شناسه خبر : 105771
دوشنبه 29 آبان 1402 , 12:52
اشتراک گذاری در :

گفت‌وگو با جانباز "مهدی بساوند" (بخش دوم)

جانبازی که گذشتن از زیبایی‌ها و زشتی‌های دنیا را خوب بلد است

بوران بسیار سنگینی بود. من احساس کردم یک "گرگ" دیدم که روی زمین، به صورت چهاردست‌وپا به سمت ما می‌آید. اولش ترسیدیم؛ اما رفته رفته که جلو می‌رفتیم متوجه شدیم که یک...

فاش‌نیوز - بخش نخست گفت‌وگوی ما با جانباز "مهدی بساوند" به دوران کودکی، کار و خدمت مقدس سربازی و همچنین مجروحیت ایشان گذشت.

در بخش دوم این گفت‌و‌گوی خواندنی، به دوران پس از مجروحیت و همچنین فعالیت‌های ورزشی این جانباز پرنشاط و باانگیزه و دارای روحیه بالا پرداخته ایم؛ که با هم به مرور آن می پردازیم.

فاش‌نیوز: زمانی که به عنوان "سرباز قهرمان"تقدیر می‌شدید چه حسی داشتید؟

- یک حس فوق‌العاده. من دوره تکاوری را هم گذرانده بودم و تک‌تیرانداز بودم و مقام هم آورده‌ام به طوری که لوح تقدیرهای آنها هم موجود است. همین چند روز پیش و به مناسبت هفته تربیت بدنی که به دعوت ستاد نیروهای مسلح انجام شده بود بخاطر همان ماجرای نجات هم خدمتی‌هایم "امیر صالحی" مرا به آغوش کشید. من هم به ایشان گفتم امیر، اولین لوح تقدیری که دریافت کردم به امضای دستخط خود شماست که هنوز در منزل ما می‌درخشد.

فاش‌نیوز: باتوجه به اینکه مجروحیت شما پس از دوران جنگ تحمیلی رقم خورده، قطعا جانبازی برای شما غیرقابل پیش بینی بوده، درسته؟

- بله، همینطورهست. معمولا سربازها با هم شوخی می‌کردند و داخل پوتین‌های همدیگر آب می‌ریختند که موقع راه رفتن "شلپ شلپ" صدا می‌داد و اذیت می‌شدیم. یک شب قبل از این اتفاق توی پادگان تابستان هوا گرم بود و با بچه‌ها زیاد آب پاشی می‌کردیم. یک سرباز تازه وارد آمده بود که پوتین‌هایش نو بود و پوتین من کهنه‌تر، چون تازه رسیده بود گفته بودند یکی دو روز آزاد باشد تا به محیط آشنا شود. سایز پای او با پای من یکی بود. من هم کفش خیس دوست نداشتم بپوشم بنابراین پوتین‌های او را پوشیدم و رفتم منطقه. تنها شانسی که آوردم نو و تازگی پوتین او باعث شد که جلوی ضربات و جراحات بیشتر را بگرید و شانس دیگر اینکه "مین" برعکس بود و رو به بالا نبود و گرنه تا بالای ران‌ها را هم درگیر می‌کرد.


فاش‌نیوز: چطور با مجروحیت و جانبازیتان کنار آمدید؟

- پس از یک عمل 18 ساعته و طی شدن دوران دوران نقاهت بخاطر مشکلات جسمانی شدیدی که برایم حادث شده بود به ناچار باید روی ویلچر می‌نشستم و من به هیج عنوان نمی توانستم بپذیرم. باید راه چاره‌ای پیدا می‌کردم، دستم که داخل گچ بود با یک پا ویلچر را از کف زمین هل می‌دادم و با یک دست دیگر چرخ را هل می‌دادم، کم کم دیدم کشش این کار را ندارم شروع کردم به لی لی رفتن روی زمین، بعد یک دسته عصا را داخل مچ یکی از دستانم انداختم و شروع کردم به حرکت کردن. آن زمان کچ "فایبرگلاس" تازه به بازار آمده بود که هم سبک و هم محکم بود. استخوان از رانم گرفتند، چسب درست کردند و با خون و پلاسما به پایم اضافه کردند بغل پایم پیم آهنی گذشته بودند که بعدها هم آنها را کشیدند و پاشنه پایم را فیکس کردند و توانستم پاشنه پایم را روی زمین بگذارم و تا حدودی وضعیتم بهتر شد.


فاش‌نیوز: در گفته‌هایتان به ویلچرنشینی اشاره کردید، مگر نخاعتان هم آسیب دیده بود؟

- خیر. اما چون اولین کسی بودم که در ایران عمل پیوند مغز استخوان روی من انجام شده بود، بنابراین نیاز به مراقبت بیش از اندازه بود. دکتر کشانیان به من لطف داشتند و عنوان کردند که چون جوان و همچنین عضو تیم ملی هستی دوست دارم خودم شما را عمل کنم. مرا در بیمارستان دی عمل کرد و تمام هزینه‌های بیمارستان را هم شخصا متقبل شد و البته تاکید کرد که وزنت را پایین بیاور و شروع به ورزش کن. اما دیگر نمی‌توانی کوهنوردی کنی، اسکی کنی و خیلی دیگر از نمی‌توانی را به من گفت که من تمام آن نمی‌توانی‌ها را توانستم و انجام دادم.
برای پروتز پایم هم مهندس "کفیلی" آن را درست کرد. آن زمان تیغه "تیغه کربن" تازه مد شده بود و من اطلاعات آن را از یک شرکت آلمانی استخراج کردم. این پروتز از یک تیغه کربن و یک سیستم جدید ساین درست شده که زمانی که راه می‌روم و یا می‌دوم شما و هیچ کس دیگری متوجه نمی‌شوید. البته پای من از ناحیه مچ قطع شده و با پیوندی که زدند پاشنه پایم را حفظ کردند.


فاش‌نیوز: با توصیفاتی که از میزان جراحت‌هایتان داشتید، جانباز چند درصد محسوب می‌شوید؟

- 50 درصد.

فاش‌نیوز: فکر نمی‌کنید این درصد برای این حجم از مجروحیت کم باشد؟

- بله همینطور است. کمیسیون 50 درصد زده؛ البته به من گفتند تا 69درصد هم برای این میزان جای دارد و شاید 70 درصد هم باشی. اما خودتان که می‌دانید 50 تا 69درصد هیچ فرقی ندارد. حقیقتش دنبال کمیسیون و این برنامه‌ها نرفتم.


فاش‌نیوز: چند مدت پس از حادثه، دوباره به کوه برگشتید؟

- حقیقتش من یک جوان امروزی هستم که به ظاهرم خیلی اهمیت می‌دهم، موسیقی گوش می‌کنم و تفریحات دوران جوانی دارم. زمانی که این اتفاق برای من افتاد و مجروح شدم، پس از اقدامات اولیه‌ی پزشکی در دزفول، پزشک معالجم در توضیحات خودش گفت که ریه‌ات جمع شده و تنها چیزی که باعث بازشدن ریه‌هایت می‌شود ورزش شنا، پیاده‌روی و کوه‌نوردی است؛ که من در میان این رشته‌ها، رشته کوهنوردی را انتخاب کردم. در این اثنا با مهندس "نوربخش"، از گزارشگران و صداپیشگان رادیو هم به طور اتفاقی در کوه آشنا شدم. زمانی که دیدم چندین مرد میان‌سال کوه را به راحتی صعود می‌کردند، پرسیدم: این پیرمردها چطور کوه را بالا می‌روند؟ ایشان گفت: کدام پیرمرد؟ من تنها پیرمردی را که می‌بینم خود تویی! و...  که این‌گونه با هم دوست شدیم و کم کم هفته‌ها با هم برنامه کوهنوردی می‌گذاشتیم؛ که من از "شیرپلا" صعود می‌کردم و دوباره فرود می‌آمدم. به مرور زمان به قله‌ی توچال رسیدم و مسیرهای مختلف را تجربه کردم. تا اینکه پس از تجربه و تمرین سالیان سال، کوه‌های دنا، زردکوه و سبلان و بسیاری از کوه‌های مرتفع ایران را که صعود کردم، توانستم رکورد کوه دماوند را از چهارجهت در 22ساعت صعود و فرود داشته باشم و همین باعث شد که "امدادگر کوهستان" شوم. چون سرعت عمل داشتم. توانستم در هلال‌احمر دوره‌های آموزشی را بگذرانم و بتوانم به افراد، بخصوص کسانی که در کوه دچار آسیب می‌شوند کمک نمایم.
البته بسکتبال را هم تا 18 یا 19 سال ادامه داده بودم. پس از مجروحیت، در مقطعی وارد ورزش بسکتبال با ویلچر شدم به طوری که در "لیگ" و "تیم‌ملی" هم شرکت کردم و در سوپرلیگ هم در تیم‌های مختلف و شهرهای مختلف بارها و بارها بازی کرده‌ام. اما رفته رفته متوجه شدم این رشته، هیجانی برای من ندارد و جواب‌گوی نیازهای من نیست و حسی را که می‌خواستم به من نمی‌دهد و تنها یک ورزش است. منتها چون کوهنورد بودم و عاشق کوه و کوهستان، بنابراین وارد رشته "اسکی" شدم و اسکی "اسنوبرد" را هم دنبال کردم و متوجه شدم تمام عشق و هیجان من به این رشته  است. چرا که هم هیجان دارد؛ هم ورزش است؛ هم هوای خوب تنفس می‌کنم؛ هم با دوستان خوبم وقت می‌گذرانم، انرژی می‌دهم و هم انرژی می‌گیرم. بنابراین اسکی را جدی دنبال کردم؛ به حدی که در مسابقات مختلف شرکت کردم و خودم را به تیم‌ملی این رشته رساندم و در حال حاضر تنها جانباز اسکی‌باز کل کشورمان هستم. البته رشته سخت و سنگینی برای یک جانباز قطع عضو می‌باشد، اما رشته‌ای است که هیچ‌وقت پیر نمی‌شود و سن و سال ندارد. حتی اگر قادر نباشی روی چوب اسکی بایستی، با تل‌کابین هم می‌توانی از کوه لذت ببری.
این را هم اضافه کنم که من گمان می‌کردم که دیگر نمی‌توانم سر پا شوم. اما جرقه‌ای در زندگی باعث شد که من حرکت کنم.


فاش‌نیوز: چه جرقه‌ای؟

- تازه مجروح شده بودم که یک روز عمویم به شوخی گفت: "خداروشکر این (من) پایش قطع‌ شده است و دیگر نمی‌تواند کوه برود!" خیلی بهم برخورد. صبح یک روز که خاطرم هست دوشنبه هم بود، وسایل کوهنوردی‌ام را جمع می‌کردم و آماده رفتن به کوه شدم که پدرم گفت: چکار می‌کنی؟ گفتم هیچ! می‌خواهم بروم کوه. می‌خواهم صعود کنم! گفت، واقعا حالت خوبه؟ با این وضعیت با ویلچر؟ با دلخوری گفتم خودم می‌دانم.
کوله‌ام را همانند سابق چیدم؛ کیسه خواب، چادر استراحت، تجهیزات حرفه‌ای و یک کمپ کامل برای سه روز جمع‌آوری کردم و یک ماشین هم ذخیره کردم و ساعت 4صبح به سمت توچال حرکت کردم.

پدرم فکر می‌کرد تا جایی می‌روم و چون قادر به ادامه راه نیستم، برمی‌گردم. آن زمان موبایل تازه آمده بود و هر کسی هم نداشت. یکی از اقوام موبایلش را به من داده بود که همراهم باشد. به توچال که رسیدم بچه‌های تله‌کابین توچال که همگی مرا می‌شناختند از چگونگی اتفاقی که برایم افتاده است پرسیدند و من هم ماجرا را برایشان تعریف کردم. گفتم می‌خواهم بروم بالا. گفتند ما کمکت می‌کنیم. ویلچرم را جمع کردند و داخل تله کابین گذاشتند و خودم را هم به سختی داخل تله کابین جای دادند و تا ایستگاه 5 تله کابین توچال رفتم. چادرم را برپا کردم، پانسمان‌ها را هم خودم همانجا انجام می‌دادم. عکس هایم را هم با یک دوربین نگاتیوی گرفتم و دو سه روز ماندم. حال و هوایم عوض شد. پنج‌شنبه برگشتم. وقتی برگشتم مستقیم به خانه مادربزرگ رفتم، عمویم هم همانجا بود. عکس‌ها را نشان عمویم دادم و گفتم مگر اینکه سر من قطع شود! تازه آن روز هم سرم را می‌دهم دست یک کوهنورد تا ببرد بالای کوه. این جرقه باعث شد تا انگیزه‌ی دوباره‌ای برای رفتن به کوه و ادامه‌ی زندگی برای من ایجاد شود.

 


فاش‌نیوز: برای آشنایی مخاطبین، مختصری درباره کوهنوردی توضیح بدهید.

- کوهنوردی علم خاصی دارد که فرد باید خودش آن را تجربه کند؛ مانند صعود، فشارهوا، دمای هوا، جو و مسیریابی و... امکان دارد فرد در یک شرایط آب‌وهوایی مانند، کولاک، وسایلش را در کوه گم کند. باید علم و مهارت مسیریابی را داشته باشد تا بتواند ابتدا خودش را در آن شرایط سخت زنده نگه دارد و سپس مسیر امن و درست را بیابد. "کفش" مهمترین پوشش یک کوهنورد است که باید تقریبا دو سایز بزرگتر از پا باشد که زمان صعود فشار به پشت پا می‌آید و فشاری روی جلوی پا نیست و برعکس، موقع فرود، تمام فشار به جلوی پا و انگشتان وارد می‌شود و اگر کفش مناسب نباشد انگشتان شروع به تاول‌زدن می‌کند و موجب آسیب دیدن فرد می‌شود. پس از آن "تغذیه" است. مصرف مواد قندی لازم مانند گلوکز و همچنین برای مثال، گاهی یک حبه سیر باید همراه کوهنورد باشد که فشار هوای کوه با "سیر" تخلیه می‌شود. اینها همه برگرفته از علم و تجربه کوهنوردی است.


فاش‌نیوز: تجربه صعود خارج از کشور را هم دارید؟

- بله. برای صعود قله "آلپ" به فرانسه رفته بودیم. پزشکان از تیم دوازده نفره‌ای که آنجا بودیم، تنها از دو نفر از ما تست خون و بزاق دهان و... گرفتند. پزشکی در آنجا توضیح می‌داد که دلیل قدرتمند بودن شما اکسیژن خالصی است که در بالای کوه تنفس و در فشارهوا تنفس می‌کنید. شاید یک نفر با تله‌کابین خودش را به بالای کوه برساند و هیچ فشاری را هم متحمل نشود؛ ولی شما با دم و بازدم سنگین با تحرک بالا، حجم ریه‌هایتان افزایش پیدا می‌کند.

فاش‌نیوز: باتوجه به این که "امدادگر کوهستان"هستید، اگر خاطره‌ی جالبی از امداد و نجات در کوه دارید بیان بفرمایید؟

- بله قشنگ‌ترین و بهترین خاطره‌ای که همیشه در ذهنم هست این که، فکر می‌کنم اواخر بهمن ماه 80 یا 81  به اتفاق گروه 5نفری از دوستانمان درحال پایین آمدن از قله به سمت ایستگاه 7 توچال بودیم. اتفاقا کولاک خیلی سنگینی بود؛ به طوری که ارتفاع برف تا سینه‌مان بود و باید آن را می‌کوبیدیم. برف کوبیدن انرژی زیادی می‌خواهد؛ به نحوی که نفر اول ده دقیقه در حال پیاده روی برف را می‌کوبد و بقیه تیم به دنبال او حرکت می‌کنند؛ سپس نفر آخر جایگزین او می‌شود و برف را می‌کوبد و به همین ترتیب همه افراد تیم این کار را انجام می‌دهند تا انرژی یک نفر تمام نشود.

ما همچنان که به سمت پایین می‌آمدیم، بوران بسیار سنگینی بود. من احساس کردم یک "گرگ" دیدم که روی زمین، به صورت چهاردست‌وپا به سمت ما می‌آید. اولش ترسیدیم؛ اما رفته رفته که جلو می‌رفتیم متوجه شدیم که یک آدم است. سریع به سمت او رفتیم. تصورش را بکنید، یک پسرجوان با یک شلوار "جین" و یک بادگیر معمولی! گویا با تله‌کابین به ایستگاه 7 رسیده بوده و پرسیده بوده تا قله چقدر راه مانده. مثلا گفته بودند بیست دقیقه. او هم فکر کرده بود بیست دقیقه که زمان زیادی نیست. در حالی که بیست دقیقه در آن شرایط بد آب و هوایی چیزی حدود یک ساعت است.
به او که رسیدیم شلوار جین در بدن او خشک شده و یخ زده بود و حتی قادر به تکان دادن پاهایش هم نبود و واقعا در حال مرگ بود. تنها کاری که کردیم، کوله‌ی مرا که از همه‌ی کوله‌ها بزرگتر بود خالی کردیم. او را داخل کوله گذاشتیم، هر چه لباس اضافه هم داشتیم روی لباس‌هایش پوشاندیم و او را کم کم پایین آوردیم. هر لحظه هم بوران شدیدتر می‌شد و مسیر 40 یا 45 دقیقه‌ی تابستان در آن شرایط زمستانی و بورانی، چیزی حدود دو یا سه ساعت می‌شد.

به هر سختی بود او را تا ایستگاه 27 توچال رساندیم. با این که توصیه کردیم سمت بخاری نرود، اما او گوش نکرد و از شدت سرما، بخاری را بغل کرد و درجا بخاری در دستان او قفل شد. به‌زور او را جدا کردیم  و با محلول بتادینی که در جعبه‌ی امداد بود کمی او را روبه‌راه کردیم و کم کم به سمت دامنه حرکت کردیم. به خانواده‌اش هم اطلاع داده بودیم که چنین اتفاقی افتاده. تا آنها برسند ما هم رسیدیم.

پدر آن جوان که صاحب کارخانه "برند" هم بود، با یک ماشین بنز خیلی مدل بالا رسید و پرسیده بود چه کسی پسرم را کمک کرده. از دور همه مرا نشان داده بودند. پدر ایشان خیلی که از من تشکر کرد، دست آخر سوییچ ماشینش را در کف دستم گذاشت و گفت این ماشین از جان و دل مال تو. چون جان فرزندم را نجات دادی. سوییچش را برگرداندم و گفتم هر کاری که کردم برای دل خودم بوده. خیلی اصرار کرد؛ اما حرف من همان بود. این خاطره تنها خاطره‌ای است که خیلی برایم لذت‌بخش است.


فاش‌نیوز: حس و حالتان در ارتفاعات چگونه است؟

- در کوه چند حس قوی‌تر می‌شود. برای مثال، برای من که متولد اردیبهشت‌ماه هستم و بنا بر عناصر چهارگانه، عنصر ساختاری من "خاک" است. زمانی که دست به خاک می‌زنم، قدرت بییشتری می‌گیرم. بخصوص در باشگاه ایثار که نزدیک به توچال است، این حس در من چند برابر می‌شود. کوه به من انرژی می‌دهد و روح و روان مرا آرامش می‌بخشد.

وقتی هم به قله می رسم، حس می‌کنم در این فضا بیشتر به خدا نزدیکم. خاطرم هست روزی که برای اولین بار صعود کردم، از عظمت خداوند، نیم‌ساعت فقط گریه می‌کردم. می‌اندیشیدم کوه با آن عظمت و صلابت، در مقابل خداوند خودش را حقیر می‌داند. دنیا را از آن ارتفاع، بسیار کوچک می‌دیدم. من بارها و بارها خدا را از نزدیک دیده‌ام. بهترین زمان ارتباط من با خدا در کوه است. ارتباط خیلی خیلی خوبی با خدا دارم و می‌دانم که در سخت‌ترین شرایط حواسش به من هست. در خیلی جاها مرا به "مو" رساند، اما نخواست که گسسته شوم. جاهایی دستم را گرفت که فکرش را هم نمی‌کردم. بیشتر مواقع که تنهایی صعود کرده‌ام، جاهایی گیر کرده ام که با خود گفتم این آخرین صعود است و دیگر وجود نخواهم داشت؛ اما ناگاه ورق طوری برگشته که هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کردم.

فاش‌نیوز: از آرزوهایتان بگویید؟

- خدا را شکر که در جانبازی به بیشتر آرزوهایم رسیده‌ام. آرزوی من بیشتر کمک به دیگران است که بتوانم تا حد ممکن مثمرثمر باشم. برای مثال، آقایی که با خودرو پلاک معلولی در بازار تهران مسافرکشی می‌کرد، با هم که صحبت می‌کردیم. گفت پسر 12 ساله‌ی معلول دارد. به او گفتم می خواهم با او آشنا شوم. این آشنایی منجر شد که او را با ورزش بسکتبال با ویلچر آشنا کردم و او در حال حاضر یکی از بهترین‌های تیم‌ملی بسکتبال با ویلچر می‌باشد؛ یا خانمی بود که پایش را در اثر تصادف از دست داده بود. او را به سمت ورزش هدایت کردم؛ تا مرحله‌ای که امروز در تیم تیرانداری با کمان فعالیت می‌کند. اینها لذت‌های زندگی من است.

فاش‌نیوز: با توجه به تجربیات ورزشی که تاکنون داشته اید، آیا مدالی هم کسب کرده اید و یا مورد تقدیر قرار گرفته اید؟

- بله. در رشته بسکتبال با ویلچر، سالیان سال قهرمانی و نایب قهرمانی سوپرلیگ و لیگ برتری را کسب کردیم که از سوی امام جمعه، همچنین فرماندار و استاندار شهر جدید پردیس از ما تقدیر شد. همچنین مورد تجلیل امیر پوردستان هم قرار گرفته ام.
 

گفت‌وگو از: صنوبر محمدی

اینستاگرام
سلام به دوست خوبم آقانهدی عزیز. داستلن زندگی شما را که دنبال کزدیم بیشتر پی به خصلت های نیک شما بردم و معنای گذشت و ایثار بیشتر برلیم معنا پیدا کرد. بی صبرلنه منتظر قسمت های بعدی هستم. از خانم گزارشگر هم بی نهایت ممنونم. خیر دنیا و آخرت تصیب تون.
با سلام خدمت حاج مهدی عزیز که این از خود گذشتگی بسیار بسیار جای تقدیر داره کاش مسئولین به امسال شما بیشتر تو جع کنند یا فیلم بسازند از سرگذشت این چنین انسان های بزرگ و خیلی خیلی از نویسنده این مطلب تشکر میکنم و هم چنین از رسانه فاش نیوز
سلام
بابا دمت گرم , مرحبا به این همت و اراده و از همه مهمتر اعتماد به نفس
از مصاحبه شما لذت بردم
به داشتن دوستانی پرتلاش افتخار می کنم
سلامتی و شادی را برایت ارزومندم.
گفت وگو با جانباز قهرمان مهدی بساوند یکی از گفت وگوهای متفاوتی بود که انجام شده. برلی این قهرنان ورز کشورمان آرزوی موفقت و سربلندی دارم.
سلام، داستان بسیار جالبی بود و جدید برام لحظه به لحظه جالب تر هم میشد جا داره از قلم زیبای نویسنده هم تشکر کنم مهدی جان باعث افتخار هستی باید از همچین انسان های خوب و با اراده الگو گرفت ماشاالله پهلوان
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi