شناسه خبر : 122544
یکشنبه 23 آذر 1404 , 14:31
اشتراک گذاری در :

گفت‌و‌گو با دکتر خسرو قبادی، جانباز دوران دفاع مقدس(بخش نخست)

مرحوم پرورش از دستم به رئیس‌جمهور شکایت برد!

 برادر کوچک‌ترم رفت جبهه و در عملیات محرم مجروح شد. ایشان دو سال از من کوچک‌تر بود؛ اما همه چیزش جلوتر از من بود. از جبهه رفتن، از ازدواج، از رفتن به حج در همه چیز از من سبقت گرفت. حتی در رفتن نزد خدا...

فاش نیوز - برای گفت‌وگو با «دکتر خسرو قبادی» از جانبازان دوران دفاع مقدس در تاریخ ۱۹ آبان‌ماه سال ۱۴۰۴ به محل کار او یعنی «پژوهشکده فرهنگ هنر معماری جهاد دانشگاهی» نزدیک خیابان ولیعصر تهران رفتم. چون کمی زود رسیدم، از فرصت استفاده کردم تا سری به ساختمان زیبا، قدیمی و بازسازی شده این پژوهشکده بزنم. نگهبان همان‌طور که داشت، بررسی‌ها و هماهنگی‌های لازم را به عمل می‌آورد، مرا داخل یکی از اتاق‌های ساختمان راهنمایی کرد. دیوارها و پنجره‌های بلند و معماری خاص آن، نظرم را جلب کرد. ساختمان خیلی قدیمی بود؛ ولی به سر وضع آن حسابی رسیده بودند.


بالاخره دکتر قبادی آمد. خیلی مهربان، خوش‌رو، خندان و تمیز بود. پای چپش از ناحیه ران، گلوله خورده بود و حین مصاحبه فهمیدم، گلوله دو زمانه بوده و داخل رانش منفجر شده است. بارها عمل جراحی کرده؛ اما گویا به دلیل قصور پزشکی، دیگر این پا، پا نشده بود. حس می‌کردم کمی «وسواس نظم و زمان‌بندی» دارد. این را آنجا فهمیدم که به‌جای من او تلاش می‌کرد، گفت‌وگو از مسیر اصلی خارج نشود! دو ساعتی گفت‌وگو کردیم. قسمت اول این گفت‌وگو که پیش روی شماست، بیشتر به دوران قبل از جبهه و جنگ و فعالیت‌های سیاسی او گذشت.
آقای قبادی معلم بوده و سال‌ها در آموزش‌وپرورش خدمت کرده است. خودش می‌گوید، یک‌بار در یکی از مدارس جنوب شهر وقتی متوجه تصاویر نامناسب جلدهای کتاب‌های کتابخانه می‌شود تصمیم می‌گیرد برخی از آنها را از دسترس دانش‌آموزان خارج کند. همین امر بابی را باز می‌کند که آموزش ‌و پرورش استان از او دعوت می‌کند تا نسبت به اصلاح کتابخانه‌های دیگر مدارس نیز ورود کند. کار تا آنجا پیش می‌رود که آقای قبادی می‌گوید دچار جو گرفتی شده و در این زیاده‌روی می‌کند تا جایی که آقای علی اکبر پرورش وزیر آموزش‌وپرورش آیت‌الله خامنه‌ای شکایت او را به رئیس‌جمهور می‌برد و...

 

آقای دکتر! لطفاً یک معرفی مختصری از خودتان داشته باشید تا وارد گفت‌وگو بشویم.
- بسم‌الله الرحمن الرحیم. خسرو قبادی هستم متولد سال ۱۳۴۲. دوران ابتدایی و راهنمایی را در لاریجان آمل درس خواندم. دوران دبیرستان در مهر سال ۵۶ به دلیل اینکه می‌خواستم رشته تجربی بخوانم و آنجا این رشته را نداشت، آمدم تهران؛ دبیرستان علمیه درس خواندم و خب وسط‌های درس‌خواندن انقلاب شد و سرنوشت عوض شد و دانشگاه‌ها تعطیل شد. من یک سالی معلم بودم. معلم امور تربیتی در تهران در سال فکر می‌کنم مهر ۶۰ تا تیر ۶۱ تا زمانی که مدارس فعال بودند. آن موقع ۱۸ یا ۱۹ سال داشتم. متولد ۱۳۴۲ هستم، اگر سال را سال ۶۰ بگیریم می‌شود، ۱8ساله. همان سالی که در شهریورماه آن آقایان رجایی و باهنر به شهادت رسیدند، من دیپلم گرفتم. می‌شود سال ۱۳۶۰. آنچه که در دوران دبیرستان مهم بود این بود که بالاخره تهران یک دبیرستانی پشت مجلس شورای اسلامی فعلی و مسجد سپهسالار قدیم داشت، آنجا بچه‌هایی بودند که آگاهی بیشتری داشتند و در فضای انقلاب بودند. من هم چون برادر بزرگ‌ترم دانشجو بود، در دانشگاه تربیت‌معلم سابق و خوارزمی فعلی، نسبت به حکومت و وضع رژیم آگاهی سیاسی به نسبت بیشتری پیدا کردم؛ مثلاً شریعتی را بیشتر می‌شناختیم از طریق همین دانشگاهی‌ها، ولی کسی به اسم آیت‌الله روح‌الله خمینی به گوشم نخورده بود. بله نام دکتر شریعتی را از طریق کتاب‌هایش و دانشگاهی‌ها شنیده بودم. کسی به نام خمینی اصلاً به گوشم نخورده بود. تا اینکه در راهپیمایی که فکر می‌کنم - اگر درست در خاطرم باشد، اواخر سال 56 یا اوایل سال ۵۷ - در همین خیابان ری چهارراه سیروس برگزار شد. جمعیتی را پاسبان‌ها و نیروهای نظامی آن زمان دنبال می‌کردند. نظامیان آمدند به سمت بچه‌ها بعد من دیدم که شعار می‌دهند «درود بر خمینی درود بر خمینی». آمدم خانه و پرسیدم: «خمینی کیه؟» گفتند که مرجع تقلید است، شاه تبعیدش کرده، رساله دارد و...

شمایی که کتاب‌ها و سخنرانی‌های دکتر شریعتی را گوش می‌کردید، فعالیت سیاسی می‌کردید، چطور می‌شود نام امام خمینی را نشنیده باشید در آن ایام؟
- ببینید شما. من را در آن ایام، یک بچه 14 یا 15 ساله در نظر بگیرید. این نوجوان 14ساله اگر نسبت به دکتر شریعتی آشنایی داشت، به این معنا نیست که همه‌ی کتاب‌‌های ایشان را که فقط اسمش را شنید، مطالعه کرده باشد. اشتهار شریعتی در آن موقع دلالت بر این دارد که در میان دانشگاهیان و دانش‌آموزانی که مثلاً وضع موجود را می‌شناختند و با سلطنت مخالفت داشتند، شریعتی شناخته‌شده‌تر بود تا امام خمینی. من دارم روایتی می‌کنم از آنچه که بر من گذشت. بعداً از برادر بزرگ‌ترم که اشاره کردم، پرسیدم ایشان گفت. آنها آن موقع از حلقه‌های انجمن اسلامی دانشجویان بودند. فقط یک‌رشته نبود، یک آدم نبود. یک شبکه بودند بنابراین - خدمت شما عرض کنم که - حتی آنها هم وقتی می‌خواستند مسائلی را بگویند این‌طور نبود که مثلاً از آقای خمینی شروع کنند. آن موقع، لفظ «امام خمینی» هم شایع نبود. «آقای خمینی» می‌گفتند یا مثلاً «آیت‌الله خمینی». بعدها «امام خمینی» رواج پیدا کرد. علی‌ای‌حال آن دوران اولین باری که من اسم امام را شنیدم، از «درود بر خمینی» بود که در کوچه ها هنگام متفرق کردن تظاهرکنندگان شنیدم. اما انقلاب که شد، دیپلم که گرفتم، بلافاصله رفتم امور تربیتی منطقه ۱۲ تهران. اول در شوش مدرسه بودم بعد، آمدم به یک مدرسه دیگر در چهارراه سیروس در خیابان «میرزا محمود وزیر» با نام مدرسه «تدین» که بعداً در همان سالی که من آنجا بودم اسمش عوض شد به «دبستان حر». به یاد دارم که از اداره درخواست کرده بودند نام مدرسه تغییر کند. چهار اسم پیشنهاد دادند که با «حر» موافقت کردند.

نام «تدین» که نام زیبایی بود. چرا تقاضا کردید تغییر کند؟
- «تدین» اسم وزیر آموزش‌وپرورش دوران شاه بود. حالا می‌خواهم از این موضوع عبور کنم. من آن سال هم‌زمان، وقتی در مدرسه کار می‌کردم، به دلیل این که وضعیت کتابخانه‌های مختلف را دیدم که مناسب نیست، مثلاً کتاب‌ها عکس‌هایی دارند که برای بچه‌ها خوب نیست، فکر کردم که بعضی از کتاب‌ها را از دسترس بچه‌ها دور کنیم. یک مقدار هم شور انقلابی داشتیم. خلاصه شروع کردیم با اداره در تماس باشیم. اداره گفت که شما بیایید منطقه. ما هم آهسته‌آهسته رفتیم؛ مثلاً ستاد منطقه. بعد از مدتی که کارمان گُل کرد، از استان تماس گرفتند و گفتند اگر می‌توانید، دو روز هم بیایید استان و به کتابخانه‌‌های مدارس رسیدگی کنید. البته همین‌جا اشاره کنم، یک جاهایی گاف هم دادیم و آن این بود که یک‌وقت (چنان جو گیر شدیم) که گفتیم، کتاب‌های فلان نویسنده هم خوب نیست. مثلاً سعی می‌کردیم کتاب‌های روشنفکران را از دسترس دور کنیم. مثلاً یکی از مدارسی که روی آن دست گذاشتیم، دبیرستانی بود با نام «مدرس» که از آن دبیرستان‌های اسلامی قدیمی بود. فکر می‌کنم آنجا پسر مرحوم «علی‌اکبر پرورش» درس می‌خواند. پسر آقای پرورش رفت به پدرش گفت بعد، ایشان آمد... آن موقع آدم‌هایی در آموزش پرورش داشتند که انقلابی‌تر بودند و آقای پرورش را محافظه‌کارتر می‌دیدند، خیلی به اعتراض آقای پرورش اعتنا نکردند؛ ایشان رفت به رئیس‌جمهور وقت آقای خامنه‌ای گفتند و ایشان گفتند که «آقا چه خبر است؟! و..» خلاصه از منطقه ۱۲ شروع کردیم و تا آنجا هم پیش رفت (خنده) که البته خدا را شکر جمع شد. هم ما یک مقدار تعدیل شدیم هم آنها (مسئولین) ورود کردند که مثلاً «آقا این‌قدر سخت‌گیری نسبت به کتاب‌ها... نداشته باشید. کتاب مال این مدرسه است. وقف اینجاست و...»

شما گفتید که در آموزش‌وپرورش منطقه ۱۲ مسئولیت داشتید؟!
- ببینید من که مربی امور تربیتی بودم؛ ولی بعد از این که از یک کتابخانه و یک مدرسه شروع کردم، همان جا رفتم و این مسئله را با منطقه در میان گذاشتم و منطقه هم گفت: «شما بیایید اینجا. همین مسائل در سایر کتابخانه‌ها هم وجود دارد.» بعدها که کارمان کمی گرفت، از استان هم با من تماس گرفتند و گفتند، دو روز هم بیایید استان. من هم یک جوان مثلاً ۱۸ساله، انرژی خوبی داشتیم. حالا خیلی آگاهی و دانش زیادی نداشتیم. الان که خودم را نقد می‌کنم، از همان مقطع خودم را نقد می‌کنم و می‌گویم، این چه کاری بود که من کردم.

ببینید آقای قبادی! معمولاً در انقلاب‌ها، از این جو گیری‌ها رخ می‌دهد. مثلاً در انقلاب فرانسه می‌خوانیم، انقلابیون هر آنچه منتسب به پادشاهی و لوئی شانزدهم بود را از بین می‌بردند. حتی به تقویم رحم نکردند و مثلاً گفتند «چرا باید بگوییم هفته. از این پس می‌گوئیم دهه.» چون هفته و هفت روز را متعلق به دوران پادشاهی می‌دیدند. یا همین چند روز پیش می‌خواندم، اوایل انقلاب عده‌ای رفتند تا مقبره‌ی فردوسی را ویران کنند که رهبر انقلاب مانع شدند. می‌خواهم بگویم، از این جو گیری‌ها معمولاً در انقلاب‌ها رخ می‌دهد و مختص شما نیست.
- من یک نکته‌ای بگویم. همان سالی که آنجا بودیم، چندنفری در ستاد آموزش‌وپرورش بودند... در دبیرستان که بودم، سال چهارم دیدم سه چهار نفر رفته‌اند جبهه. سال چهارم دبیرستان که سال ۵۹ و ۶۰ بود - اواخر 59 یا اوایل 60 بود. الان حضور ذهن ندارم - دیدم چهار نفر از دبیرستان رفته‌اند جبهه و هنوز که هنوز است، وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم این‌ها، آدم‌های اصیل بودند. رشته‌ی ریاضی هم می‌خواندند. بچه‌های درس‌خوان‌تر هم بودند. وقتی رفتند و برگشتند حس «ناچیز بودن» در من ایجاد شد که این‌ها چه بودند و من چه هستم. اما آن‌قدر متوجه نبودم که باید خودم هم بروم. این‌قدر حس و حال و شعور و فضاشناسی را نداشتم. ولی نسبت به آنها یک غبطه‌ای در ذهنم ایجاد شد. وقتی آمدم امور تربیتی، در ستاد امور تربیتی یک آقای «تفنگ‌ساز» نامی بود که بعدها اسمشان را عوض کردند به «فهیم پور». ایشان برادری داشت. اسم خودش مجید بود؛ اما نام برادرش را به یاد ندارم. اینها وقتی آمدند به ستاد آموزش‌وپرورش، داداش آقای فهیم‌پور آمد که برود جبهه.

اینجا می‌خواهم موضوع را به جبهه و جنگ پیوند بزنم. خیلی عجیب بود برای من. بعدها رفت جنگ و شهید هم شد. اسمش فکر می‌کنم حمید بود. حمید فهیم پور که چهره‌اش را هنوز خوب به یاد دارم. البته هنوز با برادرش ارتباط دارم که بعدها سفیر ایران در صربستان شد. آن موقع مدیر بخش امور تربیتی آموزش‌وپرورش بود، و بعد شد معاون پرورشی. الان هم بازنشست شده و من با او در ارتباطم... اما آنجا دو نفر از بچه‌ها، آمدند و گفتند برویم جبهه و خودشان هم رفتند. این ولوله جبهه رفتن بعد از دیدن این دو نفر در من افتاد. یکی از این دو نفر آقای «کریمی» بود و آن یکی هم فکر می‌کنم آقای « حمید قدس یا قدسی» بودند. اسمش را مطمئن نیستم. پسری با موهای لخت بود. این دو نفر داوطلبانه رفتند جبهه و جالب است من چندین سال بعد آمدم به آن مسجد سپهسالاری که گفتم و حالا شده مسجد شهید مطهری، آنجا رفتم کار داشتم یا نماز بخوانم، آیت‌الله امامی کاشانی هم نماز می‌خواند آنجا، نماز را خواندیم و از پشت سرم یکی زد برگشتم دیدم آقای کریمی بود. فوق‌لیسانس معماری گرفته بود. مرا کتابخانه مجلس برد و گفت ما اینجا این کار را می‌کنیم و...

برای من از این جهت این‌ها آدم‌های فراموش ناشدنی و ارزشمندی بودند. اینکه آن موقع رفتند جنگ، اینها در من اثر می‌گذاشت و من هم گفتم می‌خواهم بروم جبهه. رفتیم و به همه‌ی کارهایمان هم رسیدیم. یعنی رفتیم سپاه، مصاحبه می‌شدیم، برگه پر می‌کردیم و...رفتم شهرستان، لاریجان و با پدر و مادرم خداحافظی کردم. گفتم دارم می‌روم جبهه. در راه برگشت، دو نفر از دوستان دبستانی‌ام را آنجا دیدم. گفتند: «کجا می‌روی؟». گفتم: «دارم خداحافظی می‌کنم. دارم می‌روم جبهه.» این اتفاق برای اواخر سال 60 یا اوایل سال ۶۱ است. آمدیم تهران؛ یکمرتبه گفتند اینجا این‌همه کار است چرا بروی و..؟آن دو نفر هم رفته بودند، خلأ زیاد بود. به هر حال نگذاشتند ما در آن مقطع برویم.

شما آن موقع متأهلید؟
- نه، نه من کل دوران جبهه‌ام مجرد بودم.

حتماً پدر یا مادر شما مخالف بودند و با رفتن شما به جبهه مخالفت‌هایی می‌کردند. مخصوصاً مادر که نگران می‌شود و... در این باره هم برایمان کمی حرف بزنید.
- اصلاً یادم نمی‌آید که در آن مقطع، آن‌ها مخالفت کرده باشند؛ ولی خب، در همان مقطع، برادر کوچک‌ترم رفت جبهه و در عملیات محرم مجروح شد. ایشان دو سال از من کوچک‌تر بود؛ اما همه چیزش جلوتر از من بود. از جبهه رفتن، از مجروح و جانباز شدن، ازازدواج، از رفتن به حج ؛ در همه چیز از من سبقت گرفت. حتی در رفتن نزد خدا که به نظر من در اثر جراحات جبهه بود، در سرش ترکش بود و گاهی اوقات فراموشی مطلق به ایشان دست می‌داد. ولی خب یک اتوبوسی به او برخورد کرد و در ۲۸ خرداد سال ۸۹ به رحمت خدا رفت. البته به نظر من که ایشان واقعاً شهید هستند برای این که بالای ۵۵ درصد جانبازی داشتند و گاه به حاطر موج انفجار شدید و ترکش ناحیه سر کاملا هوش و حواسش شان را از دست میداد. الا‌ای‌حال، خانواده این‌طور نبود و برادر بزرگ‌ترم که متاهل هم بودند، قبل از من به رفته بود و در عملیات والفجر مقدماتی شرکت کرده بود.

چند خواهر و برادر بودید؟
- ما ۷ برادر بودیم و ۳ خواهر. دو تا از برادرها شهید شدند.

به لحاظ اقتصادی، شرایط خانواده خوب بود؟!
- نه‌نه. شرایط اقتصادی ما خوب نبود. جزو قشرهای پایین جامعه بودیم. ما در بخش لاریجان آمل هستیم. دهستان «بالا امیری» و روستای «تَرا» که الان می‌گویند، «ترا» «ته راه» بوده یا از بس آب داشته و تَر بوده و آب چند محل از آنجا تأمین می‌شده به آن می‌گفتند «ترا». همین‌جا بگویم که روستای «ترا» به نسبت جمعیتی که دارد، رزمنده‌ها و شهید زیادی داده است. این روستا ۸ شهید دارد. من برادرم را شهید حساب می‌کنم بنابراین می‌گویم این روستا ۹ شهید دارد. یک شهید سلامت هم دادیم که در آنجا دفن است، بنابراین این روستا ۱۰ شهید دارد، درحالی‌که ۸۰ خانوار بیشتر ندارد. الا‌ای‌حال می‌خواهم بگویم جبهه برای من جای مقدسی شد. می‌خواستم بروم؛ ولی خب نرفتم. دوستان گفتند اینجا کار داریم. از این حرف‌هایی که بعضی وقت‌ها می‌زدند و به نظر من ما را از یک رشد معنوی و سعادت بازداشت. من فکر می‌کنم اگر دو سال قبل‌ترش می‌رفتم جبهه، یعنی به‌جای سال ۶۲، سال 60 می‌رفتم یا حتی 59 می رفتم بهتر بود.

ادامه دارد...

|| جعفر بلوری

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi