شنبه 20 دي 1404 , 11:31




گفتوگو با دکتر خسرو قبادی، جانباز دوران دفاع مقدس(بخش دوم)
با شریعتی شروع کردم، بامطهری آرام گرفتم و با دستغیب به یقین رسیدم...
مشکل اصلی من این بود که فکر میکردم هفت - هشت خدا دارم و نمیدانم کدام را میپرستم! یک وقتی خدای مقام است، وقت دیگر خدای شهرت است، خدای پول است...آن خدایی که آنجا در جبهه آدم با او ارتباط میگرفت در حد اعلا آرامش داشت...
فاش نیوز - این قسمت(بخش دوم) گفت و گو با دکتر قبادی کمی پیچیده شد. تلاش کردیم ارتباط بین «جنگ و خشونت» با «معنویات» را پیدا کنیم. از چگونگی مجروحیت ایشان در عملیات کربلای ۵ نیز حرف زدیم که واقعا شنیدنیست؛ همینطور از شکها و شبهاتی که از همان دوران نوجوانی دست از سر دکتر بر نمیداشت. از سوالاتی که مردم از همان دهه شصت تا به امروز با دیدن وضعیت جراحت دکتر از او میپرسند و همینطور از کمکی که کتابهای دکتر شریعتی، مطهری و دستغیب به او کرده تا سرانجام به یقین برسد. دکتر قبادی -درست مثل سایر بچههای جنگ که با آنها گفتوگو کردهام - بارها تاکید کرد با این که بهدلیل وضعیت پایش، زندگی سختی دارد؛ اما حتی ذرهای از راهی که رفته و مسیری که انتخاب کرده پشیمان نیست و اتفاقا خدا را درجبهههای جنگ یافته است....
یک نوجوان مجرد ۱۸-۱۹ ساله در آن ایام که وسط آن انقلاب، امام را هم نمیشناخت در آن شرایط در واقع به گوشش خورده بود این برای چه تصمیم گرفت برود به جبهه؟ برای اینکه -به زبان نوجوان امروزه - جوگیر شده بود؟ برای اینکه دید رفیقهایش دارند میروند کم نیاورد؟ برای اینکه دو تا دانشآموز را آنجا دید احساس کوچکی کرد؟! یا مباحث معنوی در میان بود؟ یعنی شما آنقدر در معنویات رشد کرده بودید که حاضر شدی گفتی من بهخاطر دینم بهخاطر وطنم برم شهید بشوم؟ خداوکیلی کدام دلیل بود؟
- گفتم در اواخر ۵۹ یا اوائل ۶۰ که هممدرسهای هایم رفتند جبهه من یک احساس حسرتی در دلم ایجاد شد و نمیدانم چرا همواره یک حس احترامی نسبت به آن چهار نفر که همگی بچه درسخوانهای مدرسه و بیشترشان از رشته ریاضی هم بودند ( اسم یکنفر شان را الان هم بخاطر دارم آقای خلیلی بود) پیدا کردم. نه آن حس حسرت و نه آن حس احترام هنوز هم برایم قابل تحلیل نیست که چرا و چطور بوجود آمده است؛ اما اکنون از درون وجدانم گواهی میدهم که چنین حسی در من بوجود آمده بود. اما این حس، هوس رفتن به جبهه را در من ایجاد نکرد. برعکس موقعی که در سال ۶۱ تصمیم گرفتم بروم، شاید همین حسی بوده که شما در پرسشتان به آن اشاره کرده اید؛ دیدم اطرافیان من هستندکه دارند به جبهه میروند و برادر خانم برادرم که دوست من بود شهید شد به نام شهید علی اکبر غیاث الدین؛ این ها تاثیر میگذاشت که خب، همانطور که اشاره کردم برغم آنکه عزم جزم کرده بودم و حتی از تهران برای خداحافظی با خانواده به شهرستان و روستا هم آمده بودم اما محقق نشد بروم؛ ولی فکر کنم یکبار مجله سوره بود، یا جای دیگر که با من مصاحبهکردند به این پرسش پاسخ دادم؛ اخیرا هم دوستان ما که خب اعضای هیئتعلمی هستند همین سؤالها را از ما میکنند که چه انگیزه ای باعث شد که شما به جبهه بروید؟ پاسخ دادم. و آن این است که از یک جایی که من واقعاً سال ۶۲ تصمیم گرفتم به جبهه بروم و رفتن فقط رفتن نبود؛ بالاخره هر مأموریتی سه ماه یا نهایتا شش ماهه بود. اما ماندن تا آخر جنگ، و تا زمان مجروحیت تنها و تنها به دلیل این بود که به رشد معنوی میاندیشیدم.
