03 شهريور 1405 / ۱۱ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 110922
چهارشنبه 09 خرداد 1403 , 12:28
چهارشنبه 09 خرداد 1403 , 12:28


مهمترین دستاورد آقای شهید ایران
مهدی فضائلی
حق من زندگی دیگران نیست!
داود گودرزی
بِسِنت خالی بست مستندات چه میگویند؟
محمد ایمانی
قالیبافی که ما میشناسیم
حسین شریعتمداری
مجروح جنگ را نباید در صف اثبات جانبازی تنها گذاشت
غلامرضا یاوندعباسی
جرایم سازمانیافته علیه عفت عمومی
رحمان الهی
شهدای خدمت
علیرضا ضابطی سیستان
نبرد تنگه هرمز و آینده انرژی
علیرضا رجائی
خطابه آقای خاتمی فاقد حداقل عقلانیت بود
غلامرضا صادقیان

ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمد مرادی
فدای غیرت عباسی عراقیها
احمد بابایی

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
نماز خواندن شهید بهشتی در یک میخانه!
فاش نیوز - چندتا از تودهایها در اتریش از شهید بهشتی خواسته بودند برای مناطره به طبقه بالای یک بار بیاید. فکر کرده بودند او نمیرود و آنها میتوانند بگویند جواب نداشته و نرفته؛ اما رفت! با خانوادهاش هم رفت.
«چند تا از دانشجوهای اینسبورگ اتریش که انجمن اسلامی درست کرده بودند، از شهید بهشتی خواستند برود سری بهشان بزند. بهشتی هم قبول کرد و با خانوادهاش رفت اینسبورگ. دانشجوها از این که میدیدند این قدر تحویلشان گرفته و برای دیدنشان آمده، خیلی خوشحال بودند. یک شب شام دعوتشان کردند. شامشان را فقط خودشان میتوانستند بخورند؛ نه رنگ و رویی داشت، نه طعم و مزهای. شب بعد عزت الشریعه همسر محمد بهشتی، پلو مرغ درست کرد و رفتند پیش دانشجوها؛ دانشجوهایی که مدتها بود غذای درست و حسابی نخورده بودند، غذایی که مزه دستپخت مادرشان را بدهد. بعد از شام نشستند و با محمد درباره تودهایها حرف زدند. تودهایها از او خواسته بودند برود با هم مناظره کنند. محل مناظره را هم خودشان تعیین کرده بودند؛ طبقه بالای یک بار! فکر کرده بودند او نمیرود و آنها میتوانند بگویند جواب نداشته و نرفته؛ اما رفت! با خانوادهاش هم رفت. دود سیگار هوا را پر کرده بود. پنجرهها را که باز میکردند هوا سرد میشد، وقتی هم که میبستند دود اذیت میکرد. دخترها و پسرها دور میزهای گردی کنار هم نشسته بودند و مشروب میخوردند؛ آمده بودند مناظره کنند. وقت مغرب بود. بهشتی گفت اول باید نمازم را بخوانم. حصیرش را انداخت و نمازش را خواند. بعد بحث را شروع کردند. سؤالهای زیادی پرسیدند؛ اما بعضیها فقط میخواستند تحقیرش کنند و مسخرهبازی در بیاورند. یک نفر بلند شد و پشت سر هم سؤال پرسید؛ اما منتظر جواب نمیماند. یک ریز سؤال میکرد. بعد هم که سؤالهایش تمام شد، گذاشت و رفت. یکی دیگر هم پرسید: «شنیدم تو بهشت جوی عسل هست. تکلیف من که عسل دوست ندارم چیه؟» بهشتی با خنده گفت: «اول باید ببینیم شما رو بهشت راه میدن یا نه؟»
بعد از خنده، منظم و مرتب به همین سؤال جواب داد. جلسه که تمام شد، آمدند پایین سوار ماشین شوند. هنوز دورش را گرفته بودند و سؤال میپرسیدند. بچههایش سوار ماشین شده بودند و بهشتی بین جمعیت ایستاده بود که یکی با چاقو بهش حمله کرد. دانشجوها گرفتندش، بچهها هول کرده بودند. میخواستند از ماشین پیاده شوند؛ اما پدر اشاره کرد که آرام باشند و بمانند. دانشجوها دنبال تلفن میگشتند که به پلیس خبر دهند. نگذاشت. گفت: «این حالش خوب نبود. ولش کنید بذارید بره.»
منبع: کتاب « زندگی شهید محمد حسینی بهشتی» به قلم فاطمه وفاییزاده
منبع: خبرگزاری فارس


ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی
یاد اهلبیت، ما را در سختترین لحظات اسارت زنده نگه میداشت
عبدالمحمد شیخابولی
پارسال همراه بابا، امسال به یادش
فاطمه ملکی















