دوشنبه 06 بهمن 1404 , 15:55




اعزام به آنجا که قلبم بود!
نیمساعت، در سنگر ماندم که مثل یک عمر بر من گذشت. در سنگر گیر افتاده بودم. آتش خوابید. از میان دود و خاک بیرون خزیدم و دوباره…برای دومین بار در یک روز، اسب شهادت را روبهرویم دیدم. رحیمی و تقیزاده، دوتایی سوارش شده بودند. فریاد زدم: خوش انصافا یکیتون پیش من میموند اقلا.....
فاش نیوز - خادمالرضا، حاج جواد، از بستگان امامجماعت مسجد امام زینالعابدین (ع)، مهندس مکانیک است، اما از سال ۹۸ دلش را سپرده به حرم و خادمالرضا شده. حالا هم ساکن مشهد است؛ شهری که انگار نفسش با عطر حرم قاطی شده. وقتی از خاطراتش حرف میزد، میشد ردّ همان آرامش حرم و آن نور خاص را در صدایش پیدا کرد؛ انگار هر جملهاش از زیر سایه گنبد طلا رد شده باشد.

شهید محمود جشن مریم ، شهید محمد رضا حسنی زاده ، جانباز شهید(متوفی) ایرج ریشهری ، مرحوم حجت الاسلام احمد ترابی زاده ، مرحوم حجت الاسلام جعفری
میافتی دنبال جمعآوری خاطرات شفاهی دوران دفاع مقدس؛ انگار یک جورچین بزرگ جلوت پهنه. هر رزمندهای که میبینی، یکتکه از این جورچین است؛ یکی یکگوشهاش را کامل میکند، یکی وسطش را، یکی هم فقط یک خط باریک اما خیلی مهم به او اضافه میکند. عجیب اینجاست که در این مسیر، با آدمهایی روبهرو میشوی که کیلومترها از منطقهای که دنبالش هستی دورند؛ اما خاطراتشان درست میخورد به همان نقطهای که در ذهنت دنبالش میگردی.

از سمت راست ایستاده شاعالمی فرزند شهید 2اسحاقی3سید جواد حسینی 4شیخ محمد علی یزدانی پدر شهید نام فرزندش هادی5حسن کرباسی فرزند شهید 6نشسته سمت چپ خودم عبدالجواد جعفری 7مرحوم سید محمود حسینی که تازه به رحمت خدا رفته . نفر آخر ناشناس
من مشغول جمعآوری خاطرات پیشکسوتان مسجد امام زینالعابدین(ع) شدم. با خودم گفتم، بد نیست سری هم به خاطرات بستگان امامجماعت مسجد بزنم. همین شد که با هشت نفر مصاحبه کردم. هر کدام که شروع به حرفزدن میکرد، انگار چراغی روشن میشد؛ خاطراتی که یکی از یکی زلالتر و نورانیتر بود و آرامآرام تصویر آن روزها را در ذهنم کامل میکردند. شما را به خواندن خاطرات مهندس جواد، دعوت میکنم:
«من متولد ۱۵ دیماه ۱۳۴۶ هستم. آن سالها، قبل از شروع جنگ، صبحها مدرسه میرفتم و بعدازظهرها در یکی از کارگاههای ژاکتدوزی مشهد کار میکردم. هم درس، هم کار… زندگی ساده ولی پر از امیدی بود.
تابستان سال ۱۳۶۵، هنوز نوزده سالم نشده بود. به بسیج رفتم و آموزش نظامی دیدم. همان سال، یعنی آبان ۶۵، همراه نیروهای بسیجی خراسان، با نام «سپاه عاشورا»، به جبهه اعزام شدیم. ما را بردند شلمچه. از همان لحظهای که پایم به آن خاک داغ و پرغبار رسید، حس کردم یکدنیا عوض شده.

پنج بار اعزام شدم به آنجا که قلبم بود. هر بار که برمیگشتم، حس میکردم یکتکه از وجودم در جبهه جامانده. دیگر نمیتوانستم راحت در شهر بمانم. میرفتم دخیل پنجره فولاد میشدم تا خدا دوباره قسمت کند برگردم. تو جبهه با آدمهایی آشنا میشدی که واقعاً دنیا برایشان معنی نداشت. فقط خدا، فقط عشق حقیقی، فقط ایمان؛ تا دلتان بخواهد تجلی محبت و مهربانی…
شهید رضا تقیزاده، فرمانده دیدهبانی ما یکی از آن آدمها بود. بعدها فهمیدم هر شب قبل از خواب، اعمالش را محاسبه میکرد. با خودش خلوت میکرد و عبادتش را مرور میکرد؛ بیهیچ تظاهری. این را از دوست نزدیکش شنیدم. تازه فهمیدم چه روح بزرگی داشت. در طول آن مدت بارها شاهد شهادت دوستان و همرزمانم بودم. هر بار یکی میرفت، انگار تکهای از دل من هم جدا میشد. یک خاطره بگویم از آخرین روزهای جنگ تحمیلی.
تابستان سال ۶۷، درست قبل از پذیرش قطعنامه ۵۹۸، دوباره اعزام شدم جبهه. رفتیم به منطقه دویرج در عراق؛ جایی که نیروهای لشکر ۵ نصر مستقر بودند. نیروهای ایران آن موقع بعضی از شهرهای عراق مثل حلبچه و خرمال را در اختیار داشتند؛ برای همین، صدام حملات سنگینی به فاو، مجنون و شلمچه میکرد. ما دیدهبان بودیم. چندنفره رفتیم خط مقدم. حدود دو شب آنجا ماندیم. نیمهشب یکی از فرماندهها رسید و گفت: سریع سنگر رو خراب کنید!
هنوز خواب از سرمان نپریده بود؛ ولی همه شدیم یک نفر. تا صبح سنگر را خراب کردیم. بعد با تویوتا برگشتیم عقب. چند روز بعد ما را سوار اتوبوس کردند و بردند ایلام. چند روزی نگذشته بود که از رادیو خبر پذیرش قطعنامه پخش شد. امام گفت: جام زهر را نوشیدم. همه زدیم زیر گریه. صحنهای بود که هیچوقت یادم نمیرود. مردهایی که سالها مرگ را به چشم دیده بودند، آن روز با شنیدن آن جمله زار میزدند.
فرماندهمان سردار قاآنی، آمد بینمان و برایمان حرف زد. گفت، همۀ قدرتهای دنیا پشت صدام بودند، ولی ایران تنها بود. گفت باید این تصمیم را بپذیریم؛ چون جنگ دیگر شکل دیگری به خودش گرفته.

شهید علی قاسمی
چند روز بعد دوباره به جنوب اعزام شدیم؛ به پادگان ثامنالائمه. هنوز خستگی تو تنمان بود که از بلندگو مارش عملیات پخش شد! گفتند عراق دوباره به خرمشهر حمله کرده؛ خرمشهری که برایش خونها داده بودیم! دستور آمادهباش دادند. از گروه دیدهبانی چند نفر انتخاب شدند برای اعزام به خط. من، علی قاسمی، اسماعیل رحیمی و رضا تقیزاده جزو آن چند نفر بودیم. چند دستگاه کمپرسی آمدند. با چادر پوشیده بودند تا کسی بیرون را نبیند. شاید هم کسی رزمندگان را نبیند. سوار شدیم و ساعتها در سکوت، در تاریکی حرکت کردیم.
نزدیک صبح ماشینها ایستادند. گفتند نماز بخوانید. وضو گرفتیم، نماز خواندیم و دوباره حرکت کردیم. با طلوع خورشید رسیدیم پایگاهی نزدیک خرمشهر. بعد از یک صبحانه مختصر، من و علی قاسمی و رضا تقیزاده رفتیم سمت خط مقدم. من و علی پشت تویوتا نشسته بودیم؛ هر دو با تجهیزات و خستگی، اما هنوز میخندیدیم و شوخی میکردیم. رسیدیم به یک سنگر قدیمی. رضا گفت: این سنگر شماست. یک سروسامونی بهش بدید.
بالای سنگر، محل دیدهبانی بود. شروع کردیم برایش سرپوش بسازیم تا امنتر بشود. حدود سه ساعت کار کردیم. رفتم پایین تا یک ذره آب بخورم که علی آمد؛ رنگپریده، نفسنفسزنان گفت: جواد، سربازای عراقی !
اولش گفتم، شوخی نکن! ولی از لرزش صداش فهمیدم واقعیه. سریع کلاشهامان را برداشتیم، دویدیم بالا. علی گفت: ببین، پشت اون خاکریز روبهروئه!
فاصله بین ما و آنها خیلی کم بود. یک نهر باریک آب گلآلود وسطش بود. یکی از عراقیها سرش را بالا آورد. همانجا زدیمش. صداها قاطی هم شده بود؛ دوشکا، آرپیجی، فریاد... توی خط مقدم باران آتش میبارید. همهچیز واقعی بود. بوی خاک، بوی باروت، گرمای تیر، و ترس شیرین مردانی که فقط به ایمانشان تکیه کرده بودند. بعثیها علاوهبر تیر مستقیم، آتش تهیه سنگین میریختند.

شهید اسماعیل رحیمی
گلولههای اسلحهمان تمام شده بود که علی به من گفت: جواد برو داخل سنگر چندتا خشاب بیار.
من رفتم داخل سنگر. سه عدد خشاب برداشتم و به سمت علی قاسمی دویدم؛ اما او روی خاک افتاده بود. تیر به قلبش اصابت کرده بود. نفسهای آخرش بود. من با بغض او را صدا زدم. جوابی نشنیدم. صفیر گلولهها را میشنیدم. هر آن احتمال شلیک خمپارهای به سمت ما بود. اگر خمپاره به بدن علی اصابت میکرد، بدنش تکهتکه میشد. دیده بودم بدن شهدایی را که براثر اصابت خمپاره بدنشان چند تکه شده بود .
علی قاسمی را بوسیدم و پیکر غرق خون او را از بالای خاک ریز به داخل سنگر آوردم. دیگر هیچ صدایی نمیشنیدم و فقط از تمام دنیا صورت علی را میدیدم. افکار گوناگونی در ذهنم تاخت و تاز میکرد. بیاختیار ساعت علی را از دستس درآوردم و در جیبش گذاشتم. دکمهی جیبش را هم بستم.
هنوز صدای اصابت ترکشها و صفیر گلولهها به گوش میرسید.
ساعت شش بعدازظهر، خسته و بیرمق رسید. خط، بهظاهر آرام شده بود؛ اما زمین، آرام نبود. بیسیم نداشتم. خاک هنوز داغ بود و بوی باروت و خون در هوا میچرخید. هر طرف را که نگاه میکردی، پیکرهایی افتاده بودند که چند ساعت قبل نفس میکشیدند، حرف میزدند، میخندیدند. شهدا روی زمین پهن شده بودند، بیحرکت، اما انگار هنوز نگاهشان به آسمان بود. اسلحه را برداشتم. لباسهایم هنوز خیسِ خونِ شهید علی قاسمی بود؛ خونی که گرمیاش را حس میکردم. انگار هنوز از رگهایش جدا نشده باشد. با همان حال و هوا، راه افتادم به سمت مقر رضا تقیزاده.
صبح همان روز، این مسیر را با هم آمده بودیم. تویوتای خاکی، روی جاده خاکی میلغزید و گرد و غبار پشت سرمان قد میکشید. حالا اما تنها بودم. حدود یک ساعت و نیم طول کشید تا به مقر رسیدم؛ مسیری که انگار کش میآمد و تمام نمیشد. رضا تقیزاده تا چشمش به من افتاد، آمد جلو. دست دادیم و روبوسی کردیم. هنوز لبخند کوتاهی روی لبش بود که شروع کردم به تعریف کردن؛ از علی قاسمی، از لحظهای که زمین خورد، از خونی که روی خاک پخش شد. حرف که میزدم، رنگ صورتش عوض میشد. چشمهایش نمدار شد. چیزی نگفت. فقط آرام دستش را روی شانهام گذاشت و مرا به سمت سنگر برد. کمی بعد، صدای قرآن از بلندگوها در مقر پیچید. صدایی آرام اما سنگین؛ انگار هر آیهاش روی دل آدم مینشست. بعد، طنین اذان مغرب بلند شد. غروب جانکاهی بود. آسمان سرخ شده بود؛ درست مثل دل من. بهترین دوستم شهید شده بود و هیچچیز جز راز و نیاز با خدا نمیتوانست این سنگینی را از روی سینهام بردارد. مسجد، سازههایی جز چند دیوار از کیسههای شن نبود. سقفی از الوار چوبی و ایرانیت داشت؛ اما همانجا، وسط آن سادگی، دنیایی از نور بود. پشت سر روحانی مقر ایستادیم. صدای «اللهاکبر» که بلند شد، بغضها ترک برداشت. در رکعت دوم نماز مغرب بودیم که رضا تقیزاده وارد شد. آرام کنارم نشست. تا نماز تمام شد، آهسته در گوشم گفت: نماز عشا رو فرادا بخون، سریع بیا سنگر روبهرو. همان کار را کردم.
در سنگر، رضا تقیزاده و اسماعیل رحیمی نشسته بودند کنار مردی با لباس شخصی. یک کالک(نقشه) وسط بود. مرد داشت مسیرها را نشان میداد و خطوط را دنبال میکرد. چشمهایم سنگین بود. مغزم یاری نمیکرد. بعدها فهمیدم از بچههای اطلاعات و عملیات بوده است.
بعد از جلسه رفتیم برای غذا. غذا بوی زندگی میداد، اما دلم میلی نداشت. چند لقمه زورکی خوردم؛ برای اینکه بدنم کم نیاورد. شب، با چراغ خاموش راه افتادیم. تویوتا در تاریکی میلغزید؛ اما تاریکی واقعی وجود نداشت. عراقیها آنقدر منور میزدند که زمین و آسمان مثل روز روشن میشد. سایهها میدویدند، نور میریخت، و دوباره تاریکی.به خط که رسیدیم، خاکریز زیر آتش شدید بود. گلولهها یکییکی میخوردند به خاک، ترکشها جیغ میکشیدند. رضا تقیزاده ماشین را کنار جاده نگهداشت. نیمساعت منتظر ماندیم تا آتش کمی بخوابد. بعد دویدیم و خودمان را انداختیم داخل سنگر. روی خاکریز درازکش شدیم. منورها مثل ستارههای لعنت شده، بالای سرمان باز میشدند. رضا تقیزاده با دوربین مادون قرمز دیدهبانی میکرد و من و رحیمی دو طرفش، نفسها را حبس کرده بودیم. ساعتها بیدار بودم. از پنج صبح نخوابیده بودم. خستگی، مثل بختک، روی شانههایم افتاده بود. دلم هم که پر بود! بدنم سنگین شده بود. به رضا تقیزاده گفتم: اگه کاری شد، صدام کن.

شهید رضا تقی زاده
کولهپشتی را بغل گرفتم. اسلحه روی پاهایم بود. سرم را به دیوار سنگر تکیه دادم. خواب نبودم؛ بیدار هم نبودم. ناگهان انفجار... زمین زیر پایم تکان خورد. انفجار دوم، آتش را ریخت دور سنگر. سقف سنگر میلرزید. سنگریزهها میریخت روی سرم. داد زدم: رحیمی...رحیمی ...تقیزاده...تقیزاده.. جوابی نیامد… فقط انفجار، فقط آتش.
نیمساعت، در سنگر ماندم که مثل یک عمر بر من گذشت. در سنگر گیر افتاده بودم. آتش خوابید. از میان دود و خاک بیرون خزیدم و دوباره…برای دومین بار در یک روز، اسب شهادت را روبهرویم دیدم. رحیمی و تقیزاده، دوتایی سوارش شده بودند. فریاد زدم: خوش انصافا یکیتون پیش من میموند اقلا...!
دوتایی آرام خوابیده بودند. بدنهایشان پر از ترکش بود. خونشان زمین را خیس کرده بود. انگار خاک هم داغدار شده بود. آتش دوباره شروع شد. خودم را به زور به سنگر رساندم. تا صبح، تنها ماندم؛ با خستگی و با داغ سه دوست که ۲۴ ساعت نشده بود مرا تنها گذاشته بودند.... دیگر نفهمیدم چه شد.
صبح که بیدار شدم، همهچیز عوض شده بود. آتش دشمن خاموش شده بود. پیکر شهدا را برده بودند. تویوتا پر از جای ترکش بود؛ مثل بدنی زخمی. بالای خاکریز که رفتم، رزمندهها در حال پیشروی بودند و دشمن با خواری عقب مینشست. تویوتای سردار قاآنی جلوی سنگر ایستاد. ماجرای شهادت دو دیدهبان رابرایش گفتم. خون خشکشدهشان هنوز جلوی تویوتای ترکشخورده پیدا بود. چند ساعت بعد، وسایل خودم و وسایل رضا تقیزاده را جمع کردم. به مقر برگشتیم. رضا توکلی را جایگزین شهید تقیزاده کرده بودند.
و من، بعد از سه روز، برگشتم به پادگان حمید اهواز؛ جایی که پر بود از نیرو… اما جای بعضیها برای همیشه خالی ماند....
|| تنظیم از جعفری

