یکبار برادر زادهام که حالا شما فرمودید، نسلهای جوان و جدیدتر، خب یک نسل متولد دهه ۶۰ بود، یک روزی از من پرسید، خیلی بیعدالتی زیاد است، نابرابری زیاد است، فلان و اینها... خیلی با حس خاصی میگفت. گفت که شما قبول نداری؟ گفتم که چرا قبول ندارم، من هم دارم میبینم با چشمم همه این چیزها را دارم میبینم؛ اما مثل شما ارتباط روانشناسانه با اینها برقرار نمیکنم بلکه ارتباط جامعهشناسانه با این مسائل برقرار میکنم. گفت یعنی چه؟ گفتم. تحقیق میکنم و میگویم آقا به این دلیل و آن دلیل؛ به دلیل فساد یا نابرابری یا هر چیز دیگری یکی سرمایهدار شد، یکی دیگر هم خواه مثلاً اسمش را بگذاریم بیعرضگی یا نخواستن ارادی و... این راه نرفتند و الان کم برخور دارند. گفت: اینها مشکلات جامعه و کشور نیست؟ گفتم چرا قبول دارم. اما ارتباط حسرت گونه و تاسف بار با این گونه مسایل، خودخوری و افسردگی به بار میآورد. در مسایل اجتماعی باید تحلیل اجتماعی بکنیم. اما اینها مشکل اصلی من نیست. مشکل تاسف بار من چیز دیگری است.گفت از نظر شما مشکل چیست؟
گفتم مشکل اصلی من این است که من فکر میکنم هفت - هشت خدا دارم و نمیدانم کدام را میپرستم! یک وقتی خدای مقام است، وقت دیگر خدای شهرت است، خدای پول است، خدای فلان... آن خدایی که آنجا در جبهه آدم با او ارتباط میگرفت و واقعاً خیلی آرامش داشت؛ اصلاً در حد اعلا آرامش داشت، خدای واحد بود. حالا باید یک کسی بپرسد که شما واقعاً چطور رفتی و مثلاً ۲۰ سالگی من رفتم آن وقت من دیپلم داشتم... و واقعاً دیپلم آن وقت سطح بالا اگر نگوییم سطح متوسط رو به بالای تحصیلات بود. حتی در آن وقت چون دانشگاهها حدود دو سال تعطیل بود، تعدادی نیز دانشجوهای قبلی بودند ولی کم شمار بودند. بقیه یا دبیرستانی بودند یا زیر دیپلم، و حتی دیپلم هم کم بود. این را میخواهم عرض کنم که در سال ۶۲ هم رفتن و هم ماندن، مخصوصاً تا آخر ماندنش تنها و تنها دلیلش این بود که من احساس میکردم، من اینجا دارم به رشد معنوی خودم کمک میکنم. خیلی اهل تحلیل هم نبودم که حالا این جنگ چه میشود و آیا مثلاً من میروم، دیگری هم میرود یا نمیرود؛ اینها را تحلیل نمیکردم.

معنویات، وسط خون؟ وسط ترکش؟ معنویات وسط تکهپاره شدن؟ اینها در ذهن یک آدم مذهبی شاید قابل درک باشد؛ ولی در ذهن یک آدم معمولی آنجا که جز خون و انفجار و خشونت چیزی دیده نمیشود؛ چطور معنویاتی آنجا بوده است؟
- من واقعاً آدمی بودم که صادقانه بگویم از وجود خدا تا همه چیز را شک میکردم. اولینبار که برای من کمی یقین در حد سؤال ذهن، نه یقین قلب ایجاد شد، -یقین در قلب بعدها با حضور در جبهه، زندگی با انسان های معنوی، برخی رویاهای صادقه و مطالعات کتاب های اعتقادی و اخلاقی ای که در ادامه اگر یادم باشد اشاره می کنم اتفاق افتاد.- زمانی بود که کتاب فلسفه زندگی شهید مطهری را خواندم. دقیقاً یادم هست من این کتاب را سال ۶۲ خواندم، این اتفاق افتاد. ببینید کسی مثلاً از سال ۵۸ خب با شک و تردید درونی زندگی میکرد و مثلاً مواضعش گاهی اوقات نوسان و بایاس داشت. در سال ۶۲ به یقین نسبی رسید. من در این سالهای ۵۸ تا حدود سال ۶۱ نسبت به آدمهای مختلف گفت وگوهای مختلف میکردم. آنهایی که پایههای مثلاً الهیاتیشان قوی تر بود، من مثلاً سؤال میکردم که چه دلیلی وجود دارد که این سخن از خدا و یا معصوم درست باشد؟ در مقابل اگر یک کسی بود؛ مثلاً اگر آن زمان میخواست تمام انقلاب را زیر سؤال ببرد، من به عنوان یک آدم حزباللهی ظاهر میشدم که با او مناقشه بکنم و چیزهایی یاد بگیرم. در واقع شکهای خودم را و پرسشهای خودم را در ذهن او میانداختم تا ببینم آنها چطور پاسخ میگویند. ضمنا خوب است بدانید دوره دبیرستان ما دورانی بود که بالاخره یک دیوار در مدرسه و بیرون سه قسمت تقسیم میشد؛ قسمت کمونیستها، قسمت مجاهدین خلق و قسمت بچههای انجمن اسلامی.. ما نشریات اینها را میخواندیم، حرفهای اینها را میشنیدیم. در آن فضا بودیم. فضایی بود که شما اجمالاً میدانستید مثلاً مخالفی که به لحاظ اساس فکری و جهانبینی از هستیشناسی تا معرفت شناسی با شما اختلاف دارد؛ برای این است که میگویم شک شاید در نسل آن زمان در خیلیها بود؛ اما من خودم دیدم وقتی کتاب فلسفه زندگی را هنگام رفتن به جبهه در یک پادگانی در شهرستان محمودآباد خوانده بودم به مرزهای یقین ذهنی رسیدم که زندگی هدف دارد و ما برای هدفی خلق شدیم و هر چه بتوانیم به این هدف رستگاری نزدیکتر شویم موفق تر هستیم.
بنابراین من یک رفتوآمدی بین این آدمهای مختلف در همان زمان داشتم. در خانه من مثلاً روزنامه فداییان خلق بود تا مثلاً روزنامه جمهوری اسلامی... همه اینها را آن وقتها هم میخواندم. نه عمیق، ولی در این فضا بودم و اولینبار برای من به لحاظ نظری کتابهای آقای مطهری جذاب بود. من این را در پرانتز بگویم که اگر کسی مثلاً جوانی باشد در حد بیست تا سی سال، این فرد مثلاً بیست ساله اگر بخواهد از فردیتش خارج بشود و بیاید در اجتماع؛ بهنظر من با کتابهای آقای شریعتی باید شروع کند. خیلی پرسشهای زمانه را شریعتی پاسخ میگفت و آدم را انگیزه میداد. بعد با آقای مطهری عقیده در آدم تثبیت میشود. بعلاوه من تجربه ام در دوره جنگ این بود که آدم با مطالعه کتابها و سخنرانیهای آقای دستغیب واقعاً به لحاظ معنوی قویتر میشد. واقعاً برای من این تجربه وجود داشت. من از شریعتی شروع کردم، با مطهری آرام گرفتم و واقعاً آن نگاههای خاص آقای دستغیب در کتاب استعاذه، در کتاب گناهان کبیره، کتاب معاد وکتابهای دیگر باورهای معنوی به درون و قلب من رسوخ میکرد.
آقای دکتر! من سؤالم را یکبار دیگر تکرار میکنم. فکر کنید کسی از اروپا آمده و شما میخواهید به او بفهمانید که وسط جنگ و خونریزی معنویات هست. چگونه به او توضیح میدهید؟
- ببینید شما نباید بگویید در جنگ چون خون هست، معنویات نیست. من اینطوری ندیدم. ما در جبهه همیشه که در حال جنگیدن نبودیم. بزنبزن که همیشه نبود. در کل بزنبزنهای جبهه ما در عملیاتها بود یا در یک خط پدافندی اتفاق میافتاد؛ بگذریم. اما آن کسی که میخواست بایستد با خود میاندیشید که چرا من بایستم چرا دیگری نه، چرا الان باید اینجا باشم؟
ببینید باز بر میگردم به جهان نگری و باورها نسبت به عالم و آدم. اولین کتابی که فکر میکنم کامل خواندم سوم دبیرستان بود. سال سوم دبیرستان رمانی خواندم و خیلی هم من را تحتتأثیر قرار میداد؛ ولی خب باعث شد که من دیگر از این به بعد هر کتابی را میخواندم، دیگر مثلاً وسط کار رهایش نکنم؛ یعنی خوبی آن رمان و کتابهای رمان دیگر این بود که خواندن یک متن را برایم آسان کرده بود، بعد از رمانها اولین کتاب علمی ای که خواندم؛ کتاب فرهنگ اسلامی اثر استاد محیط طباطبایی بود. یک کتاب کوچکی بود و زیاد و حجیم هم نبود؛ ولی خب این اولین کتاب غیرداستانی بود که تا آخر خواندم. این ها دانش مرا زیاد میکرد اما دانش تا به باور تبدیل بشود که احساس فداکاری از خودگذشتگی و... به شما دست بدهد فرق دارد. این از خودگذشتگی در عرصه ذهن به کتابهای دیگری وابسته بود که در سوال قبل اشاره کردم و در عرصه عمل هم به تجربه زندگی با همکاران و همکلاسان و آشنایانی داشت که در دور و بر مان بودند و ترک زندگی میکردند و به جبهه و سختیهایش روی می آوردند.
آقای دکتر قبادی، یک مثال بزنم که بگویم هست؟ من آن جملهام را کامل کنم؛ شما از خود میپرسید چرا من باید اینجا باشم، چرا باید مقاومت کنم، چرا باید صبر کنم...؟ اینها یک سرمایههایی میخواست که آن سرمایههای معنوی شما را وادار میکرد که بایستید یک کاری انجام بدهید که سخت بوده است؛ دوری از خانواده داشته، رنج داشته، گاهی مثلاً شرایط بد بیغذایی و بیآبی و بیخوابی و اینها را باید تحمل میکردید. اینها را که آدم به این راحتی تحمل نمیتواند تحمل کند. چه چیزهایی انگیزه میداد؟ آن انگیزه، بخشی مسائل معنویاش بود. من جواب آن نوجوان را میخواهم اینجوری بدهم؛ شاید این پاسخ را بهتر متوجه بشوند. ببینید، میگویند تیم تخریب -من که بلد نیستم- کارش این بود که برود جلو و معمولاً هم تکهپاره میشدند و دست و پایشان قطع میشد. گویا اغلب داشمشتی هم بودهاند و معمولاً و از این جوانان جنوب شهری هم بودهاند. اعلام میکنند که چند نفر باید بروند روی مین.... حالا مثلا در فضای بین خودشان کلکل هم داشتهاند. یکی از اینها میرود جفتپاهایش قطع میشود. درحالیکه پاهایش قطع شده بوده و زیر بغلش را گرفته بودند بیاورند، به رفقایش داد میزند میگوید، علی، مجید...، حال کردید؟! منظورم اینهاست. این را خیلی آن روانشناس غربی، آن جامعهشناس غربی، این چیزها را ممکن است متوجه نشود.
-راستش من هم متوجه نمیشوم، بگویم که مجید حال کردی، یعنی چه.
پس یکی دیگر از این ماجراها را بگویم؛ مجید باغبان که چند روز پیش با او مصاحبه کردم و احتمال زیاد میشناسیدش، از جانبازان اعصاب و روان است. ایشان میگفت، من همه جا رفته ام. آمریکا بودم، فلان کشور بودم. میگفت، هیچ جا مثل جنگ(جبهه) نمیشود. گفتم چرا حتی امریکا برای تو مثل جبهه نمیشود؟ میگفت، من در جبهه که بودم، چهار بار موجی شدم. میگفت، یکبار موج من (بچه چهاردهساله) را کوبید به لودر. بچهها میگفتند یکدفعه زدی زیر گریه. ده ثانیه بعد زدی زیر خنده. پنج ثانیه بعد شروع کردی به مداحی... موجی شده بود. گفتم، خب آن شرایط را چرا میگویید به مثلا امریکا ترجیح میدهید؟ خشونت، انفجار....؟ گفت من در جبهه که بودم همهاش در هوا بودم.... در معنویات غرق بودم. یک چیزهایی از اینگونه موارد هست که خود من هم نمیفهمم. باید بروی ببینی....
دکتر، شما استاد دانشگاه هستید. ما در درس و مباحث پژوهشی، «روش تحقیق» داریم. شما باید وقتی میخواهی پژوهش بکنی به نتیجهای که من میگویم برسی. این روند را باید پیدا بکنید. یک - عنوانش را باید بروید پیدا کنید؛ دو - پیشینهاش را باید بروید پیدا کنید. در محیط آزمایشگاهی باید باشد. این روش تحقیق مرسوم دانشگاه های سراسر دنیاست. آقا مجید میگوید، روش من این است که آقا شما چهل روز گناه نکن و بیا و ببین. روش آزمایشگاهی من این شکلیست. «من اخلص لله اربعین صباحا ظهرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه». هر کس چهل شبانهروز خود را برای خدا خالص بکند. خدای بزرگ میگوید چشمههای حکمت و دانش از قلبش به زبانش جاری میشود. روش تحقیق و روش پژوهش اینها این شکلیست. میخواهم بگویم که این مجیدها گاهی خودشان هم نمیتوانند توضیح دهند و بیان کنند. میگوید آقا من هم نمیدانم چه بود. ولی خب آنجا که بودم خیلی حالم خوب بود. یا آقای رمضان ملکی که دو سال و نیم در زندانهای بعثی در عراق بوده، میگوید میرفتیم دوش بگیریم، در حالی که سر و صورتمان کفی بود، آب را قطع میکردند و از آن بالا سربازها با کابل میزدند به سر صورتمان. هوا هم سرد بود. یا یک مسواک را به ما میدادند؛ ۱۷ نفر باید در صف میایستادیم. همه با آن یک مسواک نوبتی دندانهایشان را می شستند... میگفت من الان همه چیز دارم؛ ولی آنجا آرامتر بودم. میگوید آنجا به خدا نزدیکتر بودم.... گریه میکند و میگوید من الان استاد دانشگاهم. الان با احترام میبرند و میآورند من را.... ولی آنجا به خدا نزدیکتر بودم. خدا را هم بیشتر حس میکردم. ایکاش هیچی نداشتم و یک روز هم دوباره اینها را تجربه میکردم. این معنویات و خشونتی که میگویم اینهاست. خودش هم نمیداند چیست. میگویند باید آنجا باشی تا ببینی! روش پژوهش من این است که بیایی اینجا. اینجایی که من ایستاده ام و نگاه میکنم بایستی و نگاه کنی. یک شهید بزرگوار گفت و گوی بیسیمش ضبط شده. مثلا شهید باکری که آدم کم و کمسن و کمسوادی هم نبوده... میگوید: "احمد، بیا اینجا ببین چه خبر است"! بیا اینجا... روش تحقیق من این است که این کارهایی که میگویم بکن، بیا خودت ببین. حالا من این را ارتباط بدهم به همان معنویات. آدمی که شکنجه میشده، میگوید من آنجا خدا را بیشتر حس میکردم. حاضرم به آن شرایط برگردم....
- ببینید آقای بلوری عزیز این که گفتم "مجید حال کردی" را متوجه نمی شوم یعنی درکش برای من سخت است. آدم باید در همان حال و هوا باشد تا بفهمد این ها یعنی چه؟ این ها با استدلالها و فضای موجود اصلا قابل فهم نیست.نمی توان با روش پژوهش دانشگاهی به درک آن رسید. ما اگر بخواهیم بگوییم معنویت با خشونت چه ارتباطی دارد. باید سربحث را یا نقطه عزیمت را از جای دیگری آغاز کنیم.مثلاً اگر کسی در مقام شکنجه گری نتیجهگیری کند که من از این که شکنجه گری میکنم لذت میبرم این با معنویت ارتباط ندارد که هیچ بلکه ضد انسانی و ضد معنوی است. اما اگر میگوید من ناچار شدم یک وضع شکنجه را تحمل کنم و خوب تحمل کردم این لذت معنوی ایجاد میکند. اگر میخواهید ارتباط معنویت و خشونت رو پیدا کنید، سؤال باید یکطور دیگری طرح بشود. آیا شما حاضرید سیلی ناحق در گوش کسی بزنید؟ می گویم به دلایل انسانی و معنوی خیر و هرگز این کار را نمی کنم چون این مساوی است با سقوط معنوی من. در وضعیتی دیگر اگر کسی سیلی به ناحقی در گوش شما نواخت؛ شما در موقعیت و قدرتی نیستی که بتوانی تلافی کنی اما اگر بتوانی متوجهش کنی که دارد اشتباه میکند، این خیلی ارزش دارد به این معنا نه با ظالم که مهمتر با خود ظلم داری مبارزه می کنی. این به این معناست که شما خشونت گری را اساسا نفی میکنید. خودت را در مقام تحمل یک خشونتی که ناخواسته دارد بر شما وارد میشود می بینید؛ این رضایت باطنی دارد و نق نمیزنید و ناراضی نیستید. اما اگر بگوید چرا من باید این درد را تحمل کنم؛ و چرا من در موقعیت دیگری وارد نشده ام؟ و چرا های دیگر... این همان چیزی است که من در مثال قبلی به شما گفتم. وقتی برادرزادهام از من پرسید پس مشکل چیست؟ گفتم مشکل این است که واقعاً الان فکر میکنم یک هفت- هشت خدایی دارم که نمی دانم کدام را میپرستم.
من یک زمانی واقعا این آیه ای که در سوره یوسف هست که به رفقایش میگوید: « یاصاحبی السجن أارباب متفرقون خیر امالله الواحد القهار».می خواندم زیاد به فکر فرو رفتم. ببینید ما از دست ارباب های گوناگون داشتن به تنگ آمدیم، انسان خودش یک تحملی دارد، تحمل انسان وقتی که به چه کنم چه کنم ها برسد؛ اینجا بروم یاآنجا بروم؛ آن طرف بروم یا این طرف بروم؛ این کار را بکنم یا آن کار را نکنم؛ زودتر صبرش تمام میشود تا اینکه بفهمد یک راهی دارد که آن راه درست است و در آن راه مقاومت کند. اینجا خیلی راه راحتتراست. چون تکلیفش با خودش مشخص است. اگر شما میگویید یک شرایط مثل جبهه ایجاد بکنید تا یقین بازگردد من اونجوری را قبول ندارم همیشه که جنگ نیست ولی شما اگر اخلاص جنگ را بیاورید، مشکلات کمتر می شود.
ببینید یک زمانی باز هم چند سال پیش حدود سی سال پیش بود از من خواستند که برای سالگرد برادرشهیدم حسن قبادی که شب همان روزی که من زخمی شدم(۲۱ دی ۱۳۶۵) در شلمچه شهید شد، سخنرانی کنم. پدرم خدا بیامرز یکی از سنتهای عجیبش این بود که همه ساله برای سالگرد برادرم مراسم میگرفت و ناهار میداد از روستای خودمان و روستاهای اطراف مردم شرکت می کردند. فکر کنم در مراسم هفتمین سالگرد برادرم بود مثلا اوایل دههی هفتاد بود. من آن شب نشستم تا نصف شب فکر کردم که فردا چه بگویم رفتم و گفتم که به هفت دلیل ما از شهدا نمیتوانیم صحبت کنیم. آن هفت دلیل ایکاش مکتوب یا ضبط میشد، الان که نمیتوانم بگویم یادم نیست. مثلا یکی از چیزهایی که گفتم این بود که شهدا میل به اخلاص داشتند ما میل به خودنمایی. ما چگونه میتوانیم از کسی صحبت کنیم که خلاف باورهای ما فکر و خلاف رفتارهای ما عمل میکردند. یادم هست که این مثال را زدم: انگار کسی بستنی را به دست گرفته و در گرمای پنجاه درجه جار بزند بستنی !!بستنی!! اینطور بگویی آن بستنی آب میشود. به اصطلاح در این بازار این کالا به فروش نمیرود. این وضعی است که ما داریم و من در اوایل دهه هفتاد آن هفت دلیل را گفتم که ما نمیتوانیم از شهدا صحبت کنیم. الان از آن هفت دلیل یکی را به شما عرض کردم. جالب اینه که بعضی از بچههای بسیج که از محلات دیگر آمده بودند رفتند به نماینده مجلس آن وقت گزارش کردند که آقا ایشان آمده و گفته است که ما از شهدا صحبت نمیتوانیم بکنیم! آن نماینده ما آدم حزب اللهی و پدر دو شهید بود(مرحوم سید محمود کاظمی دینان) برگشت به آنان گفت من که نمیدانم ایشان چه گفته ولی شما این یادواره شهدایی را که هر سال ما روز اول عید برگزار میکردیم چرا چند سال است که برگزار نمیکنید؟ برگزار کردند و از من خواستند که من هم بیایم و آنجا صحبت بکنم. من همان صحبت را البته نه با آن حرارت ولی خدمت شما عرض کنم که با یک انرژی کمتر آنجا مطرح کردم. در مجموع میخواهم عرض کنم که از ارزشهایی که شهدا دنبال آن بودند در فضایی میتوانیم صحبت که به اصطلاح امروزی ها آن گفتمان، گفتمان غالب باشد و ما هسته اصلی آن گفتمان را پذیرا باشیم و در چنین فضایی است که نه ترویج خشونت بلکه تحمل خشونت برای رسیدن به هدف بالاتر با اقناع طرف مقابل به اشتباه خویش و یا ایجاد شرم اخلاقی برای وی با معنویت قابل جمع است.

عذرخواهیام را بپذیرید. شاید من نمیتوانم سوالم را درست مطرح کنم. ببینید حضرت زینب (س) پس از واقعه عاشورا و دیدن آن همه مصیبت و خشونت میفرمایند: «ما رأیت الا جمیلا». ببینید الان آیا معنویتی که در جنگ ما بود در جنگ اوکراین هم هست؟! خیر نیست. جنگ که فینفسه قشنگ نیست. این آدم ها هستند این شهید همت است، این شهید باکری است که معنویت را حتی به میادین جنگ میآورند...
- ببینید آقای بلوری عزیز، یک چیزی باید واضح بشود و آن هم این است که شما اگر در جهانبینیتان، و در هستیشناسی تان به خدایی باور داشته باشید که وجود دارد و باور به قیامتی که در آن حساب و کتاب شما رسیدگی میشود و کار خوب شما چندین برابر پاداش داده می شود و کار بدتان کیفر دارد، قطعا این باور در معنویت شما اثر میگذارد. اینجاست که من گفته ام چند تا خدا داشتن و در میان آنها سردرگم بودن از آن خدای واحد جداست. شواهد قرآنی دیگری هم از جمله « ضربالله مثلا رجلا فیه شرکاء متشاکسون و...» وجود دارد که الان نمی خواهم بپردازم. اما اگر شما بیایید بگویید که از همان سرباز اوکراینی یا آن رزمنده یا دلاوری که دارد از خودش مایه میگذارد ما برویم بپرسیم و با این سوال مواجهاش کنیم چرا دیگری نه چرا تو؟ باز میبینیم آنجا هم یک معنویتی وجود دارد که آن را باید تبیین کرد. منتها در جنگ ما یک چیزی وجود داشت آن امید و باوری که به وعده تخلف ناپذیرالهی داشت، او را دلگرم و محکم میکرد. مثلا یک کسی از پیامبر(ص) سوال میکند، من چقدر با بهشت فاصله دارم. گفت به اندازه خرمایی که در دستت است و داری میخوری! این فرد خرما را گذاشت و به سوی معرکه جنگ حرکت کرد. ببینید وقتی شما بگوئید که جهان که محدود است من بالاخره زندگی کنم. ما الان چهل سال است بعد از جنگ زندگی کردیم خب چه به دست آوردیم؟ داریم نگاه می کنیم میگوییم عجب دورانی بود شاید یک عده ای الان افسرده شده باشند یک عده ای اصلا به اصطلاح برگشته باشند به این معنا که بگویند که بیخود رفته ایم اما یک عدهی کمی هم نیستند. من درصد نمیتوانم بدهم به لحاظ کمی چند درصد، ولی به لحاظ کیفی این آدم ها خیلی پایدارند خیلی جدی و جدی دفاع می کنند.
وقتی که مجروح بودم داشتم می رفتم فیزیوتراپی. خب مجبور بودم چون پایم تا نمیشد/ همیشه عقب ماشین مینشستم و بنابراین یا در بست میگرفتم یا حتما باید جلو خودرو مینشستم. یک بار یک راننده تاکسی در سال ۶۶ در خیابان حافظ روبروی خیابان ورشو وقتی به سختی و با دوعصا داشتم سوار ماشینش میشدم، ازم پرسید: پایت چه شده؟ گفتم در جنگ اینطور شدم. گفت الان پشیمان نیستی؟ گفتم نه گفت واقعا! گفتم واقعا. گفت چرا پشیمان نیستی تو آخر الان داری اینگونه زجر میکشی. گفتم زجر چیزی نیست. خب ببینید این سال ۶۶ را بگیر تا الان این سوال ممکن است برای بعضی ها باشد. الان من با عصا حرکت میکنم. چهل سال است با عصا رفت و آمد میکنم. این سوال بارها از من توسط افراد مختلف پرسیده شده اما من هرگز لحظه ای تا همین الان برایم تردیدی رخ نداده که به آن فکر کنم. چند روز پیش میخواستم برم مسافرتی برای شاهرود سخنرانی داشتم. گفتم من دیگر ساک نمیبرم چون یک دستم عصا از آنور ساک دستم باشد، درب ماشین را چگونه باز کنم. آخر هم ناچار شدم همان ساک را ببرم. یعنی من ناچارم ببینید محدودیت ها اینجا مشخص میشود. اما این خستگیها و محدودیتها مرا به تردید در راهی که رفتم نینداخته است چون به نظرم هدف بزرگ و مقدس و درست بوده است.
ببینید وقتی که پا تا نمیشود شما راحت نمیتوانی روی صندلی اتوبوس بنشینی و بخوابی. مثلا در همین مسافرت اخیر به شاهرود احساس کردم که من چقدر خسته میشوم به نسبت سابق که جوانتر بودم. نیست که مثلا کمتر از ۲۴ ساعت بروم و برگردم و احساس خستگی نکنم. چون در گذشته در اوایل دهه ۱۳۸۰ یک سال همان شاهرود رفتم و بلیط شبانه گرفتم تا شب را استراحت کنم و اول صبح برسم شاهرود. اما ذهنم ان قدر درگیر پرسشهای گوناگون کاری بود که دو تا مقاله(یکی از مقاله ها موضوعش بحران در هویت ایرانی بود!) در ذهنم نوشتم و بعد آمدم این مقاله ها را مکتوب کردم و هر دو چاپ هم شده است. واقعا میگوم. ضمنا دو تا مسئله اجرایی پیچیده را در ذهن بستم و بعدا با آن تدبیر طراحی شده در ذهن اجرا کردم. یک دفعه متوجه شدم اتوبوس به شاهرود رسیده است! پس ذهن فعال و دغدغهمندُ آدم را به سمت مسایلی میکشاند که خودش زایش دارد و امید بخش است. میخواستم شبانه حرکت کنم که بگیرم بخوابم اما یک خلاقیت ذهنی عجیبی برایم رخ داد که تبدیل به خاطره شد و آن را الان برای شما بازگو کردم. این دفعه که مسافرت کردم دیدم نه اصلا من آن توان جسمی ۲۰ سال پیش را ندارم. اما وقتی در همایش سخنرانی کردم و یافتههای مقاله ام را ارائه دادم گویی خستگی در رفت. اما این خستگیها آقای بلوری! زود گذرند آن چیزی که برای آدم ماندنی است این است که فکر کند که مثلا یک جاهایی واقعا کاری را انجام داده که در راه تحقق به هدفش بوده. این را خدمت شما عرض کنم، که خیلی برای آدم لذت بخش است این اصلا خستگی نیست این خستگی مال زمانی است که انسان سردرگم باشد. مثلا قدیمها میگفتند که انسان را کار نمیکُشد عار میکشد. خستگی مال زمانی است که آدم مجبور است برای چیزهای پست و پایین تلاش بکند بعد هم خودش، خودش را زیر سوال ببرد.

سال ۶۶ در کدام عملیات مجروح شدید؟
- در عملیات کربلای۵
چگونه مجروح شدید؟ یک توضیحی میدهید مثلا چند دقیقه قبل از حادثه،
- بله بله خیلی هم جالب است! خیلی جالب است. این را اگر بگویم! از آن ۱۰ دقیقه قبل از حادثه مجروح شدن! ببینید یک دوستی داشتم به اسم کاظم علیزاده. ما و ایشان گاهی اوقات مثلا هر دو فرمانده گروهان بودیم بعدا ایشان فرمانده گردان شد من گروهانی نپذیرفتم و خواستم بروم پیش بچههای گروه ضربت. بچههای خیلی ناب و تاپ گردان بودند. دوست داشتم بروم پیش آنها گم بشوم. واقعا اینجوری دوست داشتم و قبول نکردم مسئولیتهای دیگر را و رفتم آنجا و ایشان (کاظم علیزاده) فرمانده گردان بود. من هم جانشین یک گروهان ضربت شدم چون وقتی که من رفتم فرمانده داشت. در حالی که از لحاظ سابقه و تجربه من اگر گردانی تحویل نمیگرفتم در حد جانشین گردان بودم، دیگر کم تر از آن نبودم. اما ایشان فرمانده گردان بود با هم خیلی انس داشتیم. من چیزهایی در باره شهید علیزاده نوشتم به اسم "گوهر پاک" نوشتههای دیگری هم در مورد دوستان شهیدم نوشتم که شاید آقای ساقی این نوشته های اخیر من را راجع به شهید ابراهیمی رودسر را به شما داده باشد و اینها باعث شد که ایشان به شما گفت بیایید مصاحبه بکنید. ولی آن نوشتهها ناب تر هستند. بگذریم حالا عرض کنم که یادم است که آقای کاظم علیزاده با یک دستکشی به رنگ لباس شما دستکش سبز رنگی در دو دستش بود؛ امد پیش من و گفت اینجا عراقی ها دارند میآیند. برو راهشان را ببند. الان اگر بگویید اینجا کجا بوده من خیلی حضور ذهن ندارم ولی در عملیات کربلای ۵ و شلمچه بود جایی بود که میگفتند کانال ماهی من نمیدانم چه میگفتند اصلا یادم نیست.
صبح ظهر، یا تاریک بود؟
- صبح بود ساعت حدود ۹ صبح بود که ایشان به من گفتند برو آنجا. من معمولا به جای دوتا نارنجک فکر میکنم این بار چهارتا نارنجک داشتم اما می دانستم بعضی از بچهها تا یازده نارنجک به کمر خودشان بسته بودند.چون خیلی وارد بودند این بچههای گروه ضربت. من دیدم مثلا دوتا گلوله آرپیجی هم بچه ها با خودشان حمل میکردند با این که آرپیجی زن نبودند. همه بچهها هم سن و سال من و برخی کوچک تر. یکی از اینها اگر میخواهید واقعا ببینید چطور آدمهای فداکاری داشتیم. مثلا کسی را دیدم به نام شهید بهمن علیپور که به او گفتم تو سربازیت تمام شد تو دیگر چرا آمدی؟ گفت اگر عملیات باشد من میمانم. از اینها زیاد بودند. هر چقدر هم ما بخواهیم اینها را بگوییم کم می آوریم! در یک جایی میشه اینها را به صورت تجمعی شماره کرد آدمهایی که حرف زدند و گفتند من چون عملیات هست ترخیص نمیشوم و میمانم. حالا، به هر حال من رفتم ببینم نارنجکهای بیشتری پیدا میکنم پیدا کردم یا نکردم دوباره کاظم من را دید گفت چی کار داری میکنی؟ گفتم دارم نارنجک جمع میکنم که وقتی رفتم جلو دستم خالی نباشد. کاظم گفت نه! برو اصلا فرصت نیست؛ برو! منم رفتم یک جایی بود که فرض کن یک جادهای بود از این جادههای شنی حدود یک متر از سطح زمین بالاتر. این طرف بچه های ما مستقر بودند آن طرف عراقیها. من رفتم برای اینکه خب راهشان را ببندم دراز کش روی جاده. یعنی بین نیروهای خودی و دشمن. بزن، بزن شروع شد و من دیگر خشابم تمام شده بود. یک عراقی سر بلند کرد من همینطور دستم را با اسلحه خالی به طرفش گرفته بودم. او هم از ترس سرش را انداخت پایین. خدمت شما عرض کنم در این گیر و دار مثلا نارنجک هایم را انداختم هر چه میزدیم میگفتم چرا این مذهبها نمیمیرند! بعدا که پرسیدم گفتند سرازیری بود نارنجک قل میخورد میرفت پایین به اینها نمیخورد!
آنها هم دیگر مهمات نداشتند. ما هم یاد گرفته بودیم که این گِلها را مثلا مشت کنیم بندازیم حالا تا بفهمند نارنجک نیست مثلا در میرفتیم. آنها هم این کار را کردند. در این گیر و دار یک چیزی به پایم خورد محکم و پای چپم جمع شد. آمد زیر بغلم و احساس کردم یک نارنجکی است که از آن نارنجک تخممرغی هاست که موج دارد و موج شدیدش پا را قطع کرده است و حالا دولا شده بود. وقتی این طور شد نشستم بعد با خود گفتم خب من اگر بنشینم اینجا به راحتی مرا هدف میگیرند. خودم را پرتاب کردم پایین به سمت بچههای خودمان. دیگه پا نبود. نه میتوانستم بلند بشوم آنجا و نه حتی بنشینم. خلاصه خودم را انداختم پایین، انداختم پایین یک ده دقیقه ای گذشت و دیدم یک امدادگر آمده دارد مرا پانسمان میکند. آن امدادگر اسمش شجاع ایزدی بود این که چرا نامش بعد از چهل سال هنوز یادم مانده ماجرایی دارد. گفتم چه شده. فکر کردم مثلا خون و اینهاست به من گفت نه چیزی نیست بگذار ببندم و بعد فهمیدم نارنجک تخم مرغی که پا را قطع بکند و اینها نیست مثلا یک جایی از پا با شدت آسیب دیده.
ترکش بود؟
- نه نه این آقای بلوری فکر میکنم گلوله دو زمانه بود چون گلوله را وقتی در بیمارستان در یزد بعد از عمل وقتی از پایم در آوردند وقتی که به هوش آمدم یک چیزی در دستم بود گفتم این چیست؟ گفتند این چیزی است که در پای شما بوده. درآوردند و دیدم. منتهی آن وقت جوری نبود که بخواهیم نگهداریم این چیز ها را. میگفتیم موجب ریا میشود. ما هم دور انداختیمش بعد از چند روز(خنده). واقعا الان چیز خیلی به درد بخوری بود چون من الان میتوانستم بیاورم و به شما بگویم این بوده است یا یک آدمی میگفت این چیست اصلا.گلوله تهش باز شده بود شما تصور کنید این گلوله مرمی هست، فرض کنید یک حالتی خدمت شما عرض کنم در کنار گلوله یک چیزی بود ترکش مانند یک چیز فلزی چسبیده بوده آن دیگر چه بود آن وقت نمیدانستم. چون بالاخره اگر گلوله بود یک مرمی باید میداشت. بعدا به من گفتند گلوله دو زمانه بوده است.به ران پایم خورد و جای گلوله معلوم است. بعدا که من این عکسهای رادیولوژی را دیدم ران پا انگار که از دو طرف با اره بریده شده باشد. هم از پایین هم از بالا از دو جا گلوله باعث شده استخوان ران از دو طرف قطع بشود. حالا چند تکه استخوان و ترکش فراوان من بعدا عکسها را دیدم فهمیدم اینجوری بوده حالا خدا را شکر عکسهای رادیولوژی را تا چند سال پیش نگهداشتیم.
من یکبار از پدرم در سال های بعد گویا بیستمین سالگرد پرسیدم چرا این کار اطعام دهی را هر سال ادامه می دهی؟ این کار خیلی زحمت دارد، خیلی دردسر دارد چون آنها خود پخت و پز و شست و شو و رفت و روب میکردند. در مسجد محل آن هم مثلا فرض کنید برای حدود بالای 100 نفر زن و مرد کار باید پذیرایی صورت می گرفت. کارسختی بود از یک هفته قبل خود و خانواده در آماده باش بسر می بردند؛ گفت من دوست ندارم پول بچه ام را که از بنیاد شهید میگیرم جز در راه خودش خرج بشود!
|| جعفر بلوری
لینک بخش اول https://fashnews.ir/122544

















