سه شنبه 18 شهريور 1404 , 13:57




مصاحبه با جانباز نخاعی که یک «آن» لبخند از لبانش محونشد (قسمت سوم و پایانی)
نگاهم کرد و گفت: «آقای رزمنده، تو دیگه نمیتونی راه بری»!
اسم کتابم را گذاشته ام «ظهر شلمچه»، البته اگر تغییرش ندهم چون هنوز چاپش نکردهام. چاپ که شد انشاء الله یک نسخه آن را برایتان میفرستم. من حتما میخواهم ....
فاش نیوز - «سیدعزیزالله هاشمی»،جانباز مهربان و خوشخنده نخاعی، در بخش پایانی این گفت و گو، از لحظهای که فهمید، دیگر تا آخر عمر نمیتواند راه برود برایمان گفت. و اینکه، سال ۶۶ وقتی جراح بیمارستان شریعتی تهران با نگاه به تصویر ترکش داخل کمرش گفت کار تمام است، پاهای پدرش چگونه سست شد و زمین نشست. همینطور از بستری شدنش در همان بیمارستان، همان طبقه، همان اتاق و همان تختی که ۱۷ سال قبل مادرش در آنجا بستری و به رحمت خدا رفته بود. آقای هاشمی به «فاش نیوز» این را هم گفت که، در این مدت حتی یک لحظه از اینکه جبهه رفته و مجروح شده، پشیمان نیست.
بعد از این که در بیمارستان متوجه شدی، قطع نخاع شده ای، با توجه به این که سن زیادی نداشتی، گریه هم کردی؟
- نه! من وقتی آمدم آنجا(بیمارستان) نمیدانستم. به هر حال روزی که من رفتم آنجا (جنگ) فکر همه چیز را کرده بودم. مجروح شدن، اسیر شدن، شهید شدن، مفقود شدن و...
خب بالاخره، سخته؟ اینکه متوجه بشوی قطع نخاع شده ای و دیگر نمیتونی تا آخر عمر راه بروی، شوکه کننده است. نیست؟!
- بله. احساس کردم که، چرا نمیتوانم راه بروم. با خودم گفتم خوبم. به هر حال یک مدتی آمدیم آنجا بیمارستان و گفتند، ضایعه نخاعی شدی. گفتم ضایعه نخاعی چیست حالا، خوب میشود. مردم دست و پایشان قطع میشود. حالا خوب میشود. بعد دعا کردم یک چند روزی هم ماندیم آنجا. بعد ما را اعزام کردند بیمارستان اصفهان. نکته جالبش اینجاست. اینجا یک پرانتز باز کنم. من آمدم بیمارستان کاشانی اصفهان. من وقتی سه چهار ساله بودم، مادرم مریض بود و در این بیمارستان فوت که کرد، چون بچه ها را نمیگذاشتند وارد بیمارستان شوند، میگفتند پشت در باید بایستید. ما پشت در ایستاده بودیم. مادرمان دست برایمان بلند میکرد (بغض) بعد روی همان تخت فوت شد. حالا بعد از این مدت، من مجروح شدهام در جنگ. در کشور این همه بیمارستان است. این بیمارستان این همه تخت دارد، این همه طبقات دارد. من را دقیقا آوردند همان بیمارستان، همان اتاق و همان تختی که مادرم را آخرین بار دیدم(بغض ترکید). نصف شب بیدار شدم دیدم اینجا چقدر آشنا است.
دقیقا چند سالتان بود که مادرتان در این بیمارستان فوت شدند؟
- دقیقا سه سال و نیمه بودم
یعنی شما هفده سال این ماجرا در ذهنت باقی مانده بود؟!
- بله! آقا دقیقا توی ذهنم مانده بود وقتی مجروح شدم آوردنم اینجا. دقیقا در طبقه سوم، در آن تخت و کنار همان پنجره. اصلا یک اتفاق عجیب و غریب. دوستم که چشمهایش نابینا شد او هم در اتاق بود. مادرش که آمد برود، مرا شناخت. گفت: «تو اینجا چه میکنی پسرم؟» گفتم: «اینطوری شده.»گفت: «محسن هم اینجاست و اینطوری شده چشمهایش.» گفتم اسم این بیمارستان چیست؟ گفت اینجا بیمارستان کاشانیه! بعد صبح که شد بلند شدم گفتم اینجا خیلی آشناست. بعد گفتم ای ی ی وای خیلی...یعنی تمام مجروحیت به یک طرف این یک نکته هم یک طرف.یعنی خیلی آزرده شدم. این قصه را که دیدم گفتم، دیگر من فکر نکنم بخواهم بلند شوم...
من دو سه روز قبل از این که مجروح بشوم خواب دیدم در سنگر هستم، و هر کاری میکنم نمیتوانم بلند شوم. هر کاری میکنم بلند شوم نمیشود. احساس کردم، خواب دیدم که زن پدرم آمده اند داخل سنگر، من را گرفتند بلند کردند و نشاندند. هر کاری کردند مرا سر پا نگه دارند، من نتوانستم. یعنی واقعا هر کاری کردند... بعد من فردا صبح آن روز-خدا رحمتش کند یک آقای مرتضوی نامی بود در کردستان با ما بود در همان سنگر یک تیر مستقیم خورد شهید شد در شلمچه. رگبار خورد به سرش و در دم شهید شد-با خودم گفتم، خب خواب ما این بوده! دو سه شب بعد خواب دیدم، من یک جا خوابیدم دوباره همانجا دقیقا، یک چند لحظه دیدم که آقا انگار امام دارد سخنرانی میکند و یک چیزی هم انداخته است روی پایش. یک تعدادی از بچه ها هم آنجا هستند. آقا من هم وارد شدم. یکی از دوستان خودمان که همکلاسی بود و شهید شده بود گفت من هم آمدم. من هم گفتم بیا خوب آمدی. اینجا یک دفعه از خواب پریدم. با خودم گفتم، این دیگر چه خوابی بود. دوباره دیدم اینها که شهید شدند که. اصلا معنای این خواب چیست؟ دو سه روز بعد از آن هم، اتفاقا همین اتفاقها برای خودم افتاد و مجروح شدیم و آمدیم بیمارستان اهواز و بعد بیمارستان کاشانی و ..من به مدت ۴۵ روز فقط روی شکم میخوابیدم. چون زخم بستر زیاد داشتم نزدیک ۹ بار هم رفتم اتاق عمل. به خاطر این که این استخوانها را میتراشیدند کم کم که بتوانند گراف بکنند به خاطر زخمهای بستر . به هر حال آنجا هم یک مدتی چهل پنجاه روز با آن شرایط خوابیدم. بعد رفتم آسایشگاه ....آسایشگاه توانبخشی اتاق و اینها بود. خب یواش یواش بچهها آمدند صحبت کردیم، یک چند تا از بچههای نخاعی هم آمدند آنجا و... یک ترکش در نخاع من گیر کرده بود. تکان که میخوردم خیلی عذابم میداد...بعد من رفتم تهران؛ بیمارستان شریعتی. ترکش را از کمرم درآوردند. اینجا که آمدم بیمارستان عمل بکنم رفتم پیش دکتر رحمت الله طباطبایی. با پدرم و با برانکارد و آمبولانس رفتم. وقتی عکس مرا دید گفت: «آقای رزمنده شما با این شرایط دیگر خوب نمیشوید. (در حال بغض) پدر فهمید که....چه اتفاقی...برای ما...افتاده است. دست گذاشت روی سرش و دیگه نشست.
آیا پدرت نگفت: «پسرم نگفتم نرو؟ دیدی به حرفم رسیدی؟» چون به یاد دارم گفتیی پدرت مخالف جبهه رفتن تو بود.
- نه نه هیچ نگفت. فقط دستش را گذاشت روی سرش و تکیه داد به دیوار و دیگر نتوانست روی پاهایش بایستد. خیلی روزگار سختی شد و ... بعد از این قصه رئیس جمهور آمریکا یعنی بوش پدر داشت سخنرانی میکرد. گفت اگر رئیس جمهورم داشته باشی باید توی شهر باشی!...شب سختی گذشت. فردای آن روز ما کمرمان را عمل کردیم. طی چهار پنج ساعت عمل، کمرم را شکافته بودند تا ترکش را در بیاورند و پدرم در آنجا خیلی شوکه شد خیلی اذیت شدم به خاطر عمل کردن. خیلی داد میزدم. خب استخوانهایم را شکسته بودند. پدرم هم داد میزد. پدرم واقعا برایم یک ستونی بود بعد از فوت مادرم، بعد از مجروحیتم. همیشه مدیون پدرم بودم، هستم و خواهم بود. پدرم در سال 86 فوت شد.
آقای هاشمی از کتابتان برایمان بگوئید؟
- اسم کتابم را گذاشتهام «ظهر شلمچه»، البته اگر تغییرش ندهم چون هنوز چاپش نکردهام. چاپ که شد انشاء الله یک نسخه آن را برایتان میفرستم. من حتما میخواهم با فاش نیوز و آقای ساقی ارتباط داشته باشم مشکلات را بگویم. مشکلات بنیاد، مشکلات بچههای (جنگ)، چون خودم یک مدت معاون شهردار بودم. مسئول ایثارگران شهرداری بودم. مسئول فرهنگسرا بودم. در قوانین و این چیزها تقریبا مسلط هستم. فرمانده بسیج بودم یعنی در این وادیها تقریبا یک سررشتههایی دارم.
مقداری از مشکلات صنفی هم حرف بزنید.
- جامعه ما به هر دلیلی مشکلات اقتصادی و اجتماعی دارد. نمیتوانیم بگوییم همه چیز گل و بلبل است. ما همیشه باید یکسری از واقعیتها را ببینیم که بتوانیم آن نقایص را بهتر حل کنیم. برنامه ریزی بهتری بکنیم. آنهایی که خوب هستند ادامه یابند آنهایی که مشکل هستند، واقعا حذفشان کنیم. آنهایی که راهکار دارند ادامه بدهیم. با توجه به علم و امکاناتی که آمده من فکر میکنم پیشرفت خیلی راحت تر از گذشته است. ما میتوانیم خیلی کارها بکنیم. اگرمشکلاتی هست بیشتر کوتاهیهای خودمان بوده است. این کوتاهیها در بنیاد شهید هم شده است. مدیرانی جابجا آمده اند، مدیرانی نبایستی می آمدند ولی آمده اند. مدیرانی حتما به خاطر بحث سیاسیشان آمده اند. این مسائل کلا بچهها را کمی آزار میدهد.
اگر از خود بچههای جنگ و جانبازان برای اداره امور بچههای جنگ و جانبازان استفاده کنند، آیا بهتر نیست؟ چون بچه های جنگ میفهمند آقای هاشمی چه میگوید.
- نه! به نظر من خیلی در این قصه موفق نبودند. این را من خودم تجربه کردهام. ببینید! (فرض بگیریم) جنابعالی یک ایثارگر هستید. ناراحت میشوید، به من یک چیزی میگویید. میگویم: «چیزی نگو من هم ایثارگر هستم ها. پس هیچ چیزی نگو..» او هم نمیتواند حرفش را بزند(چون مخاطبش هم یک ایثارگر است). ما میتوانیم به عنوان مشاور در کنار آن نفر وارد شویم. چون من اگر بگویم تو چرا چنین کردی میگوید «آقا برو من فرزند شهیدم.» ما این را تجربه کردهایم که میگویم. حالا چه کار میخواهی بکنی. خب راست هم میگوید. کاری هم نمیشود بکنی. نه که همه اینطوری باشندها. ۹۰ درصد خوب هستند شاید یک درصد اینطوری مشکلات پیش بیاید. ولی همان یک درصد متاسفانه به همه گرایش پیدا میکرد و ..او میگوید من جانبازم، آن یکی هم میگوید من هم جانبازم، برادر شهیدم، آزاده ام و....هیچی! هر چه بگوییم کار جلو نمیرود. ولی به نظرم اگر طرف یک کمی مدیر باشد، خیلی هم وابسته نباشد (وابستگی سیاسی نداشته باشد) میتواند مشاور ایثارگران باشد که، راهکار نشان بدهد. مدیر باشد واقعا. البته خیلی از ایثارگرانی که در پُستهایی بودند، خیلی موفق بودند. شاید ۹۰ درصد واقعا موفقیت بالایی داشتند. از جان و دل مایه گذاشتند. ولی خب وقتی تعدادی از فرزندان شهید را میآوردند، مسوئل ایثارگران خودم بودم، استخدام میکردیم؛ آقا ۸ تا از اینها خوب بود، یکی از آنها همه را اذیت میکرد. هیچ چیزی هم نمیتوانی به او بگویی. میآمد آنجا، حکمش را خراب میکرد. همه جا هست اما به هر حال به نطر من حالا (از بچه های جنگ خیلی کسی مسئول نباشد) بهتر است.
شما بعد از جنگ و مجروحیت، آیا ادامه تحصیل دادید؟
- بله. ما راهنمایی و دبیرستان را در آسایشگاه خواندیم. دانشگاه هم تا سطح لیسانس حسابرسی خواندم. حسابرسی درس بسیار سختی است. از حسابداری سخت تر است...
آقای هاشمی دوست داشتی در این مصاحبه، چه سوالی از شما بپرسم که نپرسیدم؟ آیا انتظار داشتی سوال خاصی را از شما بپرسم تا درباره آن حرف بزنی؟
- چیزی که الان به ذهنم میرسد، ورزش است. ورزش خیلی خوب است. من خودم سی و چهار پنج سال است که ورزش میکنم. سلامت هستیم. مریضی نداریم (با ورزش کردن). من بسکتبال کار میکنم. به دوستانم یک سفارشی بکنم. حتما ورزش کنید. ورزش خیلی قشنگ است. آنجا که بودم (آسایشگاه) میرفتم و تنیس بازی میکردم. گفتم حالا که اینجا بیکارم بگذار تنیس بازی کنم. رفتم با بچهها راکت زدیم، توپ زدیم و...به هر حال با بسکتبال هم ...با تنیس هم کم و زیاد آشنایی دارم. بسکتبال بازی کردیم، صحبت کردیم. با همدیگر گپ زدیم. خیلی قشنگ است که با بچهها ورزش کنی و سر حا بشی و مریض نشوی و خانواده را درگیر مشکلات مریضی و علیلیِ خودت نمیکنی، افسرده نمیشوی. به هر حال خیلی مهم است ورزش اهمیت دارد. من دوست دارم که بیشتر وقتها واقعا ورزش کنم، ورزش بروم، ورزش را دوست دارم. ورزش میدانم که سرمایه گذاری است در زندگی انسان. همان که آقا فرمودند ورزش برای همه خوب است برای جانبازان و معلولین واجب است. واقعا واجب است. واقعا درست است (این حرف) آدم (که ورزش می کند) همیشه در جامعه است، همیشه سر حال است همیشه سالم است.
شما موقع ازدواج با توجه به وضعیت جسمی که دارید، دچار مشکل نشدید؟ درباره چگونکی ازدواج کردنتان بگوئید؟
-راستش ما در آسایشگاه بودیم. با چند تا جانباز بودیم. یکی از دوستانمان جانباز نخاعی بودند. ایشان دو سه سال قبل از ما ازدواج کرده بودند. چند باری پدرم (به این دوستم) گفت سید! بیا به این پسر ما هم زن بده! من مرتب میگفتم ما نمیتوانیم با این شرایط. پدرم گفت نه مکشل ندارد. آقای نعمت الله شاکری بود. گفتیم بابا ول کن. البته خیلی آدم متین و محجوبی بود. کمکِ ما میکرد. تک چرخ بزن، بلند شو، چه کار کن و...خودش خیلی زرنگ بود. ایشان خودش به ما آموزش داد. دقیقا از او یادگرفتیم چگونه تلاش کنیم، چگونه روی پای خودمان بایستیم. بعد که (موضوع ازدواج مطرح شد) گفت: باشه می رویم و می پرسیم. دادند دادند ندادند هم ندادند. سمت مبارکه هستند. ۷۰ الی۸۰کیلومتر آنطرف تر از ما هستند (خانه آن دختر). گفتیم که خب باشد! هر چه شما بگویید پدر. آنها رفتند و صحبت کردند و گفتند برویم. آقا ما هم رفتیم آنجا نشستیم با خانواده. چون، خانواده شهید هم بودند (خانواده دختر) آنها هم قبول کردند. زندگی (مشترک) شکل گرفت و ...وقتی ازدواج کردم، ۲۷ سالم بود. الهی شکر خانواده بسیار آرامی داریم. شرایط اقتصادیمان شکر خدا خوب است. ساکن شهر کُرد هستم. دختر و پسر خوبی دارم خدارو شکر. کار خوبی دارم و...همسرِ بسیار بسیار بسیار بزرگواری دارم که از همه نظر سر است واقعا. خدا یک چیزی از ما گرفت (پاها) و یک چیز بهتر به ما داد (همسر).
میخواهم اینجا درباره جوانان هم که کمی راجع به آن صحبت کردیم، حرف بزنم. ببینید! ما کوتاهی کردیم. یک کم در کار فرهنگی ما کوتاهی کردیم، نه آنکه آنها مقصر باشند. رسانههایمان کم کار کردند. خوب کار نکردند. از کارشناسان استفاده نکردند. یک شبکه (تلویزیونی) در دنیا یک کشور را به هم میریزد. چون دارد کار رسانهای انجام میدهد. ما که کاری نکردیم، چه انتظاری می توانیم داشته باشیم؟ میروم بنیاد، محل نمیگذارند. میگوید: بابا رفتی جانباز شدی که چه بشود؟» وقتی در بنیاد شهید به تو محل نمیگذارند، در اداره میخواهی به تو محل بگذارند؟ میگویند برای چه رفتی جنگ؟ سر خورده می شویم از خودمان. میگوییم ول کن...اصلا راهش را عوض میکند. وقتی ما در این حس هستیم که اگر نرفته بودیم، فردا جواب شما نسل آینده را چه میدادیم؟ واقعا چه جوابی به این نسل می دادیم (اگر نرفته بودیم جنگ)؟ شما نمیرفتید جبهه، آنها میآمدند و کشور را میگرفتند شما چه کار کردید؟(اشاره به سوال نسل جدید اگر به جنگ نمیرفتیم). ما رفتیم به خاطر این که یک جوابی داشته باشیم برای نسل آینده. برای کشورمان، برای ناموسمان و برای اعتقاداتمان رفتیم. مجبوری باید بایستی و بجنگی. چاره ای هم نبود. راه دومی نداشتیم. باید اول و آخر جنگ میکردیم. چون تحمیل شد این جنگ. شما وقتی جنگی به شما تحمیل میشود، باید (کاری) انجام بدهی به هر حال. حالا من نظرم این است که واقعا در کار فرهنگی کوتاهی کردیم. در کار فرهنگی خیلی خوب عمل نکردیم. چه به عنوان ایثارگر، ما خوب عمل نکردیم و چه به عنوان دولت....این همه سازمانهای بزرگ ....
این کارهای فرهنگی را چه کسانی باید انجام دهند آقای هاشمی!
- ببینید! کار فرهنگی بالاخره ...ببینید از داخل خانه باید شروع شود. منتهی به هر حال دستگاه فرهنگی هم باید کار کند. وزارت ارشاد باید فیلمهای خوبی درست کند. روزنامهها باید مطالب و مقالات خوبی بنویسند. روی تئاترمان باید برنامه ریزی خوبی کنیم. در حوزه موسیقی باید کارهای جذابی بسازند. چرا موسیقیهای ما را از لس آنجلس میآورند؟ یک چیزهایی هست که واقعا لزومی ندارد جلویش را ببندیم باید باز کنیم. بعضیها را باید ببیندیم بله. مثلا یکی یک موسیقی میسازد که بسیار لجن است. باید جلوی آن را گرفت. بعضی روزنامهها، بعضی کتابها ...من خودم کتاب میخوانم. ماهی یک کتاب....ولی کوتاهی در دستگاههای اجرایی، دستگاههای فرهنگیمان وجود دارد. ولی در کل اگر ما بتوانیم یک کمی بیشتر کار کنیم، گذشتهها را برای بچههایمان تعریف کنیم و بگوئیم چه شده، خب بالاخره اینها هم قبول میکنند. به نظر من باید بیشتر کار کنیم. کوتاهی ما هم هست. ما هم باید بیشتر کار کنیم. در بحثهای فرهنگی ورود پیدا کنیم. برنامه ریزی برای آینده کشور کنیم تا بیش از این فاصله نیفتد (بین این نسل با جنگ).
این سوال را از همه عزیزانی که اینجا با آنها مصاحبه می کنم پرسیده ام. دوست دارم صادقانه جواب بدهید. فرض کنید اصلا قرار نیست پاسخ این سوال منتشر شود. شده در این مدت جانبازی، پشیمان شده و گفته باشید که ایکاش به جبهه نرفته بودم؟
- اگر بگویم حتی یک بار این را حتی به خودم تلقین نکردم، درست گفتهام. اصلا چنین چیزی نگفتهام. تا امروز که دارم با شما صحبت میکنم، واقعا پشیمان نشدهام که چرا (رفتم) بلکه، واقعا خوشحال شدهام. گفتم شاید یک سعادتی بوده، شاید به هر حال چیزی بوده که باید چنین میشده. من هم به قول گفتنی خیلی راضی هستم از این قسمت. به هیچ کس هم تا حالا احساس ناراحتی نکردم. از نظر روحی و روانی بسیار خوبم در خانهام که هستم خدایی ناکرده گفته باشم اشتباه کردم (رفتم جبهه) اتفاقا گفتم کار خوبی کردم.
یک مرتبه به مشکلی بر میخوری، عصبی می شوی، بنیاد شهید رجوع می کنی رفتار بدی می بینی و بعد به خودت میگویی عجب اشتباهی کردم. ایکاش اصلا به جنگ و جبهه نمی رفتم...نشده اینطور بشوی واقعا؟
- نه اصلا. واقعا نه. تا حالا خدا میداند خدا میداند نشده اگر بود حتما میگفتم. آن سالهای اول و دوم(که تازه مجروح شده بودم) میگفتم(یک چیزهایی به خودم) ولی بعد دیدم نه اصلا اینطوری نیست و هر سال هم که گذشت، خوشحالتر هم شدم که خدا یک توفیق به ما داده که در این راه بودیم و ..(سرفه های پی در پی...)
شما که الان مرتب گلویتان را صاف میکنید و سُرفه میکنید، عادت شخصی است یا شیمیایی چیزی شدهاید؟
- نه من شیمیایی نیستم. مشکل عمل جراحی است که انجام داده ام. حالت ریزشهای بینی است. دکتر رفتم دارو میخورم..متاسفانه خیلی اذیتم میکند...به خاطر سینوسهایم است. ...باید عمل کنم تا این ریزشهای بینیام وارد ریهها نشود و حساسیت ایجاد نکند.
کتابتان کِی آماده میشود؟
- یکی دو ماه دیگر آماده میشود. اسم کتابم «ظهر شلمچه» است. ماجرای کل زندگیام است. آن دقیقهای که اتفاق افتاد (انفجار منجر به مجروحیت) یعنی موقع اذان ماه مبارک رمضان بود؛ وضو گرفته بودم دم سنگر که نماز بخوانم، چهار تا خمپاره خورد و دقیقا اذان بود که مجروح شدم. چند تا اسم برای کتابم در نظر دارم. نظر خودم «ظهر شلمچه» است. پیش از این مجروحیت، یک بار هم در کردستان تیر خورده بود به پایم. یک مجروحیت کوچک داشتم در کردستان. برج هفت سال ۶۶ برای ترکش کمرم به بیمارستان شریعتی تهران آمده بودم. ترکش خیلی اذیتم میکرد، نمیتوانستم خم و راست بشوم. مجبور شدم بیایم اینجا بیمارستان شریعتی عمل کنم. //پایان
|| مصاحبه: جعفربلوری
لینک قسمت اول این مصاحبه: https://fashnews.ir/120989
لینک قسمت دوم این مصاحبه: https://fashnews.ir/121028

















