شنبه 15 شهريور 1404 , 12:56




مصاحبه با جانباز نخاعی که یک «آن» لبخند از لبانش محو نشد(قسمت دوم)
گاهی مشکلات اداری بیش از مشکلات جسمی آزارمان میدهد
نمی دانم... می دانید چرا؟ مدیریت جامع ندارند در بنیاد شهید. یعنی یک نقشه راهی برای من داشته باشد، یک نقشه راهی برای خودش داشته باشد. بنده مدیر میشوم میگویم این کار را بکنیم...
فاش نیوز - «سید عزیزالله هاشمی» در این قسمت درباره مشکلات و دردهای جسمی جانبازان، سوء مدیریت حاکم بر بنیاد شهید، و ناتوانی برخی مدیران بنیاد حتی در «فهم» مشکلات جانبازان، برایمان حرف زد. در حالی که نقدهای تند و تیزی میکرد اما همچنان آن لبخند، بر لبانش بود. او که در شلمچه و در جریان عملیات کربلای۵ هنگام وضو برای نماز ظهر مجروح شده است، از جزئیات آن ظهر و کتابی که در این باره نوشته است هم برایمان گفت. در ادامه قسمت دوم مصاحبه «فاش نیوز» را با این جانباز نخاعی سرافراز میخوانید.

دیروز که با یک جانباز دو دست قطعِ استاد دانشگاه صحبت میکردم گفت: «به نظر من سخت ترین نوع مجروحیت نابینایی است. چون نابینا هیچ چیزی را نمی بیند و هیچ کاری را نمیتواند انجام دهد.» حالا شما از سختیهای خودتان برایمان بگویید.
- ببینید! همه جانبازها به یک طریقی مشکلات خودشان را دارند. خب نابینا هم واقعا مشکلات خودش را دارد. شیمیایی مشکل خودش را دارد. جانبازان نخاعی یک مشکلات حادتری دارند نسبت به شرایطشان. باید مرتب تحت درمان باشند. امکاناتشان باید مهیا باشد مثلا ویلچر داشته باشند؛ چون اگر ویلچر نباشد خیلی زندگیشان مختل است. لوازم بهداشتی باید وجود داشته باشد. شاید یک نابینا با یک عصا کارش را راه بیندازد ولی خب یک جانبار نخاعی مشکلات تردد دارد چه در خانه و چه وقتی که پا به خیابان میگذارد. خیلی از این مشکلات برای نابینایان هم میتواند باشد. ولی ما نخاعیها در بحث درمان در بحث ویلچر، بحث خودرو و...مشکلات داریم. متاسفانه بعد از چهل سال هنوز بنیاد نتوانسته است چیزی طراحی کند و بداند که یک نخاعی چه مشکلاتی دارد. یعنی وقتی مشکلات را میگویی میگوید یعنی چه؟ (یعنی نمیفهمد) و باید دوباره برایش توضیح بدهی. دو سال باید نابینا مشکلاتش را توضیح دهد، دو سال نخاعی باید توضیح بدهد مشکلاتش را ....
مگر مسئولین بنیاد خودشان از بچههای جنگ یا مجروحین نیستند؟ چطور ممکن است فردی مسئول امور جانبازان باشد اما مشکلات آنها را نفهمد؟
- نمی دانم... میدانید چرا؟ مدیریت جامع ندارند در بنیاد شهید. یعنی یک نقشه راهی برای من داشته باشد، یک نقشه راهی برای خودش داشته باشد. بنده مدیر میشوم میگویم این کار را بکنیم، فردا مدیر دیگری میآید و میگوید نه، آن کار را بکنیم. سردرگم هستند. مثلا یکی از این مسائل، بحث خودرو است. فقط خدا میداند به قدری اعصاب بچههای(جانباز) خرد شده است که نمیدانند چه کار باید بکنند. یعنی مثلا وقتی میآیند قانونی بنویسند، گنگ و نامفهوم مینویسند، هر کسی یک چیزی برداشت میکند...یعنی علاوه بر مشکلات شخصی که(به دلیل وضعیت جمسی دارند) این مشکلات اداری شاید بعدها ما را بیشتر اذیت کند. یک مدیری میآید آنجا، اصلا نمیداند کجا است. اصلا ندیده است؟ نمیداند. چون یک ارتباطات سیاسی داشته است... من چندین بار این را گفتهام مدیران بنیاد، سیاسی نشوند. مدیری بیاید که کاری(کارکُن) باشد (نه سیاسی). اگر با من و گروه من بد است، بگذار بد باشد اما کارش که خوب است. بچهها خیلی پیگیر آقای اوحدی(رئیس بنیاد) هستند ولی به هر حال در این چند وقت خوب امتحانش را پس داده است. واقعا کارش را خوب انجام داده است ولی خب نمیگویم صد در صد ولی نسبت به گذشتهها و نسبت به قاضیزاده هاشمی ایشان خوب بود... آقای قاضیزاده هاشمی که زمان رئیسی آمد خوب نبود. گفتیم خوب شد ایشان رئیس جمهور نشد که(اگر میشد) باید دنبال روحانی میدویدیم. ایشان نتوانست برنامه بدهد. ولی آقای اوحدی در کارش خدایی جدیتر است... به هر حال ما باید مدیرانی تربیت کنیم برای آینده در هر بخش که واقعا، کار آمد باشند. صرف نظر از این که حالا در چه گروهی و در چه جناحی هستند؛ این ارتباطاتِ بعضا سیاسی، اذیت میکند چه مردم و چه ما جانبازان را که مشکلاتمان بیشتر است... به هر حال میطلبد که بنیاد هم یک برنامه ریزیهایی یک کارشناسیهایی بکند و... واقعا 46 سال(که از انقلاب گذشته) کم نیست. واقعا این مدت برای برنامه ریزی کم نیست که بیایند بنشینند و یک نقشه راهی بکشند... در بحث استخدامشان، بچهها یک جور مشکلاتی دارند، در بحث حق و حقوقشان، در بحث خودرو در بحث ویلچر گاهی ۸ سال ۹ سال طول میکشد یک ویلچر به ما بدهند.

آقای هاشمی! از چگونگی مجروحیتتان برایمان بگویید. کجا، چگونه و در چه تاریخی مجروح شدید؟
- سال ۶۲ بود. فکرکنم اول آذرماه بود. آبان یا آذر ماه. یا وسط آبان ماه ۶۲ که ده پانزده نفر همشهری و همکلاسی بودیم که بعد از آموزش اعزام شدیم برای کردستان. کلاس اول و دوم راهنمایی بودیم. چون که یکی دو سال روستای ما مدرسه راهنمایی نداشت و ما نرفته بودیم مدرسه و چون پول هم نداشتیم جایی هم نمیتوانستیم برویم. راستش مجبورشدیم درس نخوانیم. کارهای کشاورزی [میکردیم] و من خودم میرفتم خاتمکاری و قاب عکس سازی میکردم. در روستا من خودم استاد خاتمکاری بودم. از کلاس هم که می آمدم میرفتم خاتمکاری و ...خب استاد شده بودیم و... خلاصه با پانزده نفر از همکلاسیها و هم روستاییها رفتیم کردستان. رفتیم باشگاه افسران یا پادگان توحید.
مشکل سنیتان را که زیر 18 سال بود، چگونه حل کردید تا بتوانید به جنگ بروید؟ آیا شما هم شناسانامههایتان را دستکاری کردید؟
- [با خنده] نه والله...آنجا یک آشنایی داشتیم. ما را میشناخت. یک جورهایی پارتی بازی کردیم. با وجود مخالفتهای پدر و مادر ما با پارتی بازی میخواستیم برویم. برخیها پارتی بازی میکردند که بچهشان نرود سربازی ولی ما پارتی بازی میکردیم که برویم سربازی. مثلا میگفتیم: «آقای حسین پور! یه کاریش بکن. حالا که ما رو میشناسید که. حالا اون جلوها نمیرویم. یک کاریش بکن و...» ولی خب آنجایی که رفتیم سرتاسر خط و جبهه بود. خب بالاخره رفتیم آنجا و خب پدرم هم نمیگذاشت؛ بعدها چون یک پدر شهید هم آنجا بود، پدرم رضایت داد. من اولین بارم بود که رفتم کردستان.
بعد از کردستان یک مدت که ۶ الی ۷ ماه بود آمدیم سپاه و پاسدار شدیم. بعد از سپاه برای یک مدتی هم رفتیم برای عملیات والفجر ۴. آنجا دیگه خط نرفتیم. ما را حالت پشت (جبهه) نگه داشتند. ظاهرا به هر دلیلی بود بعد از ۷-۸ روز ماندند و دیگر عملیات را ادامه ندادند. بعد دوباره آمدیم آنجا و من هم انتقالی گرفتم رفتم پاسدار کمیته شدم سال ۶۴. آمدیم تهران یک آموزشهای نظامی و شهری دیدیدم و بعد، از آنجا اعزام شدیم رفتیم شهر خودمان و شدم مسئول اماکن آن شهرستان؛ رفتم آنجا.
از سال ۶۵ که عملیات کربلای ۵ شد ما دیگر اعزام شدیم به عملیات کربلای ۵. دیگر آنجا ماندیم تا ۲۱/۲/۱۳۶۶وقتی که ظهر داشت اذان میگفت –اسم کتابم را گذاشتهام ظهر شلمچه - وضو گرفته بودیم که نماز بخوانیم یک دفعه چهارتا خمپاره آمد مرا در برگرفت. پسر عمویم آنجا پهلویم بود. آقا یکی از آنها(اشاره به سمت راست بدن) تمام این بدن و پای مرا گرفت. خب خیلی ترکنش به یک طرف بدنم رفت. این طرف(اشاره به سمت چپ بدن) نهُ اما این طرف تمام بدنم، دماغ و سر جمجمه و ...سمت راست بدنم، دقیقا تمام ترکشها از بالا به پایین حتی این کف پایم را پاره کرد و من افتادم دم در. دم سنگر بود؛ یک دفعه دیدم افتادم. بعد پسر عمو آمد دست مرا بلند کرد نگاه کرد و من فکر کردم پایم قطع شده است. ولی پایم یک حالت دیگری داشت. وقتی (ترکش به) نخاع میگیرد، اصلا یک جور دیگری میشود بدن. اصلا سیستم بدن را احساس میکنی که قطع کردند. به پسر عمویم گفتم ببین پایم انگار قطع شده؛ گفت نه پایت هست. بعد که دست زدم دیدم واای چقدر خون از من میآید. خون را که دیدم ترسیدم. هم هوشیار بودم هم هوشیار نبودم. یک ترکش خورده بود پشت کلهام. به این بصلالنخاع. یک گیجی مفرط برایم پیش آورده بود...
دقیقا ۲۰ سالم بود که مجروح شدم. دوستام بودند آنجا. یک ساعت دو ساعت طول کشید تا آمبولانس بیاید خب چون میزدند. به هر حال عملیات بود. خمپاره میزدند، توپ میزدند، بالاخره آنجا درگیری بود. ما هم یک ساعت یک ساعت و نیم همانجا ازمان خون میرفت هیچ کاری هم نمیشد بکنیم. فقط یک پارچه بستم به پایم تا...خیلی هم بدنم چون خیلی زرد شده بودم، توانش و خونش رفته بود. بعد مرا آوردند بیمارستان علی ابن ابی طالب. پسر عمویم مرا آورد بیمارستان و برگشت. آنجا هم یکسری مشکلات بود حالا نمیدانم، گیجیِ من بود یا به هوش بودم یا نبودم، خیلی یادم نیست...بعدش یک روز دو روز بعد مرا بردند گلستان اهواز و بستری شدم. کار درمانی را رویم انجام دادند کمی سر حال شدم و دستانم بعضا تکان نمیخورد و احساس میکردم ... یک حالت خاصی داشتم نمیدانم واقعا چهام شده بود../ادامه دارد...
|| مصاحبه: جعفر بلوری
لینک قسمت اول https://fashnews.ir/120989

















