شناسه خبر : 122480
شنبه 08 آذر 1404 , 15:45
اشتراک گذاری در :

وقتی عشق تنها راه نجات است....

در این گمنامی، شکوه تو پنهان است. هیچ مزار و سنگ قبری نیست که نامت را فریاد بزند، اما هزاران قلب هست که گواهی می‌دهند بر صداقتت....

فاش نیوز - رفیقِ دیرین، تو تنها یک دوست نبودی؛ تو آینه‌ای بودی که انعکاس واقعیت‌های تلخ‌وشیرین روزگار ما را به ما نشان می‌دادی. روزهایی که گذشت، روزهایی بود که در آن، هر کلمه معنایی فراتر از نوشتار صرف داشت. ما با هم در کوران حوادث ایستادیم، شاهد بودیم و گاهی از سر استیصال، تنها به نوشتن پناه بردیم. قلمت، صلاح تو بود؛ نه برای جنگیدن با دشمن بیرونی، بلکه برای جنگیدن با زوالِ معنا و فراموشیِ ارزش‌های دفاع مقدس در درون خود من.
دکتر من، آن کس که گزارش‌های روان‌شناسی‌اش، مرهمی بر زخم‌های جنگ بود و دفاع مقدس را با قلمش زنده نگه می‌داشت، امروز کجاست؟
مهارت تو در تحلیل روان‌شناختی رنج، اعجاب‌انگیز بود. تو می‌توانستی پیچیده‌ترین واکنش‌های روحی بازماندگان را در چند خط موجز، به تصویر بکشی. حتی اگر معادلات پیچیده‌ای در پس تحلیل‌هایت بود.
تو تا آخرین قطرۀ توانت، در رونق محفلمان تلاش کردی و حاجی را تنها نگذاشتی .تلاش کردی تا نور حضور شهدا، حتی در پسِ پرده‌های غبارآلود روزمرگی‌ها، همچنان بدرخشد. اما افسوس که این دنیا، نامرد است و بوی نان و نام، گاهی مردان خدا را هم می‌فریبد. اسیر دست دنیاپرستان شده بودی و نامی بر خود نهادی که تلخی روزگار را با طنزی پنهان می‌کرد: قنبرِ مبارز!
قنبرِ مبار... چه اسمی! اسمی که هم نشان از خدمتگزاری مخلصانه برای من داشت، هم یادآور آن غلامان وفادار که جز خدمت به صاحب، هدفی نداشتند، و هم شاید آهی بود بر غربتِ آن روزهای آخر. این لقب، کنایه‌ای بود از مبارزه‌ای که باید در راه معنویت باشد، تبدیل شده بود به مبارزه‌ای طاقت‌فرسا برای اصلاح جبهه خودی.
یادم هست که چطور جانبازانِ صبور، با کامنت‌هایشان، با شوخی‌های مردانه و تلخ، قصد داشتند لَجِ غم را از چشمانت بگیرند. آنها می‌دانستند که عمق دردی که تو می‌کشیدی، از جنس زخم‌های روحی است که با گذر زمان، نه‌تنها التیام نمی‌یابند، بلکه با هر یادآوری، تازه می‌شود.
آن کامنت‌ها، تلاش‌هایی بود برای شکستن آن حصار نامرئی که دور خود کشیده بودی. می‌خواستند ببینند آیا می‌توان با خنده‌ای کوتاه، این دیوار تنهایی را شکست و لبخندی بر لبان تو آورد تا برای ساعتی، از خودت دور شوی… و چه خنده‌هایی بود! خنده‌هایی که ریشه در اشک داشتند. خنده‌هایی که حاصل‌ جمع تفریق یک امید از صد امید بربادرفته بود. حتی در لحظه احتضارت هم می‌خواستند با خنده از دنیا بروی.
لحظۀ وداع فرارسیده بود؛ آخرین آه‌های مِلودیکِ حسرت‌هایت به‌آرامی از بین لب‌هایت بیرون می‌دمید و چشمانت داشت به سمت ابدیت خیره می‌شد. درست سر گودیِ احتضار، گروه واکنش اضطراری سایت تشکیل شد.

اول‌ازهمه، طوطی کوتوله با اعتمادبه‌نفس وارد شد و گفت: “عمراً بمیری! یک شربت دل‌درد مُسکّن به تو می‌دهم، ببین چطور پا می‌شوی! ” و سعی کرد با سوزن گاوی، مقداری از شربت را از سوراخ ببینی‌ات به بدن چوب خشک تو وارد کند.
سپس، جناب قنبری وفا با تعصب به سمتت چشم برگرداند و گفت: “آقا، کل‌کل بس است پاشو پاشو. این چه وضعش است. همین‌الان می‌خواهی ما را در اینجا تنها بگذاری؟ مگر دست تو است؟! ” و طوری جلوی در ایستاده بود که انگار سد دفاعیِ تنها در حال احتضار بود.
ناگهان، جناب خاکپور با کت‌وشلوار سرمایه‌گذاری‌اش فریاد زد: “سکوت! چون من ۲۵ درصد سهم مادی و معنوی دفاع مقدس را دارم، رسماً اعلام می‌کنم که خروج از این کالبد در این مقطع زمانی، باعث زیان سهام‌داران می‌شود. مردن قنبر ممنوع! شیرینی پیچی به او بدهید، در دم برمی‌گردد
دکتر روان‌شناس سایت بود که با حالتی عارفانه گفت: “اگر به درک عمیق رمزگرایی مرگ در آثار یونگ رسیده بود، الان با آرامش پرواز می‌کرد. این تردید نشان می‌دهد هنوز درگیر عقدۀ تهی‌شدن است. مرگ حق او نیست، مگر با درک کامل اسطوره‌ها .”در میان این هیاهو، دو نفر بودند که رد دردِ نگاهشان جگرم را سوزاند.
خانم گزارشگر سایت با صدایی لرزان کنار گوشت نالید: “حیف بودی… یازده سال برای شهدا قلم زدی، حالا این‌طور و شاعر سایت با غرور اعلام کرد: “صبر کنید! باید برای این لحظه حماسی یک دکلمه بنویسم! عنوانش می‌شود: قنبرِ بی‌خواب قلم، مُرد! ” (البته من زنده بودم و داشتم به این تیتر فکر می‌کردم!)
آمپاس عزرائیل دیدنی‌تر بود. او هم می‌خواست خوشحال به جمع شهدا برسی .فرشته مرگ وارد شد. چشمانش را در حدقه چرخاند و قلمش را روی کاغذ گذاشت. او داشت فهرست را چک می‌کرد که نامت را خط بزند، اما با شنیدن هم‌زمان “زیان سهام‌داران ۲۵ درصدی”، “نیاز به درک یونگ برای فوت”، “وصیت شاعره برای بی‌خوابی”، و اصرار قنبری وفا برای ماندن، کاملاً گیر افتاد. عزرائیل دست به موهایش برد و زیر لب گفت: “با این حجم از دلایل مخالف، اگر ببرمش، این دنیا می‌گوید کافرم. اگر بگذارمش، خاکپور شاکی می‌شود.
ما با هم سعی می‌کردیم تا در میان این‌همه تیرگی، یک نقطه روشن بیابیم، حتی اگر آن نقطه، تضادی محض میان ظاهر و باطن اصول انقلابی و اسلامی بود. طنزی که تو را قنبر مبارز می‌خواند، در واقع فریادی بود بر سرِ مبارزه‌ای که در آن، تو تنها مانده بودی.
تو عاشق خدا بودی و به‌خاطر عشق به خدا، امتحانی سخت از تو گرفتند. حالا هم شهید شدی؛ گمنام و غریب.
شهید؟ آری، شهید. تو در میانِ هیاهوی این دنیا که معنای شهادت را در قالب‌های محدود و مرسوم می‌دید، به شیوه خودت به اوج رسیدی. شهادت تو، نه یک مرگ ناگهانی در میدان نبرد، بلکه نتیجهٔ ایستادگی در طولانی‌ترین و سخت‌ترین جهاد، یعنی "جهاد اکبر" بود. امتحان سختی که از تو گرفته شد، همان غربت بود؛ همان تنهایی که تو را به سمت آن خالق برد که تنها او می‌تواند رفیق راهت باشد.
عشق به خدا، تنها راه نجات بود. تو عاشق حقیقت بودی و هنگامی که دنیا خواست آن حقیقت را با زرق‌وبرق خود بپوشاند، تو تسلیم نشدی. این بود که خداوند، پاداش این عشق را با زیباترین شکل ممکن اعطا کرد؛ گمنامی و غربت. در این گمنامی، شکوه تو پنهان است. هیچ مزار و سنگ قبری نیست که نامت را فریاد بزند، اما هزاران قلب هست که گواهی می‌دهند بر صداقتت.
تو رفتی، اما قنبرِ مبارز، در میان ما زنده است؛ در خاطراتِ پر از خنده و گریه، در گزارش‌های ناتمام و در قلب کسانی که می‌دانستند عشق، تنها راه نجات است. ما آن روزها را به یاد خواهیم آورد که چطور با هم برای یافتن معنای ایثار در پسِ هر لبخند مصنوعی می‌گشتیم.
روحت شاد، رفیقِ گمنام! این دل، هرگز بوی غربتت را فراموش نخواهد کرد. ما ادامه‌دهنده راهی هستیم که تو با سکوتت، آن را برایمان روشن کردی. باشد که در آن‌سوی این هستی، از این دل‌نوشته‌های پراکنده ما راضی باشی.

|| قنبر مبارز

اینستاگرام
و طوری جلوی در ایستاده بود که انگار سد دفاعیِ تن های (بدن های) در حال احتضار بود.

خخخخ...
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi