19 مهر 1405 / ۲۸ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 109568
شنبه 18 فروردين 1403 , 09:38
شنبه 18 فروردين 1403 , 09:38


دستمال کاغذی برجام!
غلامرضا صادقیان
چقدر از خودمان را در اینترنت جا گذاشتهایم؟
داود گودرزی
راهکار جبران عقبماندگی تاریخی
سید محمدرضا میرشمسی
وقتی تاریخ، عدالت و صلح هم ابزار توجیه جنگ میشوند!
محمدرضا الهی
ایران؛ «هارتلندِ» جهان؛ فرصت سازی و فرصت سوزی
محمد تقی امینی
مارکوی فراموشکار
سیدمهدی حسینی
لزوم حمایت آموزشی از اتباع
علیرضا رجائی
این مسیر خودِ بنبست است!
دکتر امانالله دهقان فرد
شوک راهبردی در تنگه هرمز
حمیدرضا مرادی
ما کِی از خودمان فاصله گرفتیم
رضا کریمی


شهادت از ناحیه کوله پشتی
فاش نیوز - یکی از رزمندگان دفاع مقدس تعریف میکند: «در تیررس دشمن قرار گرفتیم و چند تا از بچهها به شهادت رسیدند. ناگهان متوجه شدم یکی از دوستانم هم روی زمین افتاده و به خود میپیچد. به سمتش رفتم تا کمکش کنم؛ اما ...»
منصور امیرپور از رزمندگان دوران دفاع مقدس تعریف میکند: «جاده سازی داخل جزیره مجنون به عهده جهادگران کرمان بود. نیمههای شب قرارگاه ما را به توپ بستند و تنها تانکر سوختی ما را به آتش کشیدند. نیزار اطراف قرارگاه دچار آتش سوزی شده و تا چند روز سوختنش ادامه داشت.هوا گرم بود و حرارت ناشی از سوختن نیزار هم گرما را مضاعف کرده بود. بچه ها کم طاقت شده بودند؛ اما تحمل میکردند و هرگز صدای شکایتشان بلند نمیشد. یک روز که با چند تن از دوستان با قایق در نیزارها در حال گشت زدن بودیم، ناگهان از جلوی دشمن در آمدیم. آنها مجهزتر از ما بودند و سریع قایق ما را هدف قرار دادند.سعی کردیم دور بزنیم و به مقر برگردیم اما این کار طول کشید و چند تن از بچهها به شهادت رسیدند. وقتی از قایق پیاده شدیم و مجروحان و شهدا را از قایق خارج کردیم، یکی از بچهها دمر کف قایق دراز کشیده بود. بلندش کردم و در حالی که از شدت ناراحتی اشک میریختم، پرسیدم: «کجات تیر خورده؟ حرف بزن. بگو کجات تیر خورده؟»او در حالی که سعی میکرد حال خود را زار نشان دهد، گفت: «کوله پشتیم، کوله پشتیم.»من که متوجه منظورش نشده بودم پرسیدم: «کوله پشتیت چی؟»گفت: «خودم هیچیم نشده. کوله پشتیم تیر خورده. به اون برس!» تازه فهمیدم او حالش خوب است و گلولهای به او اصابت نکرده. خدا را شکر کردم. میخواستم از خوشحالی او را در آغوش بکشم که متوجه شدم چه حالی از من گرفته. میخواستم گوشش را بگیرم و از قایق پرتش کنم بیرون که بلند شد و شروع کرد به بوسیدن من. معذرت خواهی کرد و گفت: «لبخند بزن دلاور.»من هم خندهام گرفت و تلافی کارش را به زمانی دیگر موکول کردم.»
منبع: کتاب «خاکریز و خاطره»
منبع: خبرگزاری فارس


دیر آمدی، بلیت راهرو به تو رسید
جعفر طهماسبی
جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی















