08 شهريور 1405 / ۱۶ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 106224
یکشنبه 12 آذر 1402 , 09:34
یکشنبه 12 آذر 1402 , 09:34


مفهوم جدیدی بهنام عقلانیت انقلابی
سید محمدرضا میرشمسی
پاراچنار؛ مناقشه قبیلهای یا بحران ژئوپلیتیک
علیرضا رجائی
سخنی صریح و محترمانه با آقای قائمپناه
علیرضا ضابطی سیستان
تبریک میلاد رسول خدا (ص) به گونهای دیگر
حسین شریعتمداری
از تفاهم تا گارانتی؛ زمان طلایی در معماری امنیت هرمز
علیرضا رجائی
حلقه مفقوده ادعای صلح شرافتمندانه
محمدحسین محترم
مرز خود را با غربگرایان و جریان فتنه حفظ کردهام
محمدباقر قالیباف
زیست عفیفانه
سیدمهدی حسینی
وقتی حقیقت هم باید از فیلتر اینترنشنال عبور کند!
محمدرضا الهی
مهمترین دستاورد آقای شهید ایران
مهدی فضائلی

همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی
برای رفیق شهیدم؛ «بشری»
زهرا صدر
ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمد مرادی
فدای غیرت عباسی عراقیها
احمد بابایی

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
تسویه حساب...
فاش نیوز - ماشینم خراب شده بود. هرجوری بود بکسلش کردیم و بردیمش تعمیرگاه برادران جهاد. توی مقرشان قدم میزدم که صدای استارت خوردن ماشین بلند شد. باعجله رفتم سمت ماشین. موقع تحویل گرفتن ماشین، صورت بلندبالای لوازم مصرفی را که دیدم قلبم به طپش افتاده بود. کاغذی به دستم داد و گفت؛ بده دژبانی.
پیرمردی آنجا نشسته بود. برگه را دادم دستش. پرسید؛ بابا کارِت تمام شد؟
گفتم: بله به لطف برادران مکانیک درست شد و گفتند برای تسویه حساب برگه رو بدم به شما.
گفت: سرکار صلوات بلدی؟
گفتم: آره!
گفت: برا فرج آقا امام زمان(عج) صلوات بفرست!
فرستادم!
گفت: برا سلامتی امام(ره) صلوات بفرست فرستادم.
گفت: برا پیروزی رزمندگان اسلام صلوات بفرست!
فرستادم!
گفت: سرکار، حسابتان تسویه شد.
هاج و واج نگاهش کردم و گفتم؛ پول لوازم رو نمیگیرین؟
گفت: اون روزی که جونت رو گذاشتی کف دستت و اومدی حسابش رو پرداخت کردی.
اشک تو چشمام جمع شده بود. یک احترام نظامی براش گذاشتم و زدم به دل جاده...
راوی: گروهبان علیرضا صادقی جمعی تیپ 40 سراب
* ابوالقاسم محمدزاده
منبع: کیهان


ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی
یاد اهلبیت، ما را در سختترین لحظات اسارت زنده نگه میداشت
عبدالمحمد شیخابولی















