شناسه خبر : 126510
سه شنبه 03 شهريور 1405 , 15:00
اشتراک گذاری در :

حق من زندگی دیگران نیست!

فاش نیوز - گاهی یک جمله کوتاه، می‌تواند اندازه یک دیوار بلند میان آدم‌ها فاصله بیندازد: «حق خودم است.»
حق من است هرجا خواستم پارک کنم. حق من است هرطور خواستم رانندگی کنم. حق من است هر چقدر دوست داشتم صدایم را بلند کنم. حق من است در صف از دیگران جلو بزنم؛ اگر توانستم. حق من است زباله‌ام را هرجا خواستم بیندازم. حق من است هرچه خواستم در فضای مجازی بنویسم.
و گاهی همین «حق من»، آرام‌آرام به جایی می‌رسد که زندگی یک نفر دیگر را تنگ می‌کند. شاید مشکل از جایی آغاز می‌شود که «حق» را فقط از زاویه خودمان می‌بینیم.

من حق دارم... اما دیگری هم حق دارد. من عجله دارم؛ اما راننده پشت سر من هم شاید بیماری برای رساندن به بیمارستان در خودرو داشته باشد. من می‌خواهم چند دقیقه بیشتر در مغازه بمانم؛ اما آدم‌های پشت سر من هم وقتشان ارزش دارد. من می‌خواهم شب مهمانی داشته باشم؛ اما همسایه طبقه پایین شاید کودکی داشته باشد که صبح باید زود بیدار شود. من می‌خواهم ماشینم را نزدیک‌ترین جای ممکن پارک کنم؛ اما شاید همان جای کوچک، تنها مسیر عبور یک ویلچر یا شیر آتش نشانی باشد. من می‌خواهم زباله‌ام را در کنار پیاده رو رها کنم؛ اما بعد از من، کودکی قرار است از همان پیاده‌رو عبور کند.
هیچ‌کدام از اینها شاید در نگاه اول «جرم بزرگی» نباشد؛ اما زندگی اجتماعی از همین چیزهای کوچک ساخته شده است. شهر فقط خیابان و ساختمان و چراغ راهنمایی نیست. شهر، رفتار آدم‌هایی است که هر روز در کنار هم زندگی می‌کنند.
ما گاهی خیال می‌کنیم برای خوب بودن باید کار بزرگی انجام دهیم؛ غافل از اینکه جامعه بیشتر از کارهای بزرگ، از رفتارهای کوچک ما تأثیر می‌گیرد.
اینکه در صف، نوبت خودمان را رعایت کنیم؛ جلوی رمپ معلولان پارک نکنیم؛ زباله را از شیشه خودرو بیرون نیندازیم؛ در آسانسور، در را چند ثانیه بیشتر نگه داریم تا پیرمردی که دارد می‌دود برسد؛ و وقتی کسی اشتباه کوچکی کرد، زندگی را برایش سخت‌تر نکنیم.
اینها شاید در کتاب قانون نوشته نشده باشند، اما در کتاب نانوشته‌ای به نام انسانیت جای بزرگی دارند.
مشکل اینجاست که وقتی خودمان گرفتار می‌شویم، انتظار داریم همه قانون و اخلاق را رعایت کنند؛ اما وقتی نوبت به ما می‌رسد، برای رفتار خودمان یک تبصره پیدا می‌کنیم.
اگر کسی جلوی ما بپیچد، عصبانی می‌شویم؛ اما وقتی خودمان این کار را می‌کنیم، می‌گوییم: «عجله داشتم». اگر کسی زباله بریزد، ناراحت می‌شویم؛ اما اگر خودمان یک دستمال کوچک بیندازیم، می‌گوییم: «این که چیزی نیست.»
اگر همسایه سر و صدا کند، از بی‌فرهنگی او می‌گوییم؛ اما وقتی مهمان داریم، انتظار داریم دیگران چند ساعت صدای ما را تحمل کنند.شاید این یکی از عجیب‌ترین عادت‌های ما باشد:
برای رفتار دیگران قانون داریم، برای رفتار خودمان دلیل.
جامعه زمانی زیباتر می‌شود که این دو را یکی کنیم؛ همان اندازه که از دیگران انتظار داریم مراعات ما را بکنند، خودمان هم مراقب باشیم زندگی آنها را سخت نکنیم.
قرار نیست همه مثل هم فکر کنیم. قرار نیست همه سلیقه یکسان داشته باشیم. قرار نیست همه آرام، صبور و بی‌اشتباه باشیم. انسان بودن یعنی اشتباه کنیم، عصبانی شویم، عجله کنیم و گاهی حتی بی‌حوصله باشیم.
اما میان زندگی کردن و مزاحم زندگی دیگران شدن مرزی وجود دارد.
من می‌توانم شاد باشم، بدون اینکه شادی‌ام خواب همسایه را بگیرد. می‌توانم رانندگی کنم، بدون اینکه جان دیگری را به خطر بیندازم. می‌توانم حرفم را بزنم، بدون اینکه شخصیت دیگری را لگدمال کنم. می‌توانم حق خودم را بخواهم، بدون اینکه حق دیگری را نادیده بگیرم.
و شاید بلوغ اجتماعی، دقیقاً از همین‌جا آغاز شود؛ از جایی که آدم فقط نمی‌پرسد:
«چه چیزی حق من است؟» بلکه یک سؤال دیگر هم به آن اضافه می‌کند: «این حق من، چه اثری بر زندگی دیگری دارد؟»
دنیا اگر قرار بود فقط بر اساس خواسته‌های فردی ما اداره شود، خیلی زود به جایی تبدیل می‌شد که صدای همه بلند است و گوش کسی برای شنیدن صدای دیگری باقی نمانده.
همه می‌خواهند اول باشند. همه می‌خواهند زودتر برسند. همه می‌خواهند بیشتر بردارند. همه می‌خواهند حرف خودشان شنیده شود. اما زندگی جمعی، مسابقه‌ای نیست که فقط یک نفر برنده داشته باشد.
گاهی کمی عقب‌تر ایستادن، به دیگری فرصت جلو رفتن می‌دهد. گاهی چند ثانیه صبر کردن، روز کسی را نجات می‌دهد. گاهی کم کردن صدای خودمان، آرامش خانه دیگری است. گاهی یک جای پارک را خالی گذاشتن، امکان عبور انسانی است که شاید ما هرگز ندیده‌ایم. و گاهی یک جمله کمتر، یک دل راکمتر آزرده می‌کند.
شاید ما نتوانیم مشکلات بزرگ دنیا را حل کنیم؛ اما می‌توانیم زندگی یکدیگر را کمی کمتر سخت کنیم.
این کار نه پول زیادی می‌خواهد، نه مقام، نه امکانات ویژه؛ فقط کمی فهمیدن دیگری می‌خواهد.
اینکه بدانیم پشت هر ماشین، یک آدم است. پشت هر پنجره، یک زندگی. پشت هر صف، کسی است

که شاید عجله‌ دارد و ما از آن خبر نداریم. و پشت هر چهره‌ای، داستانی که نمی‌بینیم.
شاید اگر این را بفهمیم، شهرمان کمی آرام‌تر، خیابان‌هایمان کمی انسانی‌تر و زندگی‌مان کمی قابل‌تحمل‌تر شود. چون در نهایت، ما جدا از هم زندگی نمی‌کنیم.
زندگی من، از جایی به زندگی تو می‌رسد؛ و زندگی تو، از جایی به زندگی من.
پس شاید بد نباشد هر روز، پیش از آنکه بگوییم: «حق من است»، یک لحظه مکث کنیم و از خودمان بپرسیم:
«آیا حق من، حق زندگی دیگری را از او می‌گیرد؟»
اگر جواب «بله» بود، شاید گاهی زیباترین شکل حق داشتن، کمی کوتاه آمدن باشد.
چون شهر خوب را فقط شهرداری‌ها نمی‌سازند؛ فقط آسفالت خیابان را خوب نمی‌کند و جامعه خوب را فقط قانون نمی‌سازد. جامعه، از آدم‌هایی ساخته می‌شود که یاد گرفته‌اند حق خودشان را بشناسند، بی‌آنکه حق زندگی دیگری را فراموش کنند.

|| داود گودرزی

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi