شناسه خبر : 118774
دوشنبه 31 شهريور 1404 , 11:00
اشتراک گذاری در :

گفت‌وگو با غلام‌حسن رشوند، رزمنده دوران دفاع مقدس(قسمت اول)

چرا شهید نشدم!

روزی نیست که خودم را سرزنش نکنم که ایکاش، همان زمانی که در عملیات خیبر شرکت کردم، برای ادامه درس خواندن، دیگر بر نمی‌گشتم. یعنی کاش دو دغدغه(درس خواندن و جنگیدن) نداشتم و فقط یک دغدغه و آن هم همان جبهه را داشتم. چون احساس می‌کنم دچار خسران بزرگی شده‌ام...

فاش نیوز - ۲۳شهریور ۱۴۰۴ پس از چند بار هماهنگی، بالاخره قرار شد خدمت آقای «حسن رشوند»، که بعد از گفت و گو متوجه شدم نام درستش، «غلام‌حسن» است، برسم تا ناگفته‌هایی که از دوران ۸ ساله دفاع مقدس دارد را برایمان بازگو کند. دکتر رشوند چهره‌ی رسانه‌ای با تجربه، کارشناس و تحلیلگری باسابقه و در عین حال متواضع است که برای علاقمندان این حوزه ناشناخته نیست. اما این‌که او کیست، چه‌سابقه، گذشته‌، آرمان و آرزویی دارد را بسیاری نمی‌دانند. همان ابتدا از ایشان خواستم، کمی تواضعش را کنار بگذارد و برخی ناگفته‌های زندگی و دوران جبهه و جنگش را برای خوانندگان «فاش نیوز» بازگو کند. در طول این گفت و گوی یک ساعت و نیمه، حسرت این‌که چرا شهید نشده است را می‌شد از حرکات و سکنات و صحبت‌ها و حتی آه کشیدن‌هایش فهمید. جزو آن دسته از افرادی دیدمش که هنوز در حال و هوای دوران جنگ ۸ ساله نفس می‌کشد.

 قسمت نخست این گفت‌وگوی جذاب را بخوانید:

خودتان را برای خوانندگان معرفی بکنید لطفا. اسم، سن، محل تولد و...
- بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم، الحمدلله رب‌العالمین. من«غلام‌حسن رَشوَند» هستم. در رسانه‌ها مرا «حسن رشوند» می‌شناسند. ما چهارتا برادر هستیم که پدر خدابیامرزم اسم همه ما را با «غلام» شروع کرده است. غلامرضا، غلامعلی، غلامحسن و غلام‌حسین. در شهرستان قزوین، منطقه رودبارالموت، روستای«سیمیار» متولد شده‌ام. متولد اسفند ۱۳۴۴هستم. در یک خانواده معمولی و کشاورزی که تحت سلطه سیستم ارباب رعیتی آن زمان قرار داشت متولد شدم، خانواده‌ای که محرومیت‌های زیادی کشیدند. هر آنچه که رعیت کیشت می‌کرد، ارباب می‌بُرد و روستای ما در محرومیت مطلق قرار داشت. تا سال ۷۳ و ۷۴ برق نداشتند، آب لوله‌کشی نبود، هیچ امکاناتی نبود. ولی الحمدلله از این روستا در حال حاضر از جنگ ۸ساله که گذشت، ما در حدود ۲۷ نفر جبهه ‌رفته‌اند. و از این ۲۷ نفری که جبهه رفته‌اند. حالا برخی خانواده‌ها ساکن تهران هم بودند ولی اصالتا مال این روستا بودند، ما الان ۱۷شهید داده‌ایم. یا در قزوین دفن هستند یا در تهران دفن هستند یا در روستا. یعنی می‌خواهم بگویم یک روستای محرومی با این وضعیت، چنین شرایطی داشته است.

من تا سوم راهنمایی در روستا درس خواندم. برای اول دبیرستان که به‌ تهران آمدم برای درس خواندن و از آن طرف برای یافتن جایی برای زندگی و داشتن درآمدی، کاری، چیزی، روزها کار می‌کردم، نقاشی ماشین کار می‌کردم و شب‌ها هم می‌رفتم دبیرستان درس می‌خواندم.

این مواردی که می‌فرمائید برای چه سالی است؟ شما دقیقا چند ساله بودید؟
- از سال ۵۹ تا در واقع سال ۶۴ که درسم تمام شد. آن زمان ۱۵ساله بودم. چون در روستا دبیرستان نبود من درس را ترک کرده بودم. در واقع من۱۶سالگی آمدم تهران و سال دومی که به تهران آمده بودم، رفتم جبهه. یعنی در واقع انتهای ۱۶سالگی و اول ۱۷سالگی من رفتم جبهه. این اولین جبهه‌ای بود که من رفتم.

آقای رَشوند! شما از ماه‌های منتهی به رفتن به جنگ برایمان کمی صحبت کنید و بگوئید دقیقا چه می‌کردید؟ شما در حال درس خواندن و کارکردن در یک صافکاری نقاشی خودرو بودید که چه شد، آمدید جبهه؟ کمی بیشتر از این ایام توضیح بدهید.
- شب درس می‌خواندم و روز کار می‌کردم. بعد تصمیم گرفتم بروم به جنگ. علت این تصمیم هم این بود که پسر خاله‌ام شهید شد. در آن زمان که جبهه رفت، در واقع با هم رفتیم. یعنی قبل از عملیات خیبر ما رفتیم. که ایشان در عملیات خیبر شهید شد. من در همان نیمه‌های اول سال که قصد رفتن داشتم، نگذاشتند و گفتند اجازه بده امسال درس‌خواندت تمام شود، در سال دوم دبیرستان که بودم دیگر تحمل نکردم و رفتم. من اینجا یک نکته‌ای را هم عرض بکنم. آقای بلوری عزیز! امروز که من اینجا نشسته‌ام، شاید بگویم بدون استثناء روزی نیست و در یک روز گاهی چند نوبت به این نکته فکر نکنم. شما مستحضر هستید که من مدرک دکتری گرفتم. درس خواندم. با مشقت هم درس خواندم. همه این‌ها(سختی‌ها) را در واقع سپری کردم. اما روزی نیست که خودم را سرزنش نکنم که ایکاش، همان زمانی که در عملیات خیبر شرکت کردم، برای ادامه درس خواندن، دیگر بر نمی‌گشتم. یعنی دو دغدغه (درس خواندن و جنگیدن) نداشتم و فقط یک دغدغه و آن هم همان جبهه را داشتم. چون احساس می‌کنم دچار خسران بزرگی شده‌ام.

یعنی اینکه در ذهنم آمد، هم جبهه باشم و بیایم درس بخوانم، شاید البته خیلی‌ها این (حرف‌های مرا) نپسندند و بگویند مرسوم نیست چون این طرف هم درس خواندن و تلاش کردن و اداره کشور و کارکردن برای آینده‌ بعد از جنگ همه اهمیت دارد. ولی برای من خسران بود. (آه بلند) چون خیلی از رفقایی که بعد از این قضیه رفتند جبهه و آن مسیر را رفتند، دغدغه‌شان حالا دیگر درس خواندن نبود، این مشکلات را(که من امروز دارم و حسرت می‌خورم) نداشتند. شاید هم یکی از دلایلی(که من شهید نشدم) علاقه من به درس بود. علاقه از این باب که من در روز درس می‌خواندم، مثلا ساعت ۴بعد از ظهر یک ماشین را تمام و کمال بتونه می‌کردم صاحب کارم می‌گفت، سمباده بزن. من باید می‌دویدم - چون پول کرایه‌ام نداشتم بروم به مدرسه، مدرسه شبانه باید ساعت شش و نیم که زنگ می‌خورد می‌رسیدم، تا آن ساعت باید کار می‌کردم - آخرش این صاحب کار ما گفت یا درس بخوان یا کار بکن. که من هم با همین روحیه‌ی روستایی خودم می‌گفتم که اصلا من آمده‌ام که کار کنم تا بتوانم درس بخوانم. شاید همین عامل بازدارندگی من شد که یک نگاهی به درس داشتم و یک نگاهی به جنگ داشتم. واقعیت زندگی خودم را عرض می‌کنم. به خاطر همین قضایا همواره این شعر در ذهن من هر بار و هر لحظه می‌آید که:

جنگ کجایی که دلم تنگ توست   

رقص جنون تشنه‌ی آهنگ توست

مرگ الهی بپذیرد مرا                   

سخت در آغوش بگیرد مرا

چون این جنگ که از دست رفت، یک فُرجه و فرصتی بود. بزرگ‌شدن ما در جنگ بود، قدکشیدن ما در جنگ بود، و در واقع تمام این بحث‌هایی که در آنجا بود و می‌توانستیم رشد پیدا کنیم و یک نیم‌نگاه به این طرف(درس و دنیا و زندگی)، در واقع ما را نگهداشت و پاگیرمان کرد. به تعبیر دیگر، شاید اگر این(علاقه به درس) نبود، پاگیر نمی‌شدیم. امروز در واقع دارم به این قضیه هر لحظه فکر می‌کنم که، سرنوشت ما شاید یک مقدار تغییر می‌کرد اگر این نگاه دوم را حذف می‌کردیم که درس خواندن را در کنار این قضیه نبینیم. این نکته‌ای بود که خواستم از همان ابتدا بگویم.

شما اگر یک چشمتان به جنگ، یک چشمتان به درس نبود، دقیقا چه اتفاقی می‌افتاد؟ در جبهه بیشتر می‌ماندید؟
- (با حسرت) آره! آره!

 مگر چقدر ماندید در جبهه و جنگ؟
- ببینید، من کلا در حدود ۱۴ماه جبهه داوطلبانه و بسیج داشتم. یعنی ۶مرحله رفتم جبهه و ۱۴ماه جبهه داشتم. اجازه بدهید برگردم به روز اول و بگویم که چه شد. ما رفتیم جبهه. روز اول که ما ثبت‌نام کردیم و من۱۶سالم تمام شده بود تازه. ثبت‌نام کردیم و رفتیم در پایگاه نبی‌اکرم(ص) در خیابان نبرد تهران. خب! من روز ششم عید رفتم آموزش. یعنی روز ۲۷ اسفند ثبت‌نام کردم، روز ششم عید رفتم برای آموزشی. اول این را عرض بکنم که من بعدها هم آموزش‌هایی دیدم. ولی آموزش آن موقع(اولین آموزش) را بسیار سخت می‌گرفتند؛ برای این‌‍که در جبهه ورزیده بودن برایشان اهمیت داشت. پادگان امام حسین(ع) تهران که الان دانشکده افسری پاسداری است، آنجا در واقع آن زمان پادگان آموزشی بود و ما آنجا آموزش دیدیم.

خب، روز اول که ما رفتیم برای آموزش، در همان ابتدای هفته اول، آنقدر سخت می‌گرفتند که بخشی ریزش کنند. اگر اشتباه نکنم، تقریبا ۳۰۰ نفر برای آموزش اعزام شدند. هفته اول را هم همیشه مرخصی می‌دادند. یعنی پنج‌شنبه اول را مرخصی می‌دادند. بعد از آن دیگر تا در واقع پایان دوره، مرخصی نبود که قبل از اعزام شدنت دو روز مرخصی می‌آمدی، بعد می‌رفتی و اعزام می‌شدی. هفته‌ی اول آموزش دادند. از این ۳۰۰ نفر چیزی در حدود ۷۰ الی ۸۰ نفر رفتند و برنگشتند! دلیلش هم این بود که بیش از حد سخت می‌گرفتند تا آنهایی که می‌خواهند ریزش بکنند، ریزش کنند. خب، ساختمان پادگان امام حسین(ع) ۴ طبقه بود. خدا رحمت کند، شهید میثم، فرمانده تاکتیکی ما بود. شهید میثم در عملیات‌ بدر شهید شد. فکر می‌کنم اسم کاملش میثم لطفی یا لطیفی بود. دقیق به خاطرم نمانده. لطیفی باید باشد. ایشان موهای چتری و قد بلندی داشت. تا پایان دوره من یکبار ندیدم یک لبخند در لبانش باشد. تازه در پایان دوره، ما لبخند این آدم را دیدیم.

ایشان در همان اول که در طبقه سوم یا چهارم ساختمان ۴طبقه‌ای که درس می‌داد، یک‌دفعه می‌گفت، بروید بیرون! بچه‌ها از بالای پنجره درب اتاق می‌رفتند. مثلا می‌گفت ظرف ۳دقیقه فرصت دارید دور ساختمان بزنید و برگردید. ظرف ۳دقیقه اصلا امکان نداشت آدم برود و یک دور بزند و برگردد. حالا ما یک مقدار چست و چابک بودیم؛ به جهت این‌که در واقع، بچه روستا بودیم، بچه‌کوه بودیم. کمتر کم می‌آوردیم در نفس و بهتر می‌توانستیم... می‌رفتیم و می‌آمدیم بالا، می‌گفتند ۴ دقیقه و خرده‌ای شد. باید۳ دقیقه‌ای می‌آمدید. یک‌بار دیگر باید بروید. آنقدر(تکرار می‌کردند) که حال طرف به‌هم می‌خورد. خیلی سخت گیری می‌کردند.

 
داستان عجیب چاله نارنجک

- بد نیست خاطره‌ای از این دوران آموزشی بگویم؛ من همیشه این یادم می‌اُفتد برایم عجیب است. یک چاله نارنجک بود که در آن تمرین پرتاب نارنجک می‌کردند. فکر می‌کنم عمق آن بالای ۳متر و خورده‌ای می‌شد. به این دلیل که ترکش‌های نارنجک بیرون نیاید. البته معمولا چاله‌ی نارنجکِ صوتی بود. در واقع از این نارنجک‌های ترکشی نبود. اما آن صوتش هم در واقع خیلی صدا داشت. در چاله‌ی نارنجک چه کار می‌کردند؟ یک نصفه گروهان ۷۰ نفره، یعنی ۳۵ نفر را در یک فاصله دو متر و خورده‌ای، یا سه متر در سه متر که می‌شود 9متر، جا می‌کردند، گاز اشک آور می‌انداختند داخل این چاله. گاز اشک‌آور در سال ۶۵ به بعد دیگر ممنوع شد چون، نوعی شیمیایی بود. ولی تا آن زمان آزاد بود و می‌زدند. شما حساب کن آنجا به بچه‌ها گفته بودند، مردانگی این است که هرکس نفس کم می‌آورد، کمک کند رفیقش اول بیاید بالا بعد خودش بیاید بالا. آنجا آدم این را می‌دید که طرف در واقع، خودش اشکش درآمده، صدایش گرفته، کمک می‌کند تا رفیقش بیاید بالا و خودش آخرین نفر می‌آید بالا. یعنی ابتدا ایثار را یاد می‌دادند در آموزشی که، چطور در جبهه  باید عمل کرد. حالا در این مقطع یک نفر در آن چاله شروع می‌کرد به نوحه خواندن مثلا برای امام حسین(ع). بعد نوحه می‌خواند، این اشک طبیعی با اشک مصنوعیِ گاز اشک‌آور با هم مخلوط می‌شد می‌آمد بیرون. یعنی لذتبخش‌ترین صحنه که برای خود من در دوره آموزشی هست، این تلفیق اشک مصنوعی با اشک طبیعی در آن شرایطی که در واقع گلویت می‌سوزد، نفست در نمی‌آید، خیلی عجیب بود. و این یک تربیتی بود که می‌توانست در جنگ، در جبهه‌های عملیاتی برای آدم کارساز باشد. در واقع می‌تواند آدم را در یک مسیر دیگری بیندازد.

