فاش نیوز - در سالهای سخت اسارت در جنگ تحمیلی، آیتالله ابوترابیفرد با صبر، ایمان و اخلاق کریمانهاش پناه اسیران شد. محمدرضا شایق، همبند او، روایت میکند که چگونه مهربانی و نفوذ کلامش حتی در اردوگاههای بعثی امید میکاشت.

خبرگزاری فارس؛ در تاریخ پرفراز و نشیب دفاع مقدس برخی نامها فراتر از یک رزمنده یا اسیر میدرخشند و چراغ امید و ایمان میشوند. آیتالله سید علیاکبر ابوترابیفرد یکی از این نامهای ماندگار است. روحانی و آزادهای که در اردوگاههای اسارت، پدری دلسوز برای همرزمانش بود و با محبت و نفوذ کلام، دل حتی دشمنان را نرم میکرد.برای بازشناسی ابعاد این شخصیت، سراغ محمدرضا شایق رفتیم. آزادهای که بیش از سه سال اسارت را در کنار حاج آقا گذراند و شاهد لحظاتی بود که ایمان، صبر و شوخطبعی آیتالله ابوترابیفرد، مرهمی بر دلهای زخمی اسرا میشد. این گفتوگو به ویژه در آستانه هفتم شهریور، همزمان با رونمایی از تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب «پاسیاد پسر خاک» نوشته محمد قبادی، اهمیت دوچندانی پیدا میکند و نشان میدهد چرا تجربه همبندی شایق، منبعی ارزشمند برای روایت زندگی حاج آقاست.آنچه میخوانید گفتوگویی است با محمدرضا شایق و روایتی از تلخیها و شیرینیهای اسارت و بازشناسی مردی که به حق، «سید آزادگان» نام گرفت.

آقای شایق، از آشناییتان با آیتالله ابوترابیفرد بگویید. اولین تصویری که از او در ذهن شما نقش بست، چه بود؟
من در بهمن سال ۶۱ سال در منطقه فکه اسیر شدم و بیش از ۷ سال در بند بعثیها بودم. از سال ۶۳ تا ۶۶ در اردوگاه موصل ۱ بودم، جایی که حاج آقا را هم به آنجا آوردند. فضای اردوگاه بسیار سنگین بود؛ اضطراب و نگرانی همهجا موج میزد. اما کمکم نامی بین بچهها تکرار میشد: «حاج آقا ابوترابی». همه با احترام و شوق از او حرف میزدند و همین باعث شد مشتاق دیدارش شوم.آشنایی ما در اواخر سال ۶۳ آغاز شد. در زمستان ۶۳، اتفاقی افتاد که من از نزدیک شاهد آن بودم. عراقیها حاج آقا را به اتاقی در فاصله حدود ۱۰۰ متری اتاق ما منتقل کردند. از همان ابتدا، رفتارهای عراقیها با ایشان متفاوت بود، گویی به دنبال بهانهای برای اذیت و آزار بودند.روزی افسر ضدشورش و سربازان عراقی که حاج آقا را نمیشناختند و فقط او را به عنوان یک روحانی میدیدند، تصمیم گرفتند از او زهرچشم بگیرند. آنها جلوی حاج آقا ایستادند و پرسیدند: «شما به امام توهین میکنید؟» حاج آقا با صلابت و آرامش پاسخ داد: «این کار را نمیکنم.» همین پاسخ برای آنها کافی بود تا با کابل و شلاق به جانش بیفتند. در آن لحظات سخت، حاج آقا فقط «یا زهرا» میگفت و کمکم بیهوش شد. بدنش آنقدر خونریزی داشت که عراقیها ترسیدند و او را به درمانگاه بردند.
فردای آن روز، وقتی فرصتی پیدا کردم، با اجازه نگهبان به دیدارش رفتم. حاج آقا با رویی گشاده و با چنان محبتی با من برخورد کرد که انگار سالهاست با هم رفیق بودیم و تمام خستگی و غم اسارت را از من دور کرد. این اولین برخورد ما بود و از آن روز به بعد، مرتب برای مسائل مختلف، از جمله آموختن قرآن، نهجالبلاغه و شرکت در کارهای فرهنگی، به ایشان مراجعه میکردم. حاج آقا توجه ویژهای به ما داشت و هیچگاه از کمک به کسی دریغ نمیکرد.
اردوگاه پر از افراد با گرایشهای مختلف و متناقض بود. چطور شد که حاج آقا توانست همه این جمعیتها را با افکار متفاوت مدیریت کرده و مورد قبول همگان باشد؟
اردوگاه ما از طیفهای مختلفی تشکیل شده بود؛ از شیطانپرست و اهل حق تا بسیجیان و فرماندهان سپاه، کُرد، لر و ترک و افراد عادی که در شهرها اسیر شده بودند و حتی معارضین نظام. تصور کنید چقدر سخت است همه اینها یک نفر را بپذیرند. اما حاج آقا آمد و همه تسلیمش شدند. هیچکس در اردوگاه پیدا نمیشد که همه این جمعیتها او را قبول داشته باشند. اما وقتی حاج آقا آمد، همه از هر طیفی، او را قبول کردند و به حرفش گوش دادند.یادم هست یک روز آقایی که اهل نماز و تدین نبود، با همبندیهای خودش اختلاف پیدا کرده بود و با عصبانیت به حاج آقا شکایت میکرد. حاج آقا فقط با آرامش به او گفت: «آقا جون شما کوتاه بیایید.» آن فرد فوراً پاسخ داد: «چشم حاج آقا، چون شما فرمودید، من دیگر کوتاه میآیم.» این اتفاق برای همه ما تعجبآور بود، چرا که یک فرد غیرمذهبی، بدون هیچ دلیلی، حرف یک روحانی را به راحتی قبول کرده بود.
علت این نفوذ کلام در چه بود؟ چه چیزی باعث میشد که کلام ایشان تا این حد بر دلها اثر کند؟
حاج آقا ابوترابیفرد پیش از اسارت، سالها در نجف اشرف حضور داشت و شاگردی نزدیک امام خمینی(ره) را تجربه کرده بود. او نه تنها در کلاسهای درس فقه و اصول حضور مییافت، بلکه در محضر ایشان همجوار بود و از همان سالها سبک زندگی، ایمان راسخ و خصلتهای اخلاقی والای خود را شکل داد. تجربه نجف و بهرهگیری از معارف امام، تأثیری عمیق بر منش حاج آقا گذاشت؛ منش و رفتاری که بعدها در اردوگاههای اسارت، چراغ راه و مرهم دلهای اسرا شد و حتی دل دشمنان را نیز نرم میکرد. علت این نفوذ، محبت قلبی و بیتوقع ایشان بود. حاج آقا از ته دل بچهها را دوست داشت. خودش یک بار به زبان آورد که دلیلش این است که خدا را خوب شناخته. به همین دلیل، بندگان خدا را نیز دوست داشت. او میگفت: «اینها مخلوق خدا هستند، بندگان خدا هستند، اثر خدا هستند.» چون از ته دل علاقه داشت و خیرخواه مردم بود، نفوذ کلامش در دلها اثر میکرد و مردم محبتش را باور میکردند. این محبت، چیزی نبود که بتوان تظاهر به آن کرد بلکه از عمق وجود ایشان سرچشمه میگرفت و به قلب دیگران میرسید.
از خاطرات دوران اسارت بگویید. رفتار و منش آیت الله ابوترابی چگونه بود؟
از منش او یک خاطره میگوید که البته این ماجرا را برای آیتالله سید جواد مدرسی، یکی از علمای بزرگ یزد نیز نقل کردم که ایشان از شنیدنش بسیار شگفتزده و هیجانزده شدند. در آشپزخانه اردوگاه، کبوتری وحشی بود که هیچگاه اهلی نشده بود و فقط با حاج آقا انس گرفته بود. وقتی حاج آقا نماز میخواند و به سجده میرفت، این کبوتر روی پشت او مینشست. حاج آقا آنقدر سجده را طولانی میکرد که کبوتر خودش از خستگی پایین بیاید تا مبادا او را با بلند شدن از سجده بیندازد.یک شب، ساعت ۱۱ شب بود و همه باید میخوابیدند. اما حاج آقا نشسته بود و قرآن میخواند. یکی از دوستان به او گفت: «حاج آقا، چرا نمیخوابید؟» متوجه شدیم که کبوتر روی جای حاج آقا خوابیده است. حاج آقا با آرامش گفت: «آقا جون، خب چه اشکالی دارد؟ او خواب است و من هم دارم قرآن میخوانم.» او تا صبح بیدار مانده بود تا کبوتر راحت بخوابد. این رفتار نشان دهنده محبت بیحد و مرز ایشان به تمام مخلوقات خدا بود.
پس از پایان اسارت، زندگی حاج آقا وارد مرحله جدیدی شد. آیا در آن دوره هم شاهد تلاشهای ایشان برای خدمت به مردم بودید؟
بله. یک شب برای حل مشکلی بزرگ به هیئت آزادگان در تهران رفتم. از غروب تا اذان صبح، حاج آقا با مردم صحبت میکرد و مشکلاتشان را یادداشت میکرد. وقتی کار همه تمام شد، به من گفت ساعت ۴ بعدازظهر به دفترش بروم. من با خوشحالی رفتم، چون فکر میکردم بالاخره او را تنها گیر آوردهام. اما همین که شروع به صحبت کردم، سرش را پایین انداخت و به خواب عمیق رفت. سه بار این اتفاق تکرار شد. من از او پرسیدم: «چرا نمیخوابید؟» معلوم بود که از شب قبل نخوابیده است. من قسمش دادم که حداقل ۱۰ دقیقه بخوابد و خودم نگهبانی دادم. بعد از ۵ دقیقه بیدارش کردم و او با همان حالت خوابآلودگی به حرفهای من گوش داد و مشکلم را حل کرد. واقعاً برای خدمت به مردم سر از پا نمیشناخت.
حاج آقا ابوترابی چه ویژگیهایی داشت که در عین پایبندی به عقایدش، توانست رضایت عراقیها را نیز جلب کند و با قوانین سخت اردوگاه کنار بیاید؟
رفتار کریمانه او آنقدر دلانگیز بود که عراقیها عقاید او را فراموش میکردند. حتی دشمن، وقتی احترام واقعی میبیند، تحت تأثیر قرار میگیرد. یک بار صلیب سرخ از حاج آقا پرسید که عراقیها با آنها چه رفتاری دارند. حاج آقا هیچ گزارشی نداد. وقتی فرمانده عراقی از او پرسید، پاسخ داد: «ما مسلمان و برادر هستیم. اختلاف ما بین خودمان است و درست نیست که به کافر یا مسیحی بگوییم.» این حرف آنقدر فرمانده را تحت تأثیر قرار داد که دستور داد دیگر بچهها را نزنند. این رفتار نشان میدهد که ایشان به صورت مرموز و غیبی به یک مبدأ وصل بود.
یک انسان در شرایط ۱۰ سال اسارت، نمیتواند بدون ارتباط با یک مبدأ غیبی، این همه باصلابت و با نشاط باشد.حضور او دلها را تسکین میداد. روزی که او را از اردوگاه ما بردند، چند روز اردوگاه در سکوت فرو رفته بود، گویی عزیزی را از دست داده بودند.
بزرگترین درسی که از ایشان گرفتید، چه بود و آیا توانستید آن را در زندگی خود پیاده کنید؟
من خیلی تلاش کردم شبیه ایشان شوم، اما نتوانستم. این اعتراف را میکنم که واقعاً برای من مثل صعود از قلهای است که نمیتوانم به آن برسم. اگر بخواهم یک ویژگی او را توصیف کنم، آن محبت بیتوقع است. ما آدمها وقتی به کسی محبت میکنیم، توقع بازگشت داریم. اما ایشان حتی به کسانی که به او محبت میکردند، محبت بیتوقع میکرد. این اوج معرفتی بود که ایشان به آن رسیده بود.
شما به جنبههای معنوی و ارتباط ایشان با خدا اشاره کردید. از این جنبهها برایمان بگویید.
رفتارهای او کاملاً متفاوت از دیگران بود. نگاهش به دنیا فرق میکرد. او یک دلبستگی شدید به اهل بیت، بهخصوص به امام زمان داشت. یکی از دوستان تعریف میکرد که در اردوگاه ۲۰۰-۳۰۰ نفر جمع میشدند و دعای ندبه میخواندند. وقتی دعا به عبارت « أَیْنَ مُعِزُّ الْأَوْلِیَاءِ وَ مُذِلُّ الْأَعْدَاءِ؛ کجاست آنکه دوستان را عزیز و دشمنان را ذلیل خواهد کرد؟» میرسید، صدای ناله و گریه حاج آقا ابوترابی به گوش میرسید و تا آخر دعا ادامه داشت. این نشان دهنده دلبستگی ایشان به اهل بیت بود. وقتی اسمشان را میبرد، با اجلال عجیبی میبرد که کاملاً نشانه عشقش بود.
با توجه به این ویژگیها، حاج آقا چگونه با افرادی که با ایشان اختلاف عقیده داشتند، رفتار میکردند؟
رفتار کریمانه او آنقدر دلانگیز بود که حتی کسی که از نظر فکری او را قبول نداشت، وقتی احترام قلبی حاج آقا را میدید، باور میکرد که احترامش واقعی است. یادم هست یکی از افسران ارتش که در زمان شهادت آیتالله بهشتی شربت پخش کرده بود، وقتی حاج آقا به اردوگاه آمد، شیفته او شد. یک روز به حاج آقا میگفت: «اخلاق و رفتارش مثل شما بود.» و آهی میکشید و میگفت: «حاج آقا من خیلی اشتباه کردم در مورد آیتالله بهشتی.»
گفته میشود که یکی از خودیها آیت الله ابوترابی فرد را لو داده بود، اشاره کردید. واکنش ایشان به این فرد چه بود؟
باورش سخت است اما حاج آقا حتی با مخالفینش و با آن کسی که او را لو داده بود و اصرار میکرد که بعثیها او را اعدام کنند، همان رفتارهای کریمانه را داشت. خود حاج آقا به من گفتند که به آن شخص اعتماد کرده و خودشان را معرفی کرده بودند، اما آن فرد او را لو داده بود. بعدها خود حاج آقا برای آن فرد محافظ گذاشتند تا کسی به او آسیبی نرساند.
یکی از ویژگیهای بارز حاج آقا، شوخطبعی ایشان بود. از این جنبه از شخصیتشان برایمان بگویید.
شوخطبعی ایشان بسیار به اندازه و به جا بود. هیچوقت شوخی، شخصیت او را پایین نمیآورد. وقتی هم حرف خندهداری میزد و میخندید، خندهاش بسیار شیرین بود. با هر کسی، با ادبیات خودش رفتار میکرد بدون اینکه از ارزشهایش کوتاه بیاید.
یک بار یک تیم فوتبال از پیرمردها تشکیل داده بودند و با تیمی از جوانهای ۲۰ ساله بازی کردند. جوانها ۱۰-۱۵ گل زدند. یکی از پیرمردها به حاج آقا گفت: «این همه گل خوردیم، کجای کار خندهدار است که شما میخندید؟» حاج آقا گفت: «میخندم که این بچهها را خوشحال کردیم. این گلهایی که شما خوردید، هزینهای نداشت، خسارتی وارد نکرد. با این کار، جوانها را شاد کردید.» نگاه او به دنیا واقعاً با دیگران فرق میکرد.آیتالله ابوترابیفرد نمادی از ایمان، صبر و محبت بیمنت در دل سختترین روزهای اسارت بود. کتاب «پاسیاد پسر خاک» نوشته محمد قبادی، روایتگر همین جلوههای انسانی و الهی است که حاج آقا با رفتار و منش خود در اردوگاهها خلق کرد. اکنون در آستانه هفتم شهریور و تقریظ مقام معظم رهبری بر این اثر، بار دیگر یادآوری میشود که چگونه یک انسان با ایمان راسخ، حتی در سختترین شرایط میتواند چراغ هدایت و امید برای دیگران باشد. از نفوذ کلام و اخلاق الهی او گرفته تا لحظات سادهای چون لبخند به همبندیان یا مراقبت از یک پرنده کوچک، همه نشان از زندگیای دارد که درس ایثار، مهربانی و عشق به اهل بیت را به نسلهای بعد منتقل میکند. او همواره الگویی زنده و فراموشنشدنی برای همه ماست.