19 مهر 1405 / ۲۸ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 118605
یکشنبه 04 خرداد 1404 , 10:40
یکشنبه 04 خرداد 1404 , 10:40


راهکار جبران عقبماندگی تاریخی
سید محمدرضا میرشمسی
مارکوی فراموشکار
سیدمهدی حسینی
لزوم حمایت آموزشی از اتباع
علیرضا رجائی
این مسیر خودِ بنبست است!
دکتر امانالله دهقان فرد
شوک راهبردی در تنگه هرمز
حمیدرضا مرادی
ما کِی از خودمان فاصله گرفتیم
رضا کریمی
بازگشت فراریها؛ نه میبخشیم، نه فراموش میکنیم!
رسول شمالی ورزنده
گوسالهپرستها و گوسالهشناسها!
حسین شریعتمداری
جایی که خشونت از دموکراسی حرف میزند!
سیدرضا موسویفاضل
عکس واقعیت
سید محمدعماد اعرابی


آتشِ دل
فاش نیوز - چشم به نگاه اشکآلود مادر دوخت؛ لبخند کمرنگی بر لبانش نقش بست. شانهای از جیب درآورد و سوی مادر گرفت:
- «ثابت کنید که رضایید به رضای معبود و از رفتنم خشنودید.»
مادر شانه را گرفت و با چشمانی اشکبار بر موی سر او کشید و دوبیتیهای محلی را برای بدرقهاش زمزمه کرد. آن وقت پیشانیاش را بوسید و گفت: «میسپارمت به خدا؛ ولی به ذریه نبی دعا کن خدا صبری چون صبر زینب(س) به من عطا کند.»
سید علی دستان مادر را بوسید:
- «ما که از علیاکبر حسین(ع) بهتر نیستیم و شما هم اندکی از مصائب بیبی زینب(س) را درک نکردهاید. پس در مقایسه با آنان بسیار مرفه زندگی کردهایم. هیچ دلیلی برای بیقراری ندارید که یقیناً شیون بر مشیّت الهی ناسپاسی بر الطاف خداوندی است. ناشکری گناه کبیره است؛ چون که ناشکری از صفات کفار است پس مواظب باشید مرتکب گناه نشوید.»
نوبت به پدر که رسید؛ در یک لحظه نگاه علی به نگاه پدر گره خورد. نزدیک رفت و دو کتف او را بوسید:
- «قربان دستان پینه بسته و کمر خمیدهات شوم. شرمنده از اینکه نتوانستم زحماتت را جبران کنم و مرهمی بر بدن دردمندت باشم، ولی نخواه در پیشگاه جدّمان در واپسین روز خجل باشم؛ پس حلالم کن پدرم.»
پدر هم در میان اشک و آه، پیشانی علی را بوسید و بریده بریده گفت:
- «شیر مادرت حلالت که مایه روسفیدی ما در دنیا و آخرت میشوی. پسرم! مرا حلال کن که نتوانستم بار مشکلات را اندک کنم تا در زندگی طعم آسایش، آرامش و رفاه رو بچشی.»
سید علی دستان پدر را غرق بوسه کرد و با غرور گفت:
- «رضایت شما برای من بهترین آسایش و آرامش است.»
سپس ادامه داد:
- «بابا! دوست دارم همانطور که مولایمان حسین(ع) هنگام رفتن علیاکبر گرد از عبایش زدود، شما هم مرا مهیای نبرد کنی.»
پدر چند ضربه به شانه علی زد تا گرد لباسش زدوده شود. آن وقت قرآن جیبی کوچکی به او داد و گفت:
- «یادگار امام رضا(ع) است.»
***
در آخرین لحظات، هنگامی که سید علی هنوز گام در اولین پله اتوبوس نگذاشته بود با دیدن اشکهای پدر به سمت او رفت. اشکهای صورتش را پاک کرد:
- «بابا جان! میدانی اشکهای تو آتشِ دل علی است؟ پس دیگر بر دلم آتش میفکن.» پدر دوباره لباس او را تکاند و پیشانیاش را بوسید:
- «اشکم اشک حسرت است؛ حسرت این که چرا لیاقت همراهی تو را ندارم.» و این آخرین وداع بود.
خاطرهای از شهید سیدعلی حاتمی
راوی: حسین اسلامی فر
|| مریم عرفانیان
منبع: کیهان


دیر آمدی، بلیت راهرو به تو رسید
جعفر طهماسبی
جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی















