06 خرداد 1405 / ۱۰ ذو الحجة ۱۴۴۷
شناسه خبر : 118164
یکشنبه 21 ارديبهشت 1404 , 10:55
یکشنبه 21 ارديبهشت 1404 , 10:55


سناریوی گرهزدن توافق با ایران به توافق ابراهیم
حسامالدین برومند
سرمایه عظیم پساجنگ
غلامرضا صادقیان
بادهفروش از کجا شنید؟!
حسین شریعتمداری
جنگ ارادهها از خرمشهر تا خلیجفارس
حسن رشوند
گشایش تنگه هرمز خلع سلاح کشورمان است!
حسین شریعتمداری
چند نکته درباره مذاکره و تعیین تکلیف جنگ
محمد ایمانی
فرصت جنگ
علیرضا معشوری
کاسبان رسانهای؛ تدلیس فقط در معامله نیست
فاضل شایسته
طنین شرف در غوغای غنیمتخواران عافیتطلب
داود گودرزی
تنگه هرمز ربطی به آمریکا ندارد!
یدالله جوانی
برتر از فتح خرمشهر
عبدالله گنجی


آخرین خشاب
فاش نیوز - اسلحه را زیر انگشتانش لمس کرد. سرش را از پشت خاکریز بالا آورد و به دوردستها چشم دوخت. آفتاب، داغتر از هر روز میتابید و هُرم گرما همهچیز را میلرزاند. دو سایة لرزان، از عمقِ نشانِ اسلحهاش به خاکریز نزدیک میشدند. انگشت روی ماشه گذاشت و رگبار... تنش لرزید و سایهها بر زمین افتادند! نفس عمیقی کشید و آرام شد. سرش را از خاکریز پایین آورد و نشست. به خشابهای خالی که کنارش پراکنده بودند، نگاه کرد. هنوز سپیده نزده بود که همرزمانش رفتند و تنها ماند. صدای فرمانده در گوشش پیچید؛ همانوقت که بر شانهاش زده و گفته بود: «ابراهیم! خاکریز در تیررس توست...»
حالا، فقط یک خشاب برایش مانده بود؛ یک خشاب! آفتابِ ظهر، سوزانتر از همیشه میتابید و رزمندهای آن طرفها نبود. صدای انفجارهای پیاپی در فضا طنین انداخت. سرش را از خاکریز بالا آورد؛ چند تانک آنسوی دشتِ صاف، میان غبار و دود، میسوختند. شعلههای نارنجی و زرد در نگاهش منعکس شدند و دودِ سیاه و غلیظ تا آسمان بالا رفت. چند سایة لرزان از تانکها دور شدند؛ دور خود چرخیدند و بر زمین افتادند. آنسوتر، از دلِ غبار و دود، چند سایة دیگر پیش آمدند؛ بهسوی خاکریز، بهسوی تنگه!
اسلحهاش را بالا آورد و به سایهای که از چپ به راست و از راست به چپ در حرکت بود، چشم دوخت. انگشت بر ماشه فشرد؛ عرق سردی بر صورتش نشست. دوباره انگشت بر ماشه فشرد... اینبار دستهایش بیحس شدند. آفتاب، سوزانتر از همیشه میتابید و سایههای لرزان در هُرم گرمایِ ظهر، به او نزدیکتر میشدند.
سرش را از خاکریز پایین آورد و به دیوارة خاکی تکیه زد. خشابِ اسلحهاش را بیرون آورد و به آن نگاه کرد؛ حفرهای سیاه و توخالی! خشاب، خالی از فشنگ بود! سر بالا آورد و نگاهش به انتهای خاکریز دوید؛ کسی نبود! صدای فرمانده دوباره در گوشش طنین انداخت: «ابراهیم! حالا همهچیز به تو بستگی داره.» دستهایش سست شدند و نشست. پچپچ عراقیها را که به خاکریز نزدیک و نزدیکتر میشدند، میشنید. تیر و ترکشها از بالای سرش عبور میکردند. نفسش بهشماره افتاد. خود را به دیوارة خاکی چسباند و اسلحة خالی را با دو دست روی سینه فشرد. حالا، صدای عراقیها نزدیکتر به گوشش میرسید، حتی نزدیکتر از نفسهای خودش. قلبش تُند میزد! تُند و تُندتر... انگشتهای پاهایش در گرمای پوتینهای سیاه، سرد شدند.
آهسته سرش را از خاکریز بالا آورد؛ یک شلیک! ذراتِ خاک، بر صورت عرقکردهاش پاشید و سرش را دزدید. کاری از دستش برنمیآمد! چطور میتوانست مقابلشان بایستد؟ یا باید تسلیم میشد و یا دست خالی از خاکریز محافظت میکرد؛ ولی چطور؟!
خود را بیشتر به دیوارة خاکی فشرد. خشخش پوتینهایی که بر خاکِ نرم فرومیرفتند، بلندتر از هر صدا بود؛ حتی بلندتر از انفجار خمپارهها و نفسهای پیاپی و تپش قلبش! اسلحه را روی سینه گذاشت و پلکهایش را محکم بست. قدمها نزدیکتر میشدند... به یادِ حرفِ مادرش افتاد.
ـ ابراهیم! همیشه حاجتت رو از امام رضا بخواه.
نفسی عمیق کشید و زیر لب زمزمه کرد: «السَّلامُ عَلَیکَ یا عَلی اِبنِ موسَی أَلرّضآ أَلمُرتَضی. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا الْمُرْتَضَی الْإِمَامِ التَّقِیِّ النَّقِیِ وَ حُجَّتِکَ عَلَی مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ...»
ناگهان عطری خوش در مشامش پیچید! سرش را چرخاند و به انتهای خاکریز نگاه کرد. هُرم آفتاب، همه چیز را میلرزاند. مردی به سویش آمد! مردی با لباسی سبز و عبایی بردوش... هر قدمی که برمیداشت، انگار سنگریزههای زیر پایش جوانه میزدند و در نگاه ابراهیم به گل تبدیل میشدند! نزدیک شد... نزدیکتر. قامتِ بلند و هیبت باشکوهش ابراهیم را آرام کرد.
ـ برخیز...
دیگر صدای انفجارها و سفیرِ گلولهها و طنینِ چکمههای عراقیها را نمیشنید. انگار زمان متوقف شده بود. فقط ابراهیم بود و مرد. مرد بود و ابراهیم!
بهسختی جواب داد: «ن... نمیتونم... آقا؛ تیر... تیررس دشمنم...»
تنپوش سبزِ مرد عطر یاس میداد، عطرِ اقاقیها، عطرِ گلهای اطلسی. دوباره گفت: «برخیز جوان، برخیز...»
ابراهیم با صدایی لرزان نجوا کرد: «نمیتونم آقا؛ اسلحهم خالیه.» مرد با لحنی آرام گفت: «برخیز جوان، اسلحهات خالی نیست.»
حسی در دلش جوانه زد. پاهای سستش جان گرفتند و دستهایش گرم شدند. با هر نفس، هوائی تازه مشامش را پر کرد. نسیمی خنک، از روی صورتش گذشت و عطرِ آسمانی را تا دورهایِ دور با خود برد. ابراهیم ایستاد؛ اسلحهاش را بهسوی دشت گرفت و انگشت بر ماشه فشرد. شلیک! عراقیها یکی پس از دیگری بر خاک افتادند.
سوزشی در بازویش دوید و از روی خاکریز پایین غلتید...
چشم که باز کرد، دستهایش از درد تیر میکشیدند. چند نفر او را بلند کردند و روی پتوی سربازی گذاشتند. صدایی آشنا گفت: «باید زخمیها رو زودتر برسونیم بیمارستان صحرایی.» و ادامه داد: «خشابها خالی بودن؛ تا آخرین لحظه مقاومت کرده...»
سایة چند رزمنده، در سرخیِ غروب بر چهرهاش افتاد. از لابهلای پلکهای نیمهباز، لبخند فرمانده را شناخت. لبهای ترکخوردهاش به خنده باز شد. بیآنکه سربلند کند، به انتهای خاکریز نگاه کرد. مردِ سبزپوش، در عمقِ چشمهایش ایستاده بود! دستِ مجروحش را بهسختی بالا آورد و بر سینه گذاشت.
نگاه فرمانده، به دنبالِ نگاه ابراهیم، به انتهای خاکریز چرخید. در برابر چشمهای فرمانده، خاکریز پر از غبار و دود بود و رزمندههایی که میرفتند و میآمدند. عطرِ یاس، عطرِ اقاقیها، عطرِ گلهای اطلسی در مشام ابراهیم پیچید. دیگر درد نداشت. زیر لب زمزمه کرد: «السلام علیک یا غریبالغربا، یا علیبنموسیالرضا...»
با الهام از خاطره شهید ابراهیم رجایی
|| مریم عرفانیان

