مورد دلخراش شهید کزازی
- خب این دوران آموزشی به این شکل تمام شد. مثلا شما در نظر بگیرید در انتهای دوره، یکی از بچه‌ها که بچه میدان خراسان بود(با نام) شهید کزازی. پدرش یک روحانی سید بود. امام جماعت یکی از مساجد میدان خراسان بود. ایشان همان اولین عملیات شهید شد. اولین جبهه‌ای که رفت کردستان بود و (هم‌انجا) شهید شد. شهید کزازی چاق و هیکلی بود. وقتی که به اردوی پایان دوره می‌رفتی، همان کوه‌های دانشگاه امام حسین(ع)، می‌گفتند در فاصله‌ای که شهید میثم می‌گفت پوتین‌ها را در بیاورید. البته کتانی بود. پوتین را بعدا دادند. کتانی‌ها را در می‌آوردند، جوراب‌ها را در می‌آوردند، گَوَن‌هایی که در صحرا از سال قبل مانده بود، تیغ‌هایش سخت شده بود... می‌گفت یک پرچم بالای آن تپه است باید بروید ظرف این فاصله زمانی به آن پرچم دست بزنید و برگردید.

با پای‌برهنه، خونین، زمین سنگلاخ، بچه‌ها می‌رفتند دست می‌زدند به پرچم و بر می‌گشتند. شهید کزازی وزنش سنگین بود و نمی‌توانست. شهید میثم از پایین، شاید این‌جا برخی بگویند نامردی است، خیلی خطر بزرگی است، با اسلحه قسمت پایین پایش را با تیر زد! عملا تیر خورد. برای این‌که نمی‌توانست بالا برود. تصور همه ما بر این بود که، کزازی را که بردن درمانگاه، تیر به انتهای پایش خورده بود و خیلی جدی نبود. تیراندازی شهید میثم دقیق دقیق بود که انقدر با دقت زده بود. تصور بر این بود، بعد از این‌که شهید کزازی رفت بهداری و درمان، دیگر بر نمی‌گردد. ولی ۳روز بعد که ما اعزام شدیم از همین لانه جاسوسی به منطقه، دیدیم که شهید کزازی با پای باندپیچی و بسته، (برگشت) و با ما اعزام شد. یعنی می‌خواهم بگویم که با آن شرایط، که کسی بگوید آقا من می‌روم و دیگر نمی‌آیم، نه! نبود اینگونه. آنی که هفته اول ریزش کرده بود، ریزش کرد و آنی که ماند، دیگر ماند تا آخر... شهید کزازی رفت و در کردستان شهید شد. بدجور هم شهیدش کردند. کمین زدند و بد شهیدش کردند. ناجور شهیدش کردند.

از نحوه شهادت کزازی برایمان بگوئید؟
- من چون آنجا نبودم، جزئیات و نحوه شهادت ایشان را نمی‌دانم. فقط یچه‌ها می‌گفتند که، کمین زدند، اسیرش کردند، به دست کوموله‌ افتاد. دموکرات‌ها یک ذره رحم داشتند. کوموله‌ها معمولا رحمشان کمتر است. شکنجه کرده بودند، خیلی اذیتش کرده بودند. منتهی چون بچه‌های یگان دیگر در منطقه بودند، احتمالاگذری با او برخورد کرده بودند، به کوموله برخورد کردند، کوموله داشت شهید کزازی را همراه خود می‌برد به آن طرف مرز، بعد آزاد شد منتهی از بس شکنجه شده بود، چهار پنج روز بعد از آزادی شهید شد. اسم کامل شهید کزازی را هم یادم نیست. حافظه‌ام یاری نمی‌دهد. (فقط می‌دانم) سید بود. سید بزرگواری بود. سن و سال زیادی هم نداشت. هم سن و سال خودم بود. تقریبا همه کسانی که آنجا با ما اعزام شدند، فکر نمی‌کنم، حتی دو درصدشان بالا ۲۲ یا ۲۳ سال سن داشتند. همه زیر این سن بودیم.

|| گفت و گو از جعفر بلوری 

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi