شناسه خبر : 123342
سه شنبه 28 بهمن 1404 , 11:30
اشتراک گذاری در :

گفت‌و‌گو با دکتر خسرو قبادی، جانباز دوران دفاع مقدس(بخش چهارم و پایانی)

خیلی‌ها عوض شدند و تغییر پارادایم دادند....

یک‌بار با چند نفر از جانبازان لاریجان رفتیم پیش آیت‌الله حسن‌زاده آملی. خب این خاطره را از ایشان داشته باشید و این خیلی مهم است. خب من که پایم دراز بود. همه حالا می‌خواهند بنشینند؛ پایم جمع نمی‌شود. اصلاً ایشان ما را دیده که بود مثلا یک جانباز ویلچری آمده و سه نفر دیگر، جانباز مجتبی شاکری هم با ما بود که شما می‌شناسید. همان جانباز دو چشم نابینا که دو دستشان هم قطع است؛ با هم رفتیم پیش آیت‌الله حسن‌زاده آملی و ایشان ماها را دید. وقتی چشم ایشان به جانباز مجتبی شاکری افتاد، اصلاً منقلب شد و گفت ....

فاش نیوز - این چهارمین و آخرین بخش از گفت و گوی ما با جانباز دکتر خسرو قبادی است. این بخش بیشتر مسائل مربوط به پس از جبهه، مجروحیت و جانبازی و ادامه زنگی با شرایط جدید جسمی را در بر می‌گیرد....

و اما ادامه گفت و گو با این پرسش که،

کنکور شرکت کردید؟
- بله؛ کنکور را یادم هست. در بیمارستان روزهای فرد می‌رفتم فیزیوتراپی روزهای زوج می‌رفتم کلاس کنکور که پدرم خدابیامرز می‌گفت من را از آنجا آورده که من بیایم درس بخوانم؛ مثلاً من پزشک بشوم به‌خاطر این پزشکی من رفتم کلاس کنکور ثبت‌نام کردم. پنجاه‌هزار تومان آن وقت که ماهی دو هزار تومان حقوق می‌گرفتیم به ثبت‌نام کلاس کنکور دادم. سه روز در هفته را می‌رفتم. مدتی کمی که رفتم، پزشکم به من گفت که تو باید بروی روزها استخر آب گرم (هیدروتراپی). فقط فیزیوتراپی کافی نیست. گفتم آقای دکتر من کلاسی کنکور ثبت‌نام کردم. گفت کلاس را ولش کن. پایت الان واجب‌تر است. ما هم رها کردیم رفتیم. حالا وسط‌های کار پایم عفونت کرده بود و اینها بماند. من در بیمارستان بقیةالله بودم که مثلاً می‌آمدند کلاس می‌گذاشتند. من خیلی بستری شدم مدت‌ها آن که سر جای خودش بعد هم یک دوره مثلاً یک ماه بستری شدم بیست روز یک‌بار بعدها دیدند هر چقدر بستری می‌کنند فایده ندارد دیگر بستری‌ها کمتر شد دو روز سه‌روزه و ده‌روزه دیگر حساب کنید وقتی شما هشتادروزه دارید دیگر ده‌روزه هیچی حساب نمی‌شود دیگر ده‌روزه را یادم هم نمانده ولی آمدم در بیمارستان بقیةالله یادم هست که یک کسی می‌آمد؛ مثلاً یک رشته درس‌ها را درس می‌داد که خب من مطالعات علوم انسانیم این سال‌ها هم که به شما گفتم بالا رفت و من آن کنکور امتحان دادم و قبول شدم و بدون استفاده از سهمیه رزمندگان نه در فوق‌لیسانس نه در دکترا همه‌جا در کارنامه‌ام هم نوشته سهمیه ثبت نامی رزمندگان، سهمیه قبولی آزاد؛ یعنی خودم قبول می‌شدم و بنابراین سهمیه رزمندگان می‌رسید به رزمنده بعدی و نمی‌سوخت.

رتبه کنکور سراسری یادتان هست؟
- رتبه کنکور سراسری را که نه یادم نیست؛ به‌خاطر این که من نمی‌دانم اصلاً آن کنکور را به صورتی متمرکز برگزار کردند یانه نمی‌دانم. یک جایی بود؛ ولی سازمان سنجش برگزار کرد با همان امتحانات. ولی اصلاً یادم نیست. ولی رشته تجربی بودم؛ آمدم اینجا لیسانس سیاسی، یعنی عقیدتی - سیاسی خواندم. فوق‌لیسانسم هم دیگر روابط بین‌الملل بود. دکترا هم باز برگشتم به علوم سیاسی، رشته گرایش جامعه‌شناسی سیاسی. می‌خواهم این را خدمتتان عرض کنم که رتبه فوق‌لیسانسم هم ده شده بود که چهارده نفر به‌اصطلاح نیرو، به‌اصطلاح قبولی داشتند که یک نفر باز بورس بعد از آن گرفتند، یک نفر رزمنده گرفتند و یک نفر هم سمیه مربیان. خدمت شما عرض کنم این‌هایی که مثلاً مربی هست، هیات علمی می‌خواهد ارتقا پیدا کند. اینها دیگر بعد از آن چهارده نفر بودند. هیات علمی همین پژوهشگاه‌های علوم ‌انسانی جهاد دانشگاهی هستند که یکی از پژوهشکده‌های اینجاست که پژوهشکده فرهنگ و هنر معماری می‌شود .

علوم سیاسی شما پژوهش انجام می‌دادید؟
- بله؛ کار ما پژوهش بود. درس هم داده‌ام البته، خیلی ترم‌ها در گذشته درس می‌دادم. دانشگاه آزاد درس زیاد دادم.

پژوهش را برای نهادی یا جایی انجام می‌دادید یا اینکه درسی؟
- بله. پژوهش‌ها گاهی با سفارش یک نهاد است؛ مثلاً الان تعارض منافع وزارت علوم را دارم کار می‌کنم.

 تیم دارید؟
- بله تیم هم داریم دانشجو هم. ما که با دانشجو ارتباط نداریم؛ تیم همکارها را داریم.

 از کسی هم کمک می‌گیرید؟
- یک پژوهشی انجام می‌دادم برای خود جهاد. بخش آخرش را دادم به هوش مصنوعی. یک تحلیلی کرد از لحاظ این که طبقه‌بندی بکند. آن را هم آخر کار به‌عنوان زمینه گذاشتم.

 بسیار خب از ازدواجتان هم برای ما می‌گویید؟
- بله؛ خدمت شما عرض کردم بعد از اینکه بعد از جنگ دانشگاه قبول شدم با آن شکلی که گفتم ۶۷ در واقع ترم دو یعنی مهر ۶۷ اولین درس‌هایمان شروع شد و من ۶۹ ازدواج کردم.

چند سالتان بود؟
- ۲۷ سالم بود.

 کمی از ماجرای خواستگاری‌تان برای ما می‌گویید؟ خواستگاری که رفتید راحت بود چطور بود؟
- بله راستش یک چیزی به شما بگویم، من برادری داشتم که همان‌طور که گفتم خب ایشان الان استاد‌تمام دانشگاه تربیت‌معلم است. ایشان در جهاد دانشگاهی بود و آن وقت نسلی از بچه‌های انقلاب اینجا رفت‌وآمد می‌کردند. من به ایشان گفتم در این رفقایی که دارید، من از دو نفرشان خوشم می‌آید. البته آدم‌های معنوی بودند. یکی از اینها اینجا بود که خواهر ایشان بالاخره قسمت ما شد. جالب این است که من فیکساتور اکسترنال در پایم بود؛ یعنی پایم خارجش پیچ و مهره بود؛ منتها یک شلوار کردی پوشیده بودم که معلوم نشود. همین‌طوری رفتیم خواستگاری و بعدها هم داستان شد. با شلوار کردی رفتیم خواستگاری و خیلی هم راحت بودیم و خب یک مقداری جو معنوی آن سال‌ها مؤثر بود. والا خانمم روحیه‌اش مثلاً اگر می‌شد یک پرستار خیلی خوبی بود و جالب این است که بدانید من ‌چهار ماه بعد از ازدواج داشتم به خانه اینها می‌رفتم و تازه‌تازه عصا را نم‌نم گذاشته بودم کنار و پایم یک‌ذره جوش‌خورده بود؛ یک‌دفعه در پله‌ها دوباره پایم همان‌جا شکست. زن‌داداش ایشان پزشک بود و آمدم و گفت مگر می‌شود؟ ممکن نیست. گفتم چرا، شکست؛ چون یک‌بار پلاکی که در پایم بود به شما گفتم که در شوش تاکسی سوار بودم یکی از این راننده‌تاکسی‌ها جلو دو نفر سوار می‌کرد من کمی این‌طرفی شدم که کس دیگر هم سوار بشود، فهمیدم این شکست. وقتی مسافرهایش را پیاده کرد، به او گفتم که آقا من را دربست ببر تا خیابان ورشو؛ پلاکم شکست. جالب است مثلاً نزد بیرون که اطرافش را پاره کند. واقعاً خیلی خدا رحم کرد. خب در آن خانه پایم شکست. پایم تازه جوش‌خورده بود میله‌هایش را درآورده بودند که پایم دوباره شکست و بعد از آن، ۹ ماه از نوک‌ پنجه تا بالا پایم در گچ بود. در همین مدت خانمم خب دیگر کارش شده بود پرستاری از ما. واقعاً و انصافاً اگر در ایثار به ماها بخواهند؛ مثلاً به‌قول‌ معروف نمرۀ ده بدهند، به این خانم‌ها باید بیست داد! واقعاً فداکاریشان چیز عجیبی‌ست.

یک‌بار با چند نفر از جانبازان لاریجان رفتیم پیش آیت‌الله حسن‌زاده آملی. خب این خاطره را از ایشان داشته باشید و این خیلی مهم است. خب من که پایم دراز بود. همه حالا می‌خواهند بنشینند؛ پایم جمع نمی‌شود. اصلاً ایشان ما را دیده که بود مثلا یک جانباز ویلچری آمده و سه نفر دیگر، جانباز مجتبی شاکری هم با ما بود که شما می‌شناسید. همان جانباز دو چشم نابینا که دو دستشان هم قطع است؛ با هم رفتیم پیش آیت‌الله حسن‌زاده آملی و ایشان ماها را دید. وقتی چشم ایشان به جانباز مجتبی شاکری افتاد، اصلاً منقلب شد و گفت خدا انتقام ما را از این درندگان بگیرد. من گفتم ایشان هم خانم آقای شاکری هستند. آن خانم را که دید، گفت دخترم، به‌جای فاطمۀ من هستی. نمی‌دانم روز قیامت شما ما را شفاعت می‌کنید یا ما شماها را؟ آنهایی که شهید شدند که رفتند؛ ولی شما اینها و شماهایی که دارید از آنها پرستاری می‌کنید، شماها خیلی ارج دارید. به‌جای فاطمۀ من هستی. بگذار من دست شما را ببوسم. اصلاً اشک آن خانم هم جاری بود. آقای شاکرید پرسید که حاج‌آقا شما در قنوت نمازتان چه می‌خوانید.... اما حاج‌آقا اصلاً محو عظمت کار این خانم شده بود که چطوری یک آدم که دو دستش قطع شده، دو چشمش هم نابیناست شما همسرش شدید؟ این که واقعاً خیلی سخت است. اصلاً محال این. من نمی دانم چه چیزی است. اگر می‌خواهد معنویت را آدم بشناسد باید اینها را بفهمد که چطوری می‌شود...

من خودم مثلاً چهار ماه بود ازدواج کرده بودم. خب همه اقوام عروس دوست دارند داماد را ببینند و اینها و ما دوباره پایمان شکست. یک عصا داشتیم، شد دوتا! اصلاً زندگی نشد که واقعاً... ۹ ماه تمام من پاهایم در گچ بود و این خانم من بنده خدا با این وضعیت... من چه‌کار می‌توانستم بکنم.

چند تا بچه دارید؟
- من سه تا بچه دارم. بگذارید آن بخش را بگویم، گفت حاج‌آقا شما در دعایتان دعای قنوتتان را به ما یاد بدهید. گفت همین دعاهای معمولی دعایی نیست که همان ربنا آتنا فی الدنیا حسنه بهترین دعاست که خداوند به شما داده دیگر مثلاً می‌گویند که حسنه دنیا فرزند خوب و همسر خوب است که خدا به شما داده و واقعاً من آن صحنه را که دیدم اصلاً از مجلس آیت‌الله حسن‌زاده آملی برای ما اصلاً چیز عجیبی بود و این که این‌همه گفت بابا ایثار هرچه هست در همین خانم واقعاً ما چطوری بودند من خودم حالا یکی ما که باز خودمان بعضی از کارهای خودمان را خودمان می‌رسیم؛ ولی جانبازهای قطع نخاع آن جانبازهایی که واقعاً چه هست همسرانشان اصلاً عجیب هستند.

من یک سؤال اجتماعی می‌پرسم؛ چون مسئله روز است، من با آقای حمیدرضا علیپور، جانباز نابینا مصاحبه کردم. این مسئله اجتماعی را بی‌حجابی و اینها را گفتند خانم‌ها موتورسوار می‌شوند و اینها... ایشان گفت شنیدم خدا را شکر می‌کنم که نمی‌بینم حالا شاید این را یک خانم بدحجابی بخواند یک جوان بدحجابی بخواند نظر شما چیست؟ چرا این‌طوری شد جامعه؟ چرا دخترهای ما این شکلی شدند؟ از آن فضایی که شما داشتید از همسرانتان صحبت می‌کردید نسل دخترهای زمان شما چرا با این نسل جدید این‌قدر فرق دارند؟

- بگذارید یک چیزی را بگویم، من یک روزی در خیابان تجریش منتظر بودم بروم خانه برادر خانمم و وسیله نداشتم. آن وقت همین دوتا عصا را هم داشتم. خیلی ایستادم ماشین نبود آنجا و یک‌تکه خیلی راه هم بود. من نتوانستم بروم و یک ماشینی ایستاد و یک خانم آن وقت سال مثلاً هفتاد مثلاً موهایش پیدا است و فلان اینها... من این را دیدم که راننده‌اش گفت که آقا این‌طرف تشریف می‌برید آره بیایید سوار شوید. خانم آمد به من گفت که شما مجروح جنگی هستید؟ کلمه جانباز خیلی برایش مأنوس نبود. گفتم آره. گفتش که شما به این موها نگاه نکن به این آرایش‌ها نگاه نکن. ما همان خدایی که شما می‌پرستید، می‌پرستیم. شماها و چه آنهایی که کشته شدند برای ما خیلی عزیز هستید. من این را آن وقت دیدم فهمیدم بابا اصلاً دنیای اگر کسی تاریخ خوب بخواند اصلاً برایش سخت نیست. باید تاریخ را خواند. شما همین تاریخ پیامبر را بخوان پیامبر چه وضعی در مکه طی کرد. من می‌خواهم بگویم این تغییر خیلی طبیعی تاریخی را گفتم تغییرات خیلی طبیعی می‌توانست باشد یک بخشش که واقعاً عملکرد بد ماهاست با چه برخوردی بود با آن خانم کردند. خانم خود من می‌گفت آمدند یک نفر را باحجاب بکنند روسری از سر همه برداشتند. واقعاً این چیز محصول مهسا امینی است باید آنهایی که آن برخورد بد را کردند نتوانستند کاردرست را بکنند آنها مسئول هستند.

شما مگر پژوهشگر نیستید؟ می‌گویند  معضلات اجتماعی تک عاملی نیست چرا یک عامل را در نظر بگیریم؟
- شما اول که صحبت کردید، من گفتم می‌خواهم یک چیزهایی بگویم که وارد نشدم. بگذارید به شما بگویم. اصلاً ما یک گروهی داریم اینجا گروه مناسبات نسلی و جوانان هست؛ گروه پژوهشی است. آن طرف مستقل است. خانم دکتر جعفرزاده مسئول این گروه است. اصلاً در ساخت این گروه‌ها ما آمدیم و گفتیم چه زمانی حدود ۲۰ سال پیش به‌اصطلاح چه کردیم و من عضو شورای علمی همایش گسست نسلی بودم. همان وقت سخنرانی کردم که به‌اصطلاح مقاله شد. در مجموعه گسست نسلی هست. من آن وقت گفتم گسست پارادایمی در میان نخبگان فکری ایران. یعنی اصلاً پارادایم شیفت کردند نخبگان خود ما. و بعد یک مقاله هم در یک جایی نوشتم، «آسیب‌شناسی تربیت دینی در ایران پس از انقلاب اسلامی» سال ۸۴ این چاپ شد. آنجا در مقاله گفتم که تربیت دینی دچار نوساناتی شده؛ یک دلیلش این است که شما بازرگان پیر داری و بازرگان جوان؛ بازرگان جوان می‌گوید، همه چیزهایی که علم امروز گفته، راه طی شده آموزه‌های دینی ماست. اگر اینها را خود نگاه کنیم به‌اصطلاح دوباره برگردیم، اصلاً همه چیز در آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا نکنیم. ما همه چیز داریم؛ اما بازرگان با تجارب مختلف به اینجا می‌رسد که بگوید، خدا و قیامت رسالت اصلی انبیا است. اصلاً بیش از این بقیه چیزها صورت است. ببین من که صورت دین را خواندم، گوهر دین را می‌فهمم و تعبیر ذاتی و عرضی دین را. آن بنده خدا می‌گفت و خودم گسست نسلی کار کردم، گسست پارادایمی، گفتم، سروش دهه شصت با سروش دهه هفتاد فرق می‌کند. مواضع را ببینیم. آدم‌های بسیاری مواضعی داشتند که این‌همه تغییر کردند. این تغییرها چرا اتفاق افتاد؟ چرایی‌اش را می‌فهمم که چیست. خب اجازه بدید عرضم همین‌جا تمام بشود. وقتی من این چرایی‌ها را، این دگردیسی‌های فکری را می‌بینم و خیلی طبیعی هم می‌بینم، بخش زیادی از آن را متهم هم نمی‌کنم. جالب این است که من سال فکر می‌کنم ۵۸ بود؛ در مسجد فخرآباد یک آموزش‌های نظامی آمدم بدهند. من هم مثلاً تیپم به آموزش‌های نظامی آن وقت‌ها نمی‌خورد. دیدم یک آدمی آمده با خشونت تمام داشت بسیجی‌های مسجد را آموزش می‌داد. من دلم می‌خواست با این آدم کل‌کل کنم. سرم مثلاً درد می‌کرد برای این کار. وقتی تمام شد گفتم، آقا شما که می‌گفتید دین با لیبرالیسم نمی‌خواند بعد من سوادی نداشتم سال ۵۸ من مثلاً چند سال می‌شد ۱۶ سالم بود. من گفتم این قرآن را که می‌خوانم، به‌اصطلاح وقتی دارد می‌گوید که خدمت شما عرض کنم «سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ» یعنی شما این‌قدر نمی‌توانی بگویی من بگویم که دیگری را قانع می‌کنم. خدا دارد می‌گوید یک جای دیگر که طرف قانع نمی‌شود من می‌خواهم بگویم آن موقع مثلاً یک چیزی گفتم نقد لیبرالیسم به تعبیر آنها به‌اصطلاح معنا می‌شد از آنجا ببینید تا این که من مثلاً دارم نگاه می‌کنم به‌اصطلاح گسست فکری را در آدم‌های مختلف برای من آن که گفتم آنجا آن عامل ببینید حکومت یک کاری بکند صد برابر یک روشن‌فکر یک نویسنده است؛ چون یک مجموعه می‌بینند برخوردار دارای توانمندی قدرت چه همه چه دستشان هست و معمولاً هم که رها نمی‌کنند. خیلی‌هایشان این‌قدر ماندند که شما باید بگویید که آقا دوره‌ات تمام شده. ولش کن بیا یک کس دیگری بیاید. ولی ول نمی‌کنند. کسی می‌بینید دودستی قدرت این‌قدر جذبه دارد که این‌طوری متأسفانه، به‌هرحال حکومت وقتی اشتباه بکند شما اشتباه حکومت و اشتباه یک فرد یک چیز را ساده نبینید اینجا داشت خیلی وقت هم بود که می‌توانستند برگردند اصلاح کنند، درست کنند؛ اما لجاجت کردند و این مسئله را به مسئله تبدیل کردند. یک دختری یک جایی می‌شد خیلی راحت‌تر چیز کنند من اصلاً اطلاعات کافی و کامل هم ندارم. نمی‌گویم همه اطلاعات همین‌هایی است که همین‌جا ریختند در فضای مجازی اینها را گفتند؛ چون به این اطلاعات هم شک می‌کنم؛ ولی به‌هرحال این را می‌فهمم که این مسئله می‌توانست چیز باشد....

خب این سیاسی شد. از نظر اجتماعی از نظر شما عادی است و اشکالی هم ندارد و یا نه اشکال دارد و این اشکال نتیجه یک‌سری از اشتباهات ماست؟
- ببینید، یک‌بخشی از آن شما وقتی ورود می‌کنید در جایی مثلاً ما در اولین دوره عقیدتی - سیاسی که رفته بودیم، رئیس آن دانشکده که الان بالاخره یک مسئولی است در این کشور برای خودش، آمد و به بچه‌ها گفت مبادا دخالت بکنید در کار خانم‌هایتان که ناخن‌هایشان بلند باشد، لاک بزنند و اینها... نه سخت‌گیری نکنید. وقتی آمدیم بیرون گفتند آخ آخ چه اشتباهی کردیم این‌طوری کردیم؛ مثلاً خانم‌هایمان این شکلی شدند.....

در پایان از دکتر قبادی عزیز که وقتشان را در اختیار ما قرار دادند تشکر می‌کنیم و برای ایشان آرزوی سلامتی و  موفقیت داریم.

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi