04 شهريور 1405 / ۱۲ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 100265
دوشنبه 01 خرداد 1402 , 15:12
دوشنبه 01 خرداد 1402 , 15:12


مهمترین دستاورد آقای شهید ایران
مهدی فضائلی
حق من زندگی دیگران نیست!
داود گودرزی
بِسِنت خالی بست مستندات چه میگویند؟
محمد ایمانی
قالیبافی که ما میشناسیم
حسین شریعتمداری
مجروح جنگ را نباید در صف اثبات جانبازی تنها گذاشت
غلامرضا یاوندعباسی
جرایم سازمانیافته علیه عفت عمومی
رحمان الهی
شهدای خدمت
علیرضا ضابطی سیستان
نبرد تنگه هرمز و آینده انرژی
علیرضا رجائی
خطابه آقای خاتمی فاقد حداقل عقلانیت بود
غلامرضا صادقیان

ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمد مرادی
فدای غیرت عباسی عراقیها
احمد بابایی

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
تسویه حســاب
فاش نیوز - خودش هم نمیدانست که چرا رفتار مردم اینقدر فرق کرده! کوچههای روستا همان کوچههای خاکی بودند و دیوارهای خانههایش همان دیوارهای کاهگلی و آدمهایش همان آدمهای همیشگی؛ اما نگاهشان فرق کرده بود! قدم در اولین کوچة روستا که گذاشت متوجه تشییع جنازة شهیدی شد. تمام خیابانهای اصلی روستا را بسته بودند و او به لحظات پایانی تشییع جنازه رسیده بود. چند قدم به دنبال مشایعتکنندگان پیش رفت.
یادش آمد که باید به بسیج روستا برود. با همین فکر از جمعیت جدا شد و طرف پایگاه به راه افتاد. چند زن که چادر رنگی بر سر داشتند و کناری ایستاده بودند، با دیدنش به حیاط خانههایشان دویدند و در را بستند. متعجب از حرکت آنها ایستاد و سرتاپای خودش را برانداز کرد! هنوز قدم در حیاط پایگاه بسیج نگذاشته بود که مردم اطرافش جمع شدند. یک نفر از میانشان جلو آمد و مشخصاتش را پرسید. او جواب داد: «عزیزالله عزیزی هستم.»
عزیزالله را به دفتر فرماندهی بردند. مدام از آنها میپرسید: «چه اتفاقی افتاده؟ چرا مردم با دیدنم اینطور رفتار میکنن!؟»
فرمانده پایگاه درحالیکه سعی میکرد آرامش کند، لیوان آبی به سویش گرفت و گفت: «شهید گمنامی رو اشتباهی بهجای شما شناسایی کرده بودن. انگار اولین کسی هستین که تشییع جنازة خودشو دیده...» با شنیدن این حرف عرق سردی بر تنش نشست. سری تکان داد و زیر لب نجوا کرد: «یعنی شهادت اینقدر به من نزدیکه؟»
آنوقت بیآنکه سؤال دیگری بپرسد از پایگاه بیرون زد. با خودش فکر کرد که باید خیلی زودتر از اینها کارهایش را تسویه حساب میکرد. شاید یکی از آنها حلالیت طلبیدن از تکتک اهالی روستا بود.
راوی: یزدان نیازی
خاطره از شهید عزیزالله عزیزی
برشی از کتاب: «جرعهای از ملکوت»، نوشته مریم عرفانیان


ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی
یاد اهلبیت، ما را در سختترین لحظات اسارت زنده نگه میداشت
عبدالمحمد شیخابولی
پارسال همراه بابا، امسال به یادش
فاطمه ملکی















