پنجشنبه 27 آذر 1404 , 11:00




گفتوگو با خانم «کبری بنیادی»، همسر مدافع حرم
همسر جانباز مدافع حرم: شهید باقری به ما قول داده بود!
بین بچههای فاطمیون خیلیها هستند که درگیر مدارک شناساییاند. درگیر این مدارک هم هستند. این را بهسختی به دست میآورند. میبینی نیروی انتظامی بهراحتی آن را میگیرد و پاره میکند....!
فاش نیوز - «آصف اکبری» از رزمندگان فاطمیون و مدافعان واقعا مظلوم حرم ۱۴ آبانماه که به «فاش نیوز» آمد، همسر و دخترش نیز همراهش بودند. چند دقیقهای هم پای حرفهای همسر ایشان، خانم «کبری بنیادی» نشستیم و در فضایی متفاوت گفتوگو را پیش بردیم. او که متولد ایران و شهر مقدس مشهد است میگوید، اصلا اعتقادی به «مدافع حرم» و «این چیزها» نداشته و بعضا علیه آنها بد و بیراه هم میگفته اما وقتی وارد این وادی میشود به ویژه وقتی برای زیارت حرم حضرت زینبت(س) به همراه همسرش به سوریه میرود، زیر و رو میشود؛ میگوید میخواسته وسط حرم جیغ بکشد؛ اما از ترس آبروی «آصف» تحمل میکند!
خانم بنیادی این را هم میگوید که گرفتن مدارک و اسناد اقامت برای اتباع کار بسیار دشواری است و این مدارک هویتی برای اتباع بسیار مهم و حیاتی هستند؛ اما بعضا پلیس بهراحتی این مدارک را از دست آنان میگیرد و بدون هیچ دلیل قانعکنندهای آن را پاره میکند!
خانم بنیادی خاطرۀ جالبی هم درباره وعده شهید باقری، فرمانده وقت ستاد کل نیروهای مسلح برایمان تعریف کرد که کل ماجرا را بخوانید.

سلام و خداقوت. خودتان را معرفی میکنید لطفاً؟
- بسمالله الرحمن الرحیم، کبری بنیادی هستم. فرزند محمدعلی و همسر جانباز آصف اکبری.
خانم بنیادی! از آقا آصف راضی هستید که شما و بچهها را سپرد به امان خدا و رفت جنگ؟
- هم راضی هستم و نیستم. مقام و جایگاهی که پس از رفتن به جنگ به دست آورده، کم جایگاهی نیست. از این نظر از ایشان راضی هستم و این (توفیق) نصیب هرکسی نمیشود. بچههای فاطمیون گلچینهایی از میان مردم افغانستان هستند. خیلی مقام بالایی است که به ما رسیده است. از آن طرف، جوانیِ من رفت و ایشان را کنارم ندیدم... واقعیت است خب. بچههایش را بزرگ کردم. برای بچههایش هم پدر بودم، هم مادر. یعنی خیلی سختی کشیدم. صبح ببر مدرسه، پسر بازیگوش؛ سخت بود. من هم تنها. حتی یک فامیل نداشتم. همه قطع رابطه کرده بودند با ما که چرا همسر تو رفته تیپ فاطمیون. افغانستان به شما نیاز دارد؛ ولی شما رفتید سوریه میجنگید....
در واقع دوستان و فامیلها با شما بهخاطر این که آقاآصف رفته بود سوریه برای دفاع از حرم، قطع رابطه کرده بودند و میگفتند بهجای جنگیدن برای افغانستان، چرا برای سوریه میجنگید. درست است؟
- بله. کلاً فامیلهای ما قطع رابطه کردهاند. میگفتند برای چه رفتهاید و... بالاخره ما این حرفها و رفتارها را نادیده گرفتیم. هدف ما اعتقادی بود. هدفمان زینبی و خدایی بود. همین برای ما کافی بود.
الان آیا رابطهتان با فامیل بهتر شده است؟
- بله بهتر شده است. با فامیلها در ارتباطیم.
آیا در فامیل کسانی هم بودند که به کار آقاآصف افتخار کنند؟ مثلاً بگویند چهکار خوبی کردید که برای دفاع از حرم به سوریه رفتید؟!
- دوستان و همسایههایمان اینطور بودند.
خانم بنیادی! شما متولد کجا هستید؟ چون اصلاً لهجه ندارید.
- من متولد ایران و شهر مشهد هستم.
پس اینجا به دنیا آمده و بزرگ شدهاید. شناسنامه ایرانی دارید؟
- نه. رفتیم از افغانستان شناسنامه گرفتیم. آنجا پدرم هم شهید شد. پدر من در حزب وحدت اسلامی و دولت بود. چند سال جنگید. همسر من هم سرباز پدرم بود. پدرم رتبه «تورن» داشت. بنده افتخار میکنم که فرزند شهید هستم. پدرم در سال ۷۷ و در جنگ با طالبان به شهادت رسید. دیگر زندگی خیلی سخت شد. من نامزد بودم با آقاآصف. هم پدر ایشان در آن سال به رحمت خدا رفتند هم پدر من شهید شدند. پیکرشان برنگشت. برای یک دختر(اشاره به خود) خیلی سخت است، آن هم دختر بابایی. من عزیزدردانه پدرم بودم. من سال ۷۸ با آقای اکبری ازدواج کردم. خدا به ما یک دختر دردانه داد. دخترم دو ماهش بود که آمدیم به ایران.
بنابر این، تنها چیزی که شما را از آقا آصف ناراحت کرد، دوری ایشان بود. ایشان رفت جنگ و شما و بچهها را تنها گذاشت. شما را با چند بچه تنها گذاشت؟
- با چهارتا بچه و من بهتنهایی این چهار بچه را بزرگ کردم.

میخواهم کمی دربارۀ پدرتان برایمان حرف بزنید. پدرتان برای چه میجنگید؟ جنگ پدرتان برای آن ایامی است که طالبان مدتی در افغانستان به قدرت رسید؟
- پدر من در «میدانوردک» شهید شد. او عضو حزب وحدت اسلامی بود که با طالبان میجنگید. پدرم قبل از شهادت، جانباز هم شده بود. برایش یکجانشین انتخاب شده بود. وقتی مجروح شد، درجه تورن را گرفته بود. خانه بودند برایش نامه آمد که دوباره برگرد. چون جانشینش شهید شده بود و به کسی مثل پدر من نیاز داشتند. پدرم هر وقت میخواست به جبهه برود، اصلاً بههیچ عنوان خداحافظی نمیکرد. ولی شبی که فردایش میخواست دوباره برود به جبهه، همه را جمع کرد. دو تا همسر داشت. همۀ بچههایش را دور هم جمع کرد و گفت: «بچهها من شما را سپردم به خدا.» اولین کسی که اعتراض کرد به رفتن پدرم، من بودم. گفتم: «نرو اینجا که الان جنگی نیست.» پدرم گفت: «مگر ناموس، همهاش زن و بچه است؟! ناموس، وطنه.» خیلی چشمهایش قرمز بود و... من خون زیاد دیدم. در رادیو میشنیدم. چون افغانستان و در منطقۀ ما تلویزیون نبود. گوش میکرد به رادیو و میگفت سینههای زنان را بریدند. به زنها تجاوز کردند... بعد شما میگویید... خیلی اینطوری صحبت میکرد. وصیتش را کرد. چهرۀ آخری که پدرم با همه خداحافظی کرد و رفت، تا الان یادم مانده است. انگار که همین دیروز بود. پدر من خداحافظی کرد و رفت و شهید شد. خیلی سخت بود.
پس شما در آن ایام، بهخاطر جایگاهی که پدرتان داشت وضع مالی خوبی داشتید. درست است؟
- بله خدا رو شکر. آره خوب بود.
پس چرا آمدید ایران؟ از ترس طالبان بود؟
- نه. من هیچ وقت نمیترسیدم از طالبان. روحیهام خراب شده بود؛ چون پدرم را از دست داده بودم. تمام زندگیام را از دست داده بودم. دیگر هیچچیزی برایم مهم نبود. افغانستان دیگر برایم بیارزش شده بود واقعاً؛ چون من متولد ایران هم بودم، ایران برایم عزیزترین جا بود. چون بچه هم بودم، پدرم را هم از دست داده بودم، افغانستان دیگر برایم معنایی نداشت.

اینجا دوست و همکلاسیهای دوران مدرسهات را هنوز داری؟
- بله. در مشهد. خانۀ بیبیام خدابیامرز آنجاست. حالا فروخت و رفت افغانستان. بله میرفتم توی کوچه و...
منظورم دوستان ایرانی است. بالاخره شما اینجا به دنیا آمدید و اینجا مدرسه رفتید.
- نه. کوچه که میروم با همسایهمان سلام و علیک دارم.
آقاآصف چه ویژگی داشت که همسرش شدید؟
- فامیل پدرم است. آنجا در افغانستان طوریست که دخترها اجازه ندارند. در حدی هم نبودیم که مثلاً روی حرف پدرمان حرفی بزنیم. آنجا حرف حرف آقاست(پدر).
الان هم اینطوری است؟
- من خیلی وقت است که سمت افغانستان نرفتهام.
کمی از تحصیلاتتان بگوئید؟
- من تا کلاس هشتم خواندم. پنج سال در افغانستان خواندم. بعد که اینجا آمدم دوباره با بچهها جزوه میگرفتم و درس میخواندم. بعد که آصف رفت سوریه، کارهای فرهنگی کردم. با فرهنگسرای... آنجا کار و فعالیتهای فرهنگی انجام میدادم. الان مدرک تحصیلی ندارم. آصف هم سیکل دارد. در افغانستان درسخوانده است.
خانم بنیادی! اگر آقا آصف دوباره بخواهد برود جنگ و همان مشکلات دوباره بر سر راهت قرار بگیرد، راضی هستی؟ لطفاً صادقانه و صریح پاسخ دهید.
- اگر همین جایگاه و افتخار را برایم داشته باشد، بله راضیام. الان هم که بچههایم بزرگ شدهاند و سختی ندارند. اگر شهید هم بشود، شهادت لیاقت میخواهد. من الان هم فرزند شهیدم. در ضمن اگر شهید شود و من بیسرپرست شوم، آن دنیا شفاعتم میکند. خدا شاهد است راست میگویم. آن دنیا شفاعتم میکند. چون همیشه میگوید که بچهها! شهید میتواند ۷ نسل بعد خود را هم شفاعت کند. به بچهها میگویم، آن دنیا بابابزرگ (شهیدتان) دستتان را میگیرد. اکبری اگر شهید بشود - شهادت انشاءالله نصیب همهمان بشود. شهادت مقامی است که خدا به هرکس نمیدهد. یک چیز طلایی است که خدا به هر کس نمیدهد - اگر شهادت نصیب پدرشان شود، اینها فرزند شهید هستند. الان هم افتخار این را یافتهام که یکی از خانوادههای فاطمیون شدهام.
رفتم حرم حضرت زینب(س). دو بار توفیق زیارت پیدا کردم. کارهای فرهنگی انجام میدهم. این کارها خیلی برایم مهم است. اگر آقای اکبری نمیرفتند سوریه، شاید من کارهای فرهنگی انجام نمیدادم. رفتن آصف به سوریه و جنگ برای دفاع از حرم، خیلی در زندگی من تأثیر گذاشت. من خودم واقعاً ابتدا اعتقادی نداشتم به مدافع حرم بودن. شاید توهینهای خاصی هم خودم میکردم. مثلاً میگفتم برای پول رفتند و... تا اینکه آقای اکبری رفتند. باز هم اعتقاد پیدا نکرده بودم. آقای اکبری دوستهایش را خیلی به خانه میآورد. بچهها همه جوان بودند دیگر. همه بین ۱۸ سال و ۳۰ سال و ۳۲ سال بودند. بعد دخترها هم که دیدید زود رشد میکنند و بزرگ میشوند. میگفتم برای اینها یک جای خواب پیدا کنید. من آخر به دختر خیلی حساس هستم.
آقای اکبری یک روز خیلی ناراحت شد؛ گفت: «تو دوست نداری دوستهای من خانه باشند. انگار، من که رفتم سوریه، در خانه حاکمیت دست شما افتاده است. من الان باید به شما بگویم چه کسی را بیاورم چه کسی را نیاورم!» گفتم: اینطور نیست. بعد، یک روز در را کوبید و رفت. از خانه رفت بیرون. بعد که آمد، دیگر سرسنگین بود. رفت سوریه. بعد من با همسر یک شهید صحبت کردم، گفتم: «این دفعه آصف خیلی با من دعوا کرد. ناراحت بود. دوستهایش را هم میآورد من نمیتوانم بگویم نیاور.» گفت: «طبقۀ پایین ما یک زیر زمین هست، ولی خیلی درب و داغان است. این را بگیر اجاره کن یک فرشی بینداز؛ همین که با دوستانش غذا خورد، بگذار بروند آنجا بخوابند.» شمارۀ صاحبخانه را گرفتم. گفت: «خانم بنیادی! خیلی آنجا درب و داغان است.» گفتم: «شما بگو چقدر میخواهی برای اجاره دادن آنجا؟ من آنجا را تعمیر میکنم.» خب تعمیر آنجا بودجه میخواست و من بودجه نداشتم. بالاخره آنجا را یکجوری درست کرد.
گفتم من اعتقاد به این که بچههای فاطمیون برای حرم میروند را نداشتم. این واقعیت است. چون خودم هم فرزند شهید بودم، با خودم میگفتم سوریه کجا، اینجا کجا. اگر میخواهد دفاع کند، باید از کشور خودش دفاع کند. میخواهد از سوریه دفاع کند؟! آنجا که فرسنگها دور است. آن ذهنیتی که آن موقع داشتم، الان خیلی تغییر کرده است. ما قرارداد را بستیم و آنجا را جهادی درست کردیم. همین که فرش پهن کردیم، آن سالی بود که حاجقاسم شهید شدند. آن موقع چند بار دعوتنامه برایم آمده بود که بروم سوریه قبول نکردم. راستش میترسیدم آن موقع. جلوی داعش؟! من؟! دل میخواهد آنجا، جگر میخواهد. بچههایی که رفتند خدا به آنها جگر بزرگی داده است. گفتم من نمیآیم.
هرچقدر برادر شوهرم گفت -چون او هم مدافع حرم بود- من قبول نکردم. بعد که من آنجا فرشهای فاطمیون را پهن کردم، دلگرم شد آقای اکبری. (تا این که) از دفتر مشهد به من زنگ زدند گفتند خانم! شما برای سفر به سوریه آماده هستید؟! تازه حاج قاسم شهید شده بود. حاج قاسم یک هفته بود که شهید شده بود. وسط هفته بود که به من زنگ زدند و پرسیدند و من گفتم: «بله. میآیم.» از یک طرف حاج قام شهید شده بود، از آن طرف هم هواپیمای اوکراینی سقوط کرده بود، از این طرف هم من «بله» گفته بودم. خدا یک دفعه به من یک دل و جرأت زیادی داد. بعد رفتم سوار هواپیما شدم. تا آن موقع که گنبد طلایی حضرت زینب(س) را ندیده بودم، با خودم میگفتم، فکر نمیکنم من جزو زوار حضرت زینب بشوم. خب رفتیم سوریه و من به آقای اکبری گفتم، چرا نمیبرند ما را زیارت. گفت صبح میبرند. الان شب درهای حرم بسته است. صبح رفتیم. وقتی که وارد حرم شدم، تا ندیدم باور نمیکردم که «من؛ آنجا؟!. من این همه توهین کرده بودم به مدافعین حرم. من و حرم؟!»
جلوی حرم ایستادم خیلی گریه کردم. میخواستم جیغ بزنم. بعد گفتم اگر من جیغ بزنم باعث شرمندگی آقای اکبری میشود و نکند ایشان را مسخره کنند! خودم را کنترل کردم(تا جیغ نکشم). من واقعاً برای خودم متأسفم؛ که شیعه واقعی از دور و بریهایش خجالت نمیکشد؟!

خانم بنیادی! یکی از بزرگترین اتهاماتی که به بچههای مدافع حرم میزنند، چه مدافعان ایرانی، چه مدافعان افغانستانی، چه پاکستانی و لبنانی این است که، اینها برای پول رفتند. شما قبل از رفتن آقای اکبری به سوریه، وضع مالیتان بهتر بود یا بعد از رفتن ایشان؟
- وضع مالی ما قبل از رفتن آقای اکبری به سوریه، بهتر بود و با رفتن او، اوضاع مالی ما تغییر کرد؛ یعنی بدتر شد. آقای اکبری کاسب هستند. برای خود کسب و کاری دارند. ما خدا را شکر خانه داشتیم، کارت آمایش داشتیم، سوریه که میرفتند، دو میلیون و هفتصد هزار تومان به او میدادند؛ در حالی که درآمد ایشان از محل کسب و کارش، بین پنج تا شش میلیون تومان بود. یعنی درآمد آقای اکبری با رفتن به سوریه، از نصف هم کمتر شد.
زمانی که ایشان جانباز شدند، ما را به باغموزه دعوت کردند. او ده درصد جانبازی دارد. سردار باقری(در آنجا) سخنرانی کردند. سردار باقری (خنده همراه با بغض) بدهکار هم هستند. ایشان به ما وعدهای دادند. سر مزارش هم که میروم میگویم (به ما قول دادی، وعده دادی!) گفته بود اول، کل خانوادههای شهدای فاطمیون را شناسنامه میدهیم، بعد جانبازان را، بعد رزمندگان و بعد کل بچه شیعههای افغانستان که ایران هستند را شناسنامه میدهیم. بعد، شناسنامه که هیچی... به ما... ببخشید، بد صحبت کردم؟!
نه ادامه بدهید. منظورتان شهید باقری رئیس ستاد کل نیروهای مسلح است؟
- بله. ماجرا اینطور است که همۀ جانبازهای مدافع حرم را به باغموزه دعوت کرده بودند. سردار باقری - اگر اشتباه نکنم- ایشان هم آمدند. تبریکی به ما گفتند و یک تشکری هم از ما کردند، یک قول و وعدهای هم به ما دادند. حالا آن شب دور و بریها تصویب نکردند یا چه شد نمیدانم. حالا خدا را شکر ما کارت آمایش(نوعی گذرنامه موقت) را داریم. ولی بین بچههای فاطمیون خیلیها هستند که - حالا بیانصافی است اگر نگویم؛ چون من آمدهام جلوی دوربین و یک فرصتی پیدا کردهام تا صحبت کنم- بین بچههای فاطمیون خیلیها هستند که درگیر مدارک شناساییاند. درگیر این مدارک هم هستند. این را بهسختی به دست میآورند. میبینی نیروی انتظامی بهراحتی آن را میگیرد و پاره میکند! خیلی حرف است. این یک شکایت است و باید پیگیری شود.
|| جعفر بلوری
مطلب مرتبط: https://fashnews.ir/122485
امام خمینی ره
کره زمین در اختیار همه انسانهاست و حق همه است که در هر کجای این کره خاکی زندگی کنند.
مشکلات بشر این سیاستمداران زور گو هستند که کره زمین را مرز بندی کرده اند !
مشکل امروزه انسانهای واقعی ، غربیها بخصوص آمریکا ست...
باید با ظلم و ظالم جنگید تا مرزها برداشته شود.
درب جهان را به روی همه باز کنید.
کره زمین با یک حکومت عادل اسلامی.....
چرا اسلامی؟
به این دلیل که آخرین پیامبر خدا و آخرین کتاب خدا اسلام و قرآن است و هیچ دین و کتاب دیگری ظهور نخواهد کرد مگر مهدی صاحب زمان عج که این بزرگوار هم ادامه و پایان همان آخرین دین و کتاب است .
و در حال حاضر هم ولایت فقیه تا ظهور آن حضرت عهده دار حکومت جهانی ست.
غیر از این مردود و باطل است.
به بیراهه نروید که گم میشوید و راه نجات وجود ندارد.
نور هدایت و کشتی نجات را فقط در ولایت میتوانید پیدا کنید.
همانند کشتی نوح نبی ع
حال خود دانید.

















