شناسه خبر : 103661
دوشنبه 27 شهريور 1402 , 11:07
اشتراک گذاری در :

بـالانشیـن

فاش نیوز - ردایم را گرفت و کشید. نگاهش کردم. دخترک آزرده بود و آشفته. چهره‌ام را در هم کشیدم: 
«چه می‌خواهی بچه؟»
 گفت: «آب، آب می‌خواهم.» 
ردایم را از میان انگشتانش کشیدم: «آب نمی‌دهم برو.» 
دستش را به اندازه‌ی قدحی کوچک نشانم داد: «اندکی، زیاد نمی‌خواهم.» 
داد زدم: «مگر نگفتم نمی‌دهم، مگر از دیگران عزیزتری؟» 
التماس کرد: «برای خودم نمی‌خواهم که.» 
خم شدم و در موهایش چنگ انداختم: «پس برای که می‌خواهی؟» 
دستم را کنار زد: «برای بابایم او تشنه است.» 
خندیدم: «بابایت؟»
 گفت: «آری بابایم، هر گاه او قرآن می‌خواند وظیفه‌ی من است که برایش آب ببرم، اما او از صبح دارد قرآن می‌خواند ولی جرعه‌ای ننوشیده.»
خنده‌ام گرفت. قدحی آب به دستش دادم. دوید. 
دستش را بلند کرد نشد. روی پنجه‌های پایش ایستاد نرسید.
نیزه خیلی بلند بود.   
      نویسنده: سید علیرضا میری
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi