04 شهريور 1405 / ۱۲ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 118605
یکشنبه 04 خرداد 1404 , 10:40
یکشنبه 04 خرداد 1404 , 10:40


مهمترین دستاورد آقای شهید ایران
مهدی فضائلی
حق من زندگی دیگران نیست!
داود گودرزی
بِسِنت خالی بست مستندات چه میگویند؟
محمد ایمانی
قالیبافی که ما میشناسیم
حسین شریعتمداری
مجروح جنگ را نباید در صف اثبات جانبازی تنها گذاشت
غلامرضا یاوندعباسی
جرایم سازمانیافته علیه عفت عمومی
رحمان الهی
شهدای خدمت
علیرضا ضابطی سیستان
نبرد تنگه هرمز و آینده انرژی
علیرضا رجائی
خطابه آقای خاتمی فاقد حداقل عقلانیت بود
غلامرضا صادقیان

ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمد مرادی
فدای غیرت عباسی عراقیها
احمد بابایی

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
آتشِ دل
فاش نیوز - چشم به نگاه اشکآلود مادر دوخت؛ لبخند کمرنگی بر لبانش نقش بست. شانهای از جیب درآورد و سوی مادر گرفت:
- «ثابت کنید که رضایید به رضای معبود و از رفتنم خشنودید.»
مادر شانه را گرفت و با چشمانی اشکبار بر موی سر او کشید و دوبیتیهای محلی را برای بدرقهاش زمزمه کرد. آن وقت پیشانیاش را بوسید و گفت: «میسپارمت به خدا؛ ولی به ذریه نبی دعا کن خدا صبری چون صبر زینب(س) به من عطا کند.»
سید علی دستان مادر را بوسید:
- «ما که از علیاکبر حسین(ع) بهتر نیستیم و شما هم اندکی از مصائب بیبی زینب(س) را درک نکردهاید. پس در مقایسه با آنان بسیار مرفه زندگی کردهایم. هیچ دلیلی برای بیقراری ندارید که یقیناً شیون بر مشیّت الهی ناسپاسی بر الطاف خداوندی است. ناشکری گناه کبیره است؛ چون که ناشکری از صفات کفار است پس مواظب باشید مرتکب گناه نشوید.»
نوبت به پدر که رسید؛ در یک لحظه نگاه علی به نگاه پدر گره خورد. نزدیک رفت و دو کتف او را بوسید:
- «قربان دستان پینه بسته و کمر خمیدهات شوم. شرمنده از اینکه نتوانستم زحماتت را جبران کنم و مرهمی بر بدن دردمندت باشم، ولی نخواه در پیشگاه جدّمان در واپسین روز خجل باشم؛ پس حلالم کن پدرم.»
پدر هم در میان اشک و آه، پیشانی علی را بوسید و بریده بریده گفت:
- «شیر مادرت حلالت که مایه روسفیدی ما در دنیا و آخرت میشوی. پسرم! مرا حلال کن که نتوانستم بار مشکلات را اندک کنم تا در زندگی طعم آسایش، آرامش و رفاه رو بچشی.»
سید علی دستان پدر را غرق بوسه کرد و با غرور گفت:
- «رضایت شما برای من بهترین آسایش و آرامش است.»
سپس ادامه داد:
- «بابا! دوست دارم همانطور که مولایمان حسین(ع) هنگام رفتن علیاکبر گرد از عبایش زدود، شما هم مرا مهیای نبرد کنی.»
پدر چند ضربه به شانه علی زد تا گرد لباسش زدوده شود. آن وقت قرآن جیبی کوچکی به او داد و گفت:
- «یادگار امام رضا(ع) است.»
***
در آخرین لحظات، هنگامی که سید علی هنوز گام در اولین پله اتوبوس نگذاشته بود با دیدن اشکهای پدر به سمت او رفت. اشکهای صورتش را پاک کرد:
- «بابا جان! میدانی اشکهای تو آتشِ دل علی است؟ پس دیگر بر دلم آتش میفکن.» پدر دوباره لباس او را تکاند و پیشانیاش را بوسید:
- «اشکم اشک حسرت است؛ حسرت این که چرا لیاقت همراهی تو را ندارم.» و این آخرین وداع بود.
خاطرهای از شهید سیدعلی حاتمی
راوی: حسین اسلامی فر
|| مریم عرفانیان
منبع: کیهان


ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی
یاد اهلبیت، ما را در سختترین لحظات اسارت زنده نگه میداشت
عبدالمحمد شیخابولی
پارسال همراه بابا، امسال به یادش
فاطمه ملکی















