20 خرداد 1405 / ۲۴ ذو الحجة ۱۴۴۷
شناسه خبر : 112202
چهارشنبه 27 تير 1403 , 11:20
چهارشنبه 27 تير 1403 , 11:20


همزمانی بحران انتخابات و سرکوب خیابانی
علیرضا رجائی
پایان عصر ذهنهای استعمارزده
محمدرضا الهی
بگرد تا بگردیم!
حسین شریعتمداری
پایان سکوت راهبردی آغاز عملیات «نصر»
حسن رشوند
سیاست پیشگیرانه ایران در منطقه و افق مذاکرات
علیرضا رجائی
سکوت قانون اساسی یا سوءبرداشت از آن؟
امین اماناللهپور
جنگی که پایانش فقط روی کاغذ اعلام میشود
سیدرضا موسوی فاضل
دورنمای آتشبس و جنگ ۱۰۰ روزه
محمد ایمانی
تجلی وحدت ملی، ایستادگی تاریخی و دفاع آگاهانه از میهن
امین توکلیزاده
انقلابِ ناگفتهمانده
سیدمهدی حسینی
جنگ دورَگه در منطقه خاکستری
سید محمدرضا میرشمسی

گوش و چشمی که وارث حسین(ع) شد!
محسن قنبریان
دلنوشتهای از سر درد و دلتنگی
علیرضا ضابطی سیستان
صبح دلتنگی رهبر و فرماندهان شهید
طاهر اسدی
شبهای بمباران، در آغوش مخملین دعا
ر . جعفری

مرحمت بالازاده؛ رزمندهای که همقد تفنگش بود
عکاس جنگ میگوید: «دانشآموزان جذب نوجوان شدند و زمانی که نزدیکتر شدم دیدم، مرحمت بالازاده است. چون جریان اعزام به جبههاش را شنیده بودیم، بیشتر گرم صحبت با او شدیم. بعد هم عکسهای ماندگاری از مرحمت و حبیب و آقامهدی باکری گرفتم. رفتیم پای سفره ناهار که نان و پنیر بود.»
فاش نیوز - «مرحمت بالازاده» ۱۳ سال بیشتر نداشت که از اردبیل به تهران آمد و اجازه اعزام به جبهه را از آیتالله خامنهای گرفت. او هم قد تفنگش بود و حتی پاهایش آنقدر کوچک بود که پوتینی اندازه پایش نمیشد و با دمپایی در جبهه حضور داشت.

بحبوحه جنگ بود و پیر و جوان به جبهه اعزام میشدند. اعزام به جبهه هم شرط و شروط خودش را داشت اما نوجوانها با تغییر تاریخ تولد در شناسنامه، خودشان را به جبهه میرساندند. برخی هم که جثه کوچکی داشتند، نمیتوانستند از این ترفند برای اعزام به جبهه استفاده کنند که شهید دانشآموز «مرحمت بالازاده» یکی از همین رزمندهها بود.مرحمت چند بار تلاش کرده بود که از طریق لشکر ۳۱ عاشورا عازم جبهه شود اما مسئولان بسیج و سپاه مانع از این کار میشدند. تا اینکه سال ۱۳۶۲ این نوجوان ۱۳ ساله از اردبیل به تهران میآید و زمانی که آیتالله خامنهای را میبیند به ایشان میگوید: «آقاجان! من از اردبیل آمدهام تا اینجا که یک خواهشی از شما بکنم.» رئیسجمهور میگوید: «بگو پسرم. چه خواهشی؟» مرحمت پاسخ میدهد: «آقا! خواهش میکنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم نخوانند!» رئیسجمهور متعجب میپرسد: «چرا پسرم؟» مرحمت میگوید: «آقاجان! حضرت قاسم ۱۳ ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم ۱۳ سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمیدهد به جبهه بروم.»همین چند جمله این نوجوان ۱۳ ساله با خواهش و تمنا، سبب میشود که آیتالله خامنهای اجازه اعزامش به جبهه را بدهند و با لشکر ۳۱ عاشورا آماده اعزام میشود. حتی حضور مرحمت در جمع لشکر توجه خبرنگار شهید «مجید جباری» را به خود جلب میکند و این نوجوان ۱۳ ساله سوژه گفتگو میشود.

همراهی با دانشآموزان برای رفتن به جنوب
«بهزاد پروین قدس» از عکاسان دفاع مقدس است که «مرحمت بالازاده» با آن جثه کوچکش سوژه عکاسیاش در پاسگاه زید میشود. او درباره حضورش در مناطق عملیاتی جنوب به همراه دانشآموزان میگوید: «بعد از عملیات آبی ـ خاکی خیبر و فتح جزایر مجنون که بازتاب خوبی در سطح کشور داشت، دانشآموزانی به صورت داوطلبانه انتخاب شدند تا برای بازدید از مناطق آزاد شده به مناطق جنوب بروند. من در مرخصی بودم اما آقای ابراهیمی که از دوستانم بود، از من خواست تا دانشآموزان را در این سفر همراهی کنم.»وی ادامه میدهد: «فروردین ۱۳۶۳ راهی جنوب کشور شدیم. در جمع دانشآموزان، شهید علی حسینزاده ۳ دانشآموز را به من معرفی کرد که برادر شهید بودند؛ از جمله حبیب هاتف، خلیل علینژاد، حسین شهریارمحمدی. حبیب هاتف جذبه زیادی داشت و باهم انس گرفتیم. الان هم که نام مؤسسهمان را هاتف گذاشتهایم، به یاد این شهید است.»

این پسربچه، عجب دلی داره آمده جنگ!
ساعتی نگذشته بود که پروینقدس و دیگر دانشآموزان مرحمت را دیدند و شیفته او شدند. این عکاس دفاع مقدس در این باره بیان میکند: «همین طور که در جمع دانشآموزان ایستاده بودیم، یک تویوتا از خط مقدم آمد. رزمندگان پشت تویوتا بودند. هنوز تویوتا توقف کامل نکرده بود که یک نوجوان ۱۳ ساله با جثه کوچک از پشت تویوتا پایین پرید. این نوجوان سر و صورت خاکی داشت و اسلحهاش همقد خودش بود. او چنان با صلابت راه میرفت که پیش خودم گفتم این پسربچه عجب دلی داره که آمده جنگ!»این عکاس جنگ میگوید: «دانشآموزان جذب نوجوان شدند و زمانی که نزدیکتر شدم دیدم، مرحمت بالازاده است. چون جریان اعزام به جبههاش را شنیده بودیم، بیشتر گرم صحبت با او شدیم. بعد هم عکسهای ماندگاری از مرحمت و حبیب و آقامهدی باکری گرفتم. رفتیم پای سفره ناهار که نان و پنیر بود.»

حبیب میخواست با مرحمت برود خط مقدم
این سفر رفاقت مرحمت و حبیب را رقم زد، رفاقتی که برای هر دو نوجوان ختم به شهادت شد. پروینقدس در این باره میگوید: «حبیب هاتف مثل مرحمت ۱۳ ساله بود. او وقتی مرحمت بالازاده را دید، یک طوری میخواست از جمع کاروان ما جدا شود و با مرحمت برود خط مقدم. به شهید هاتف گفتم: تو پیش ما امانت هستی، ضمن اینکه برادرت تازه شهید شده و نمیتوانی به جبهه بروی!»پروین قدس ادامه میدهد: «در این سفر تمام حواس من به حبیب هاتف بود که یک وقت از کاروان جدا نشود. هر طور بود او را از اعزام به جبهه منصرف کردیم و برگشتیم تبریز.مدتی گذشت و بالاخره حبیب هاتف هم با تغییر تاریخ تولدش در شناسنامه، ۳ بار عازم جبهه شد و سرانجام در عملیات کربلای ۵ به عنوان نیروی غواص تخریبچی به شهادت رسید.»
منبع: خبرگزاری فارس
03
پاسخ
دورد خدا بر این شیر مردان هشت سال دفاع مقدس یادش بخیر اون زمان یعنی سال 1363 عملیات بدر لشکر الهمدی شیراز بسیج شیزار شرق دجله همگی 12 تا 14 ساله جلوی تانکهای عراقی ایستادگی می کردن بله دنیا تا دنیا هست باید از کشور دین اسلام جلوی متجاوز ایستادگی کرد دورد خدا بر شهیدان وطن و امنیت ؟؟؟ حالا بعد از چهل سال از جنگ مسولان نادان این دلاوران را به اسم ( معسر )می نامند و در رده معلولان واقعا جای تاسف داره عجب مردانی داریم که مسولان امروز بنیاد شهید و فراکمیسیون مجلس هستند انشاءالله دولت جدید مردان جهبه جنگ به میدان بیاورند که درد دل این دلاوان هشت سال دفاع مقدس را بدانند نه کسانی بفکر رده بالایی و سمت هستند والسلام مرگ بر اسرائیل جنایتکار کودک کش
نظری بگذارید


حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی
روایت خلبان F-۱۴ از فتح خرمشهر و مقاومت دزفول
مهدی طلوع وند
راز سفرهای که ۷ نفر را مسافر بهشت کرد
مریم صاحب محمدی نژاد















