06 خرداد 1405 / ۱۰ ذو الحجة ۱۴۴۷
شناسه خبر : 123733
دوشنبه 20 بهمن 1404 , 09:14
دوشنبه 20 بهمن 1404 , 09:14


سناریوی گرهزدن توافق با ایران به توافق ابراهیم
حسامالدین برومند
سرمایه عظیم پساجنگ
غلامرضا صادقیان
بادهفروش از کجا شنید؟!
حسین شریعتمداری
جنگ ارادهها از خرمشهر تا خلیجفارس
حسن رشوند
گشایش تنگه هرمز خلع سلاح کشورمان است!
حسین شریعتمداری
چند نکته درباره مذاکره و تعیین تکلیف جنگ
محمد ایمانی
فرصت جنگ
علیرضا معشوری
کاسبان رسانهای؛ تدلیس فقط در معامله نیست
فاضل شایسته
طنین شرف در غوغای غنیمتخواران عافیتطلب
داود گودرزی
تنگه هرمز ربطی به آمریکا ندارد!
یدالله جوانی
برتر از فتح خرمشهر
عبدالله گنجی


بانویی که در ۱۱ عملیات دفاع مقدس مرهم زخم رزمندگان شد
فاش نیوز - بانویی که با لباس سفید پرستاری، در میانه آتش و خون، مرهم زخمهای رزمندگان شد؛ امروز نامش در فهرست «زندهنامان تبریز» میدرخشد. زهرا حسینزاده، پرستار داوطلب سالهای دفاع مقدس و شاهد ۱۱ عملیات سرنوشتساز، با خاطراتی که در چینوچروک چهرهاش نشسته، روایتگر ایستادگی زنانی است که بیادعا، تاریخ را از دل بیمارستانهای جنگی نوشتند.

خبرگزاری فارس-تبریز- فرینوش اکبرزاده: زنان این دیار، مدافعان آرمانهای بلند میهن، از دیرباز تاریخ دلاورانه زندگی کرده و برای درخشش آسمان فرداهای ایران زمین از جان مایه گذاشتهاند.زنان تبریز، روایتگران خاموش حماسهها
زنان همیشه و هنوز، زنان خرمن و نان، زنان قالی و رنگ، زنان کلام و شعر، زنان مهر و شور، زنان بودن و ایستادن، زنان حرکت و رفتن، زنان مبارزه، زنان دفاع، زنان جنگ. و زنان تبریز با هزاران داستان و خاطره از مشروطه و انقلاب، حماسهسازان در سایه مانده و بیادعای سالهایی بودند که هرچند از خود، دشتهای پرلاله و دلهای داغ دیده به یادگار گذاشته؛ اما یادآور ایستادن بر مرز باورهایی است که امروز بودنشان بهانه بودنمان شده.آن سالها واقعیتی غیرقابل فراموشی دارد، واقعیتی که با زندگی خیلی از ما گرههای بازنشدنی خورده و زنان شهر و دیارمان بخشی از صفحات کتابش را با اشک و خون نوشتهاند. زهرا حسینزاده، پرستار دلاور و آشنای سالهای جنگ که این روزها به عنوان چهره زنده نام تبریز معرفی شده، از آن مادرانی است که خاطرات سالهایی دور را به راحتی میشود میان خط و خطوط چهرهاش یافت. چینهایی نه از سر سن و سال که به یادگار هزاران فکر و خاطره بر پیشانیاش نشستهاند و ناگفته میشود، حدیث مفصلشان را خواند.

آلبومهای که هنوز بوی آتش و خون میدهند
در یک بعداز ظهر آرام، پای صحبتهای بانویی نشستیم که آلبوم عکسهایش زندهترین شاهد او برای کلماتش از روزهای آتش و نبرد است. یادگارانی از پاهایی که قطع شدند تا ایستادگی را به تصویر بکشند و دستانی که بر خاک افتادند اما خاک وطن را رها نکردند.صحبت کردن با او سخت است چون چشمانش بیشتر از کلماتش سخن میگویند و قرار گرفتن زیر رگبار صدایش وقتی آلبومهای متعددش از یادگاران جنگ و دفاع را ورق میزند، نفس را تنگ میکند

۱۱ عملیات یک مسیر ماندگار
او در ۱۱ عملیات دوران دفاع مقدس شرکت کرده و دهها خاطره تلخ و شیرین از فتحالمبین، طریقالقدس، فتح خرمشهر، والفجر، بدر و خیبر در ذهن پرخاطرهاش دارد.
یاد میکند از روزهایی که قبل از رزمندهها براى هر عملیات راهى منطقه عملیاتی مىشده و تا خاتمه این دلاوری تا توان داشته یاری میکرده و زخم میبسته و بخیه بر پیکر رشید جوانان این دیار میزده.او یک رزمنده است، هرچند سلاح در دست نگرفته اما با همان لباس سفید که بارها به خون فرزندان این مرز و بوم آغشته شده، برای پایداری آنان و استواری کشور در قامت یک زرمنده، مبارزه کرده است.امروز اما خاطرات او را با عکسهایى که از آن دوران گرفته میتوان ورق زد، عکسهایی که یادآور روزهاى آتش و خون هستند.با چشمهایی به چروک نشسته اما براق از اشک شوق یادآوری، سخن میگوید: جنگ که آغاز شد من دانشجوى پرستارى و عضو انجمن اسلامى بودم و در بیمارستان شهید معیری تهران کار میکردم، همان روزهاى اول به عنـوان داوطلب، ثبتنام کردم. بعد از انقـلاب همه ما دانشگـاه را تعطیـل کردیم و رفتیم تا بـه روستاها کمک کنیم تا اینکـه بالاخره تصمیم گرفتم به جبهه بروم، با اینکه یک فرزند هم داشتم اما خانواده و همسرم مخالف نبودند.مدیرکل پرستاری در آن زمان میدانست که داوطلب رفتن به جبهه هستم. برای همین بود که پنجم مهرماه به آبادان رفتیم. قرار بود در نخستین عملیات جنوب شرکت کنیم.من براى آگاهى از نیاز جبههها به کمک نیروهای مختلف و بیان وضعیت ویژه آنجا، چند بار در منطقه از بیماران و بیمارستانها عکس گرفتم و در بیمارستان محل کارم در تهران نمایشگاه برپا کردم! به این ترتیب بالاخره آنها با رفتن من موافقت کردند.
آن روزها عراقىها مرتب حمله مىکردند و مواد اولیه به جبههها نمى رسید، روستایىها نان مىپختند و براى ما مىفرستادند.مجروحانى را به یاد مىآورم که همزمان در اتاق عمل چند متخصص از ارتوپدى تا قلب روى بدن مجروحشان کار مىکردند. مجروحانی که از چند عضو خونریزی داشتند و باید روی آنها چند عمل جراحی انجام میشد و من به عنوان پرستار باید با چند متخصص همزمان کار میکردم.رفتم تا کمک کنم و برگردم؛ اما ماندگار شدم. با اینکه میدانستم کار خطرناکی است و خانواده و دخترم به من نیاز دارند اما مشتاق به حضور بودم تا اگر کاری از دستم برمیاید، انجام دهم.وقتی تلاش شبانهروزی پرستاران، پزشکان و امدادگران را میدیدم، با توانی بیش از پیش به کارم میپرداختم. فقط رفتن به خط مقدم و کارزار اصلی نصیبم نشد، خیلى دلم مىخواست به آنجا بروم ولى اجازه نمىدادند، این سوی خط مقدم، آنقدر دلاوری و از خودگذشتگی میدیدم که مجال رفتن را از من میگرفت.در جبهه، در این کارزار سخت هم برای زنان کار بسیار بود؛ همه کار می کردم؛ هرکاری که از دستم برمیآمد! جنگ، وقت تعارف نیست، باید تا توان داری خدمت کنی، بی منت.
من در کارهای اتاق عمل به پزشکان کمک میکردم، زخمبندی، پانسمان و بخیهزنی رزمندههای دیگر هم بود، همزمان باید به لحاظ روحی هم به آنها کمک میکردیم تا احساس کمبود و خلاء نداشته باشند.اینها کارهایی هستند که یک زن به خوبی میتواند از پس انجام آن بربیاید.روزهای حضور در جبهه همواره در فضای آرام درمانگاه نمی گذشت؛ عملیات های بسیاری را در خاطر دارم؛ از ابتدای حضور در جبهههای نبرد، در ۱۱ عملیات دوران دفاع مقدس شرکت داشتم. فتحالمبین، طریقالقدس، فتح خرمشهر، والفجر، بدر و خیبر.

فتح خرمشهر شبی که نذرها اجابت شد
خاطره عزیز آن سالها اما فتح خرمشهر است: شب قبل از آزادی خرمشهر، در نمازخانه بیمارستان نذر کردم و دعای توسل خواندم. فردای آن شب وقتی خبر آزادی خرمشهر را به ما دادند، نمیدانستیم از شادی چه کنیم. بـه راننـده آمبولانس بیمارستان مبلغی پـول دادم تا برود و برای رزمندههای بستری شیرینى بخرد اما وقتی برگشت گفت که شیرینى تمام شیرینیفروشیها تمام شده است، اما نذر کرده بودم و باید ادا میکردم، بالاخره با زحمت زیادى توانستیم مقداری شیرینى بخریم و آن را میان زرمندگان پخش کنیم.
روزهای شیمیایی وقتی آسمان آتش میبارید
روز شکست حصر آبادان هم هیچگاه از ذهنم بیرون نمیرود. آن روزها از آسمان آتش مىبارید، دشمن در عملیات خیبر از بمبهای شیمیایـى استفاده کرده بود. هر روز ۱۰ هزار مجروح را در کل بیمارستان پذیـرش میکردیم، با این حال با یاری خداوند متعال و پایداری رزمندگان همچنین به کمک باد و توفانى که در آن روز در گرفت حصر آبادان شکسته شد و رزمندگان پیروز شدند.

دوربین کداک ثبت تاریخ از دل درمانگاهها
با وجود همه سختی های درمانی و پرستاری، عکاسی را هم دوست داشتم! قبل از آغاز جنگ در کلاسهاى آموزش عکاسى و فیلمبردارى شهید آوینى در جهاد شرکت کرده بودم.دفعـه اول که به جبهـه رفتم با خودم دوربین نبـرده بودم اما در آنجا با صحنههایى مـواجه شدم کـه واقعاً حیف بود ثبت نشوند.براى همین دفعه بعد دوربین بردم و از صحنههای مختلف عکس گرفتم، برای بردن این دوربین و فیلمهای خام به بیمارستان اجازههای مختلف را از مسئولان گرفته بودم و مشکلی پیش نمیآمد.
آنجا از صحنههای مختلف، از مجروحانی که هر لحظه به بیمارستان انتقال داده میشدند، از رزمندگان قبل و بعد از عمل جراحی، از صحنههای ویژه مانند روز فتح خرمشهر هم عکس گرفتم.حالا از مجروحان جنگى عکس هایـى دارم که هر موقع به آنها نگاه مىکنم به یاد هشت سال دفاع مقدس مىافتم و خاطرات روزهای جنگ و دفاع برایم زنده مىشود.آن دوربین کداک قدیمی، یادگاریهای بسیاری برای من خلق کرده که امروز در جایگاه یادآور تصویری جنگ و جانبازیهای فرزندان این سرزمین مورد استناد است.

جنگ تعارف نداشت خدمت تا آخرین توان
جوانان مردم با عشق و ایمان به جبههها میرفتند و بی مهابا مبارزه میکردند. در خاتمه آن سالها حتی یک وجب خاک کشور هم از دست نرفت، این اتفاق باارزشی است که مردم و به ویژه جوانان اینگونه به حفظ خاک خود اقدام کردند.در میان این شور و علاقه، شهادت یک افتخار بود و رزمندگان همانقدر که برای موفقیت تلاش میکردند، از شهادت بیترس و هراس بودند، اینکه رزمندگان و حتی امدادگران از چه شهر و نژادی هستند، شاید آخرین چیزی بود که به ذهن افراد میرسید.گاهی فشردگی کار بهقدری بود که در طول یک ماه حضور در بیمارستان، حتی نام همکاران و دیگر پرستاران را نمیپرسیدیم اما با مهربانی همکاری میکردیم! همین صمیمیت موجب دلگرمی بود.
میگوید اگر شهید میشدم چه میشد؟! هیچ اتفاق ویژهای نمیافتاد، مگر این همه زن، مرد و جوانان برومند در این سالها در هنگام کار یا مبارزه شهید نشدند؟ آنها به رحمت خدا رفتند، این ما هستیم که اکنون باید حسرت آن روزها را بخوریم. ما حتی یک وجب از خاکمان را از دست ندادیم و این باعث دلگرمی بود. رزمندگان برای ایمان و ایرانمان جنگیدند و به یاری خدا سربلند و پیروز از این میدان بیرون آمدند.خانوادهای با ۶ شهید سهمی بزرگ از تاریخ
خانوادهام در این مدت ۶ شهید تقدیم میهن کردند از جمله شهید صمد پاشایی، فرزند خواهرم که با رشادت جنگید و به شهادت رسید.
زنان این دیار، مدافعان آرمانهای بلند میهن، از دیرباز تاریخ دلاورانه زندگی کرده و برای درخشش آسمان فرداهای ایران زمین از جان مایه گذاشتهاند و بانو زهرا حسینزاده، یکی از پر خاطره ترین این زنان است که این روزها به عنوان چهره منتخب چهارمین همایش تجلیل از زندهنامان تبریز معرفی شده و دوباره در کانون توجه شهروندان قدرشناسی قرار گرفته است.

















