شناسه خبر : 123687
شنبه 18 بهمن 1404 , 11:11
اشتراک گذاری در :

خانواده‌ ایرانی که نیمه شعبان توسط داعشی‌ها به شهادت رسیدند

فاش نیوز - سید محمدرضا بطحایی و خانواده‌اش هر سال برای نیمه شعبان می‌رفتند سامرا؛ سال ۱۳۹۳ او به همراه پسر خردسال و همسر باردارش در سامرا بودند که حرم به محاصره داعشی‌ها درآمد؛ و امروز هیچ‌کدام از اعضای این خانواده، مزاری ندارند!

خبرگزاری فارس؛ برای هر کدام از ما پیش‌آمده که در مناسبت خاص و مهمی یاد می‌کنیم از دوستان و عزیزانمان. در این روزهای خاص، هم نیمه شعبان و میلاد امام مهدی(عج) را در پیش رو داریم، هم فتنه آمریکایی صهیونیستی که تروریست‌ها در کشور رقم زدند را پشت سر گذاشتیم، یاد می‌کنیم از شهید «سید مصطفی صدرزاده»؛ فرمانده مدافع حرمی که جلوی تروریست‌های داعشی ایستاد درحالی‌که اعتقاد داشت: «خودم و فرزندانم و همه اجدادم فدای یک کاشی حرم حضرت زینب(س).» پاسداری که اگر او و هم‌رزمانش نبودند، معلوم نبود تروریست‌های داعشی چه بلایی سر مردم منطقه و در ادامه مردم جهان می‌آوردند.
????سردار قاسم سلیمانی در جمع مدافعان حرم
این روزها همسر شهید مصطفی صدرزاده بیشتر دلتنگ آقا مصطفی می‌شود و یاد می‌کند از ۲۰ خرداد ۱۳۹۳؛ روزهایی که  آقا مصطفی بعد از ۷۰-۶۰  روز از سوریه به تهران برگشته بود و قرار بود چند روزی کنار دخترشان فاطمه باشد؛ اما اتفاقی در سامرا افتاده بود که دیگر آقا مصطفی آرام و قرار نداشت و باز هم باید می‌رفت تا جلوی تروریست‌های داعشی بایستد.همسر شهید صدرزاده روزهای جشن برای نیمه شعبان ۱۳۹۳ را این‌گونه روایت می‌کند: آقا مصطفی از بیرون آمد؛ مشغول آماده‌کردن ناهار بودم. او با تلفن ثابت منزل زنگ زد به سید بطحایی؛ با شنیدن صدای داد آقا مصطفی از آشپزخانه بیرون آمدم. مصطفی می‌گفت: «سید کجایی؟ زن و بچه‌ات هم همراهت هستند؟» خط‌ها خراب بود هر دو سه دقیقه قطع می‌شد. وقتی قطع شد، آقا مصطفی فقط در خانه راه می‌رفت؛ آرام نداشت. پرسیدم: «چی شده؟» گفت: «سید بطحایی تا حالا از من که نه از هیچ‌کسی، چیزی نخواسته. سید خدای عزت‌نفس هست، چقدر تحت‌فشار بوده که تا زنگ زدم، گفت مصطفی مگر تو مدافع حرم نیستی؟ اسلحه‌ات رو بردار بیا سامرا، زائران امام عسکری در محاصره‌اند.» مابین صحبت‌های ما مجدد تماس برقرار شد. سید و خانواده‌اش با دیگر زائران به محاصره داعشی‌ها درآمده بودند.
????شهید سید محمدرضا بطحایی و فرزند خردسالش سید محمدعلی
سید بطحایی که طلبه حوزه علمیه نجف بود، به همراه خانواده‌اش ۴-۳ سالی می‌شد، ساکن نجف‌ بودند. آنها هر سال برای نیمه شعبان می‌رفتند سامرا؛ بعد آماده می‌شدند برای تبلیغ ماه مبارک رمضان به ایران می‌آمدند. سال ۹۳ مثل هر سال سید با دوستش همراه خانواده‌هایشان رفته بودند سامرا زیارت که داعش از سامرا وارد عراق می‌شود و سید بطحایی، به همراه پسر ۳ساله و همسر باردارش و تمام زائران امام عسکری(ع) در حرم به محاصره این تروریست‌ها درمی‌آیند.همسر شهید صدرزاده باید کاری می‌کرد مصطفی کمی آرام شود؛ ازیک‌طرف دلش پیش زائران سامرا بود و از طرفی هم دلش نمی‌آمد آقا مصطفی را راهی کند؛ چون هنوز نتوانسته بود یک دل سیر او را ببیند. نگاهش به مصطفی و فاطمه بود. سفره ناهار را پهن کرد. مشغول به خوردن غذا می‌شوند که آقا مصطفی وسط غذا با ناراحتی قاشقش را کنار می‌گذارد و می‌گوید: «اگر فقط خودش بود، این‌قدر زجر نمی‌کشیدم. زن و بچه‌اش هم هستند؛ عزیز تو نمی‌دانی این داعشی‌ها با زن و بچه شیعه چه می‌کنند!» بانوی خانه شروع می‌کند به آرام‌کردن آقا مصطفی؛ غیرت آقا مصطفی اجازه نمی‌داد آرام در کنار زن و بچه‌اش بنشیند درحالی‌که زائران امام عسکری در محاصره باشند. او بعد از ناهار نصفه‌نیمه به تکاپو می‌افتد برای رفتن به عراق.
????شهید صدرزاده و سردار قاسم سلیمانی
همسر شهید صدرزاده درباره اعزام آقا مصطفی به عراق می‌گوید: «آقا مصطفی تا شب دلیل آورد که باید برود و من هم می‌گفتم تنهایی چه‌کار می‌توانی کنی؟ یک گردان نیرو می‌خواهد تا جلوی داعشی‌ها بایستید. شب نمی‌توانستم بخوابم. چه دوراهی سختی بود! دوستم باردار بود و با بچه ۳ساله و شوهرش در محاصره؛ آقا مصطفی بعد از ۷۰-۶۰ روز، دعا می‌کردم که سالم بیاید، آمده بود و دوباره می‌خواست برود. چه باید می‌کردم؟ به این مسائل فکر می‌کردم که احساس کردم آقا مصطفی از جا بلند شد و آماده شد. هیچ کاری از دستم بر نمی‌آمد. تنها کاری که کردم پتو را کشیدم روی سرم که رفتن آقا مصطفی را نبینم. زیر پتو اشک ریختم و گفتم خدایا چقدر امتحان سختی‌ست! بعد از چند دقیقه چادر سر کردم دویدم دنبال آقا مصطفی اما هیچ‌کسی در کوچه نبود. دوباره من ماندم و تنهایی و بهانه فاطمه. تنها پناه آن روزهای من فقط سجاده نماز بود و قرآن و مفاتیح‌الجنان. صبح فاطمه خانم را باید می‌بردم کلاس قرآن. حدود ساعت یازده به آقا مصطفی زنگ زدم و پرسیدم کجایی؟ چرا بدون خداحافظی رفتی؟ با بغض و ناراحتی گفت: عزیز! سید را شهید کردند. آن هم به طرز فجیع. الان هم نزدیک مرز هستم و باید بروم.»آن شب، شب نیمه شعبان بود و خیابان‌ها پُر از نورهای رنگارنگ و چراغانی؛ مردم در خیابان‌ها و کوچه‌ها شیرینی و شربت پخش می‌کردند. در دل همسر شهید صدرزاده غوغایی بود؛ شادی مردم شهرهایمان در سایه امنیت دلش را شاد می‌کرد و از طرفی غم شهادت دوست باردارش به همراه محمدعلی ۳ساله و سید محمدرضا بطحایی و نگرانی برای مصطفی را در سینه داشت و در آن حال فقط دعا می‌کرد برای ظهور منجی.
۶۰ روز از رفتن آقا مصطفی می‌گذشت؛ با تمام ثانیه‌هایی که پر از دلواپسی بود. بالاخره او آمد. و برای همسرش شهادت سید محمدرضا بطحایی را این‌گونه روایت کرد: «سید و خانواده‌اش وقتی در حرم محاصره بودند، خادم حرم می‌گوید سریع بروید از محاصره خارج شدیم. سید هم سوار ماشین می‌شود تا به سمت نجف بروند. در مسیر داعشی‌ها جلوی او را می‌گیرند. عمامه سید را به پاهایش می‌بندند و از پا آویزان می‌کنند و از او می‌خواهند به امیرالمؤمنین(ع) توهین کند. سید عاشق حضرت علی (ع) بود. شروع می‌کند به خواندن؛ ایوان نجف عجب صفایی دارد؛ حیدر بنگر چه بارگاهی دارد. داعشی‌ها که این محبت به امیرالمؤمنین(ع) را می‌بینند، با کینه‌ای که از شیعه داشتند، سید را مثل امام حسین(ع) شهید می‌کنند و بعد هم تمام آن منطقه که تعداد زیادی از افراد محاصره در حرم امام عسکری (ع) را شهید کرده بودند، هم پیکرها و هم ماشین‌ها را آتش می‌زنند. داعشی‌ها برای ایجاد ترس از این صحنه‌ها فیلم می‌گیرند و پخش می‌کنند.»امروز یازده سال از شهادت سید محمدرضا بطحایی، همسر باردارش و پسر سه‌ساله‌اش می‌گذرد و هنوز هم جز یک عکس از ماشین سوخته که بر اثر اصابت گلوله‌ سوراخ‌سوراخ شده، هیچ‌چیزی از سید و خانواده‌اش به ایران برنگشته و سید و خانواده‌اش هم مثل مادرشان حضرت زهرا(س) مزاری ندارند.
????یادمان خانواده شهید بطحایی که در گلپایگان و در جوار قبر پدر خانواده
برای اینکه بیشتر خانواده شهید بطحایی را بشناسیم؛ شهید حجت‌الاسلام «سید محمدرضا بطحایی»، متولد ۱۳۵۸ در گوگد گلپایگان بود. در ۹ سالگی پدرش از دنیا رفت و در ۱۵ سالگی در همان شهر وارد حوزه علمیه شد. می‌گفت: «من چند برادر داشتم؛ پدرم دوست داشت دست‌کم یکی از ما طلبه بشود. اینکه من ۶ سال بعد از وفات پدرم طلبه شدم به برکت دعای او بود.» او بعد از گلپایگان به حوزه علمیه تهران منتقل شد. ابتدا در حوزه علمیه مسجد موسی بن جعفر (ع)  مشغول به تحصیل شد و بعد هم به حوزه چیذر و سپس به قم رهسپار شد. سید به علت علاقه زیادش به مولا امیرالمؤمنین (ع)، طلبه نجف اشرف شد و به‌خاطر تحصیل در حوزه و کار تبلیغ، ساکن نجف بود. آن زمان رفت‌وآمد طلاب ایرانی به نجف خیلی کم بود. با اینکه شرایط زندگی‌اش به‌سختی می‌گذشت اما با جدیت و قوت به امر درس و تحصیلش می‌پرداخت.او هر سال ماه مبارک رمضان به ایران می‌آمد تا اینکه سال ۹۳ به همراه همسرش «بتول مطهری» و پسرش سید محمدعلی در ۲۱ خرداد ۱۳۹۳ به شهادت رسیدند.

????شهیده بتول مطهری و سیدمحمدعلی شهید

شهیده بتول مطهری متولد خرداد ۱۳۶۲ استان قم و فارغ‌التحصیل ممتاز و نخبه‌ دانشگاه بوعلی سینای همدان بود. او پس از طی مراحل تحصیلی در رشته مهندسی آبیاری کشاورزی از همدان و اشتغال به کار، جهت تحصیل در امور دینی وارد جامعه الزهرا (س) قم شد و بعد هم با سید محمدرضا ازدواج کرد. ازدواجی که پایان دنیایی‌اش ختم به شهادت در کنار یکدیگر توسط شقی‌ترین افراد جهان شد.

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi