکسش رو فرستادن.
خیلی دوست داشتم عکس بچهاش را ببینم. با عجله گفتم: خب بده، ببینم.
گفت: خودم هنوز ندیدمش. خورد توی ذوقم.
قیافهام را که دید، گفت: راستش میترسم؛ میترسم توی این بحبوحه عملیات، اگه عکسش رو ببینم، محبت پدر و فرزندی کار دستم بده و حواسم بره پیشش.
نگاهش کردم. چه میتوانستم بگویم؟
گفتم: خیلی خب، پس باشه هر وقت خودت دیدی، من هم میبینم.
محمدرضا در بخشی از وصیت نامه خود مینویسد: «آروز دارم مفقودالاثر شوم، تا شرمنده مادرانی که جوانان خود را از دست دادهاند نشوم.» خدا صدای او را شنید و به آرزویش رسید. پیکر محمدرضا هیچ وقت برنگشت.
منبع: ایثار


















