20 تير 1405 / ۲۵ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 114348
چهارشنبه 02 آبان 1403 , 11:49
چهارشنبه 02 آبان 1403 , 11:49


قانون تاریخ
سیدمهدی حسینی
ترامپ، ناسزا و فرصت
سید محمدرضا میرشمسی
پاکستان و قطر در معادلات جدید منطقه
علیرضا رجائی
درسهای مکتب عاشورا در مبانی فکری امام شهید
رضا علامهزاده
نگاهِ مردمیِ امامِ شهیدِ از منظر رهبری معظم انقلاب جدید
علیرضا ضابطی سیستان
رستاخیز ملتی مبعوثشده
حسن رشوند
رستاخیز غیرت در جبهه واحد
حمیدرضا مرادی
سر ترامپ را میخواهیم!
حسین شریعتمداری
مذاکره بدون عبرت؛ تکرار یک مسیر پرهزینه
سیدرضا موسوی فاضل
سفری که با خون امضا شد
حمیدرضا مرادی
پیام تشییع؛ خونخواهی امام شهید
مهدی فضائلی

سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

وقتی شهید صدرزاده از همسرش تعریف کرد
فاش نیوز - آخرین اعزام سیدمصطفی صدرزاده به سوریه بود. ساکش را دور از چشم همسرش بسته بود. اما وقتی همسرش متوجه شد، با شوخی و خنده به او گفت: «من باید بروم وزارت اطلاعات بگویم همسرم یک نیروی اطلاعاتیِ عالیه، استعدادش هدر میره!»

اول آبانماه سالروز شهادت شهید مدافع حرم سید مصطفی صدرزاده است. شهیدی که موردعلاقه رهبر معظم انقلاب و حاجقاسم بود. آنچه که پیش رو دارید، روایت همسر شهید صدرزاده از آخرین اعزام آقا مصطفی است.
روز شهادت امام صادق (ع) سال ۹۴ روز سهشنبه ۲۰ مردادماه بود. قرار بود پیکر ۲ شهید گمنام در فردوسیه خاکسپاری شوند. به آقا مصطفی گفتم: «شما هم میای خاکسپاری؟» گفت: «میخوام بیام نمیدونم میرسم ولی شما حتماً برو منم تونستم میام.» بعد آقا مصطفی زنگ زد و گفت: «نرسیدم بیایم تشییع».وقتی که به منزل برگشتم دیدم در کمد نیمهباز هست. کنجکاو شدم رفتم سراغ ساکهای آقا مصطفی. مدتی که سوریه میرفت و مجروح میشد هر بار از بیمارستان ساک میدادند. این ساکها یکشکل مشکی با نوشته طوسی بودند. من هم تمام ساکها را یکجا گذاشته بودم. شروع کردم به شمارش ساکها و دیدم از ۵ تا ساک فقط ۴ تا سر جایش است. با لبخندی از سر شیطنت جلوی در آشپزخانه ایستادم و گفتم: «شما ساک جمع کردی درسته؟» با لبخندی که همیشه برای انکار کارها میزد گفت: «نه». از من اصرار و از آقا مصطفی انکار. بعد با صدای بلند خندید و گفت: «من باید برم وزارت اطلاعات بگم خانمم یه نیروی اطلاعاتیِ عالیه، استعدادش هدر میره، تو رو خدا بگو از کجا فهمیدی؟» گفتم: «ساک بیمارستان ۵ تا بود الان رفتم شمردم ۴ تا تو کمد بود.» گفت: «خوش انصاف حالا چرا ساکها رو میشماری؟» گفتم: «در کمد باز بود شک کردم که چیزی باعجله برداشتی و در رو نبستی» گفت: «میخواستم یه بار درست برم؛ نرم اونجا مثل هر بار از آماد، جوراب و زیرپوش بگیرم.»

منبع: خبرگزاری فارس


فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی
روایت خلبان F-۱۴ از فتح خرمشهر و مقاومت دزفول
مهدی طلوع وند















