شناسه خبر : 123748
دوشنبه 20 بهمن 1404 , 12:03
اشتراک گذاری در :

نام‌هایی که از یاد نمی‌روند

خاطراتی از زندگی و سیره شهدا به روایت خواهران شهدا

فاش نیوز - شهدا تنها در میدان‌های نبرد شناخته نمی‌شوند؛ آن‌ها پیش از هر چیز، در خانه‌ها، کوچه‌ها، مساجد و میان مردم شکل گرفتند. در دل زندگی‌های ساده، در انتخاب‌های روزمره، در مسئولیت‌پذیری‌های بی‌صدا و در وفاداری به ایمان، خانواده و وطن. آنچه این مجموعه پیشِ روی مخاطب می‌گذارد، روایت‌هایی انسانی و صمیمی از همین زندگی‌هاست؛ خاطراتی که از زبان خواهران شهدا نقل شده و تصویری نزدیک، واقعی و تأثیرگذار از مردانی ارائه می‌دهد که راه ایثار را آگاهانه برگزیدند.
این خاطرات، نه فقط بازگویی لحظه شهادت، بلکه روایت مسیر است؛ مسیری که از کودکی، اخلاق، مهربانی، غیرت، علم، خدمت و تعهد آغاز شد و به نقطه‌ اوج خود، یعنی شهادت، رسید. از جبهه‌های دفاع مقدس تا مرزهای امنیت، از دریا تا خاک، از مسجد تا سنگر، این مردان با جان خود از ایمان، مردم و سرزمینشان پاسداری کردند.
امید آن‌که خواندن این صفحه فرهنگ مقاومت، علاوه‌بر زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا، ما را به تأملی دوباره در شیوه‌ زیستن، مسئولیت اجتماعی و وفاداری به ارزش‌ها فرا بخواند.

 

مردی که بوی خاکِ صبح  را با خود داشت 
خاطره‌نگار: الهام ایزانلو، خواهر شهید مرتضی ایزانلو
ولادت: 27/4/1373 – مشهد مقدس، استان خراسان رضوی
 شهادت: 16/7/1398 – شهرستان مهرستان، استان سیستان و بلوچستان
نحوه شهادت: واژگونی خودروی نیروی انتظامی در جریان تعقیب و‌گریز اشرار
مزار شهید: مشهد مقدس، آرامستان امام علی(ع)، جاده سیمان 
«مرتضی همیشه می‌گفت کنارم باش، اما نگفت کنار خودش یا خاطره‌هایش.» 
سومین فرزند خانواده بود و چهار سال از من کوچک‌تر، اما دنیایش از همه پهناورتر بود. مرتضی در پانزده سالگی، هم‌پای درس، گچِ دیوارها را صاف می‌کرد و بارِ زندگی را به دوش می‌کشید. همسایه‌ها می‌گفتند در هیاهوی حرف و غیبت، او سکوتش را مثل سپر می‌گرفت و تنها ردپایش بر زمینِ کار می‌ماند. 
هجده ساله که شد، عشق را تجربه کرد. رشته‌ مدیریت بازرگانی می‌خواند، اما ناگهان دانشگاه را رها کرد. گویی صدایی از جایی دورتر او را می‌خواند. با همان عشق نوجوانی ازدواج کرد و خانواده کوچکش را ساخت. بعدها، راه پدرِ جانبازش را ادامه داد و جامه‌ پلیس بر تن کرد. هربار که او را در آن لباس می‌دیدم، گویی قامتِ ایستادگی را در قامتش می‌خواندم. 
عاشق جمع بود، اما از غیبت بیزار. هروقت دور هم می‌نشستیم، با بازیِ پانتومیم یا معماهایش، سایه‌ سیاهِ حرف‌های بیهوده را می‌زدود. وقتی در سال ۱۳۹۴ پسرش به دنیا آمد، چشمانش برقی از جنس «پدر بودن» گرفت. به پدر می‌گفت دیگر نوبت شماست استراحت کنید... ما بزرگ شدیم! حتی یک بار نقشه کشیدیم چرخِ ماشین پدر را پنچر کنیم تا ثابت کنیم دیگر نیازی به زحمتِ بی‌وقفه‌ او نیست! 
وقتی برای مأموریت به سیستان‌وبلوچستان اعزام شد، نخستین‌بار بود که از آغوش خانواده جدا می‌شد. صبحِ سفر، صدایش از پشت تلفن آرام گفت: «آبجی! دارم می‌روم زاهدان.» لحظه رفتنش، مادر و همسرش اشک می‌ریختند، اما من قرآن را در دستش گذاشتم و کاسه‌ای آب پشت سرش ریختم. وقتی ماشین دور شد، دنیا برایم تیره شد. یک ماه بعد، بازگشت تا خانواده را با خود ببرد. هربار که مرخصی‌اش پایان میافت، آیة‌الکرسی را زمزمه و بارانِ اشک‌هایم را پشت پنجره پنهان می‌کردم.
شانزدهم مهر ۱۳۹۸، وقتی خبر شهادتش را شنیدم، گویی ستون‌های دنیا فرو ریخت. تمام وجودم در مهِ غمی سنگین فرو رفت. او رفت... اما نه با دستِ خالی؛ با خود هزاران خاطره، عشقِ ناتمام و قامتی از جنس را ایثار برد. 
شش سال در مشهد و دو سال در مرزهای پرخطرِ سیستان، بی‌آنکه شِکوه‌ای کند، خدمت کرد. همیشه پیش از هر کاری، حال پدر و مادر و خانواده را می‌پرسید و قول می‌داد که تنهایشان نگذارد. در دورهمی‌ها، به جای حرف‌های پوچ، بازی می‌ساخت تا قلب‌ها را به هم گره بزند. 
می‌گویند باران که می‌بارد، بوی خاک بلند می‌شود، اما من هرگز نفهمیدم چرا وقتی باران می‌آید، صدای خنده‌هایش را از لابه‌لای قطرات می‌شنوم. گویی خاطره‌ها هرگز نمی‌میرند؛ فقط زیر پای زمان له می‌شوند تا دوباره با بارانی تازه، زنده شوند.
سلام بر شهدایی که 
از سیم خاردار نفس و دشمن گذشتند
خاطره‌نگار: لیلا رامزی، خواهر شهید احمد رامزی 
ولادت: ۴/۸/۱۳۴۵ – اهواز، استان خوزستان
شهادت: ۲/۸/۱۳۶۱ – منطقه عملیاتی کوشک
نحوه شهادت: اصابت ترکش 
مزار شهید: شوشتر، گلزار شهدا
 شهید احمد، بیشتر اوقاتش را در پایگاه مسجد محل شوشتر می‌گذراند و فعالیت داشت. گاهی شب‌ها هم پست می‌داد و به خانه نمی‌آمد. مادر می‌گوید: «یک روز با لباس بسیجی آمد و دمِ در اتاق ایستاد. درحالی‌که تفنگش را به شانه‌اش تکیه داده بود و به درِ اتاق تکیه کرده بود، از رفتن به جبهه حرف می‌زد. دفاع از دین و کشور را وظیفه می‌دانست و برای رضای خدا می‌جنگید. گفت مادر، خدا باید راضی باشد. برگه‌ای در دستش بود و گفت این رضایت‌نامه برای رفتن به جبهه است. من که نوزاد در آغوشم بود و مشغول کار بودم، گفتم: «آخر تو با این سن‌وسال کم چه کاری از دستت برمی‌آید؟» گفت: «مادر، اگر از خودم کاری برنیاید، با ریختن خونم درخت اسلام آبیاری می‌شود و خونم کاری می‌کند.» گفتم: «عزیزم، پدرت در جبهه برای رزمندگان آب می‌برَد، تو هم می‌خواهی ما را تنها بگذاری و بروی؟» جواب داد: «مادر، هرکس جای خودش را دارد. تو با همین دستت امضا کن برای رضای خدا. اگر هم شهید شدم، آن دنیا دستت را می‌گیرم. مگر نمی‌گویند شهدا دستگیری می‌کنند؟» سرم را به‌سوی آسمان بلند کردم و گفتم: «خدایا، راضی‌ام به رضای تو. عزیز مادر، به خدا می‌سپارمت.» 
شهید احمد رامزی به نوحه‌خوانی و خواندن قرآن علاقه داشت. پیش از رفتنش، نوحه‌ «شیون مکن مادر» را خواند و صدایش را ضبط کرد. پس از گرفتن امضا از مادر، کتاب‌های دبیرستان را کنار گذاشت و از دوستان و فامیل خداحافظی کرد. احمد چهل روز پس از شهادت رفیق و همکلاسی صمیمی‌اش، شهید غلامرضا پدردار، در عملیات کوشک به شهادت رسید. اکنون مزار هر دو شهید در گلزار شهدای شوشتر کنار هم است. 
در این مجال، خاطره‌ای از زبان مادرم نقل می‌کنم: «چهل روز از شهادت احمد گذشته بود و مراسم چهلم را در مسجد محل برگزار کردیم. تا آخر شب در مسجد بودیم. پس از مراسم، می‌خواستم به منزل یکی از فامیل (خاله‌ شهید) که نزدیک مسجد بود، بروم. پسر هفت‌ماهه‌ام در بغلم و دخترم که چهار سالش بود، همراهم بود. او از شیطنت می‌دوید و جلو می‌رفت. کوچه‌ها تاریک بود. من می‌گفتم صبر کن دستت را بگیرم، نمی‌ترسی؟ صبر کن. چند بار در مسیر این جمله را تکرار کردم تا به منزل خاله‌اش رسیدیم. در تاریک و روشن کوچه، سرم پایین بود و دست دخترم را گرفته بودم. ناگهان صدایی شنیدم که گفت: «من ایستادم که نترسید.» 
یک نفر به دیوار تکیه داده بود و شلوار ورزشی پوشیده بود. یک لحظه نگاه کردم، جوانی بود. از روی خجالت خوب نگاهش نکردم. در این حین، خاله‌اش در را باز کرد و سلام کردیم. دیگر کسی نبود. جریان را به خواهرم گفتم، او گفت کسی دم در نبوده. حتی همسایه‌ها هم پسر بزرگ ندارند. گفت حتماً پسرت احمد بوده که شما را همراهی کرده. چقدر پشیمان شدم که چرا خوب نگاهش نکردم. شلوار ورزشی را احمد خیلی دوست داشت و بیشتر وقت‌ها در خانه همان را می‌پوشید. بله، به فرموده‌ خداوند در قرآن که می‌فرماید: «شهیدان زنده‌اند و آنها را مرده مپندارید»، احمد زنده
 است.» 
بخشی از وصیت‌نامه‌ شهید احمد رامزی
ای ملت شهیدپرور، از انقلاب حسین‌(ع) درس بگیرید و اسلام را یاری کنید. چراکه خون ما از خون علی‌اکبر و علی‌اصغر سرخ‌تر نیست. هرچه در توان دارید برای مقابله با دشمنان قسم‌خورده‌ اسلام تلاش کنید و نیرو آماده کنید. ‌ای ملت عزیز ایران، مرگ سرخ بهتر از زیر بار ظلم و استکبار جهانی رفتن است. پس بجنگید با آن‌هایی که با شما می‌جنگند. به فرمان امام، امام را یاری کنید تا آخرین قطره‌های خونتان. مسئولین کشور را یاری کنید و خدای ‌ناکرده مانند اهل کوفه نباشید که حسین تنها بماند. آخرین کلام این است که حسین زمان، خمینی را تنها نگذارید. 
والسلام، احمد رامزی ـ 19/7/1369
آرزویشان را با جان خریدند 
خاطره‌نگار: زهره خرم‌دل، خواهر شهیدان خرم‌دل 
شهید سعید خرم‌دل
ولادت: 1/7/1335 – اهواز، استان خوزستان
شهادت: 4/8/1359 – اهواز، سنگر مقاومت مسجد آسید علی
نحوه شهادت: در حین پاسداری در سنگر مقاومت شهر اهواز 
مزار شهید: شوشتر، گلزار شهدا، بقعه سیدمحمد گلابی شوشتر
***
شهید علی‌ خرم‌دل
ولادت: 10/9/1345 – اهواز، استان خوزستان
شهادت: 21/12/1363 – جزیره مجنون، عملیات بدر 
نحوه شهادت: غواص شهید، اصابت ترکش به کتف و پا
مزار شهید: شوشتر، گلزار شهدا، بقعه سیدمحمد گلابی شوشتر
***
شهید ایرج خرم‌دل
ولادت: 2/9/1343 – اهواز، استان خوزستان
شهادت: 4/10/ 1365 – جزیره سهیل، عملیات کربلای4
نحوه شهادت: نامعلوم، در آب‌های جزیره سهیل 
مزار شهید: اهواز‌، گلزار شهدا، بهشت‌آباد 
سعید، سومین پسر خانواده، موهای فر کودکی‌اش همیشه مرا به یاد فرشته‌ها می‌انداخت. تا نوجوانی در اهواز بود. برای تحصیلات متوسطه به جوار امام رئوف، امام رضا‌(ع)، رفت و سپس در سال‌های ۵۷ تا ۵۸ به‌عنوان ناوی یکم، دوران خدمتش را در نیروی دریایی بوشهر گذراند. با شروع جنگ، آموزش‌های نظامی را در مسجد محل، تحت نظارت برادر بزرگ‌ترش، گذراند. او از نوجوانی عاشق حضور در مسجد بود و به آموختن مسائل دینی علاقه داشت. به یاد دارم کتابی در دستش بود که جلدش را با روزنامه پوشانده بود و داخلش نوشته شده بود: «توضیح‌المسائل آیت‌الله خویی». حالا نه‌تنها درس احکام را می‌آموخت، بلکه خود احکام را اجرا می‌کرد و آن جهاد در راه خدا بود. 
او کل خانواده را به شهری امن‌تر برد. هنگام خداحافظی، به همه آشنایان گفت: «برای دفاع از شهرم به اهواز برمی‌گردم و این‌جا نمی‌مانم. برادران دیگرم دارند خدمت می‌کنند.» آری، او خود را برای حضور در جبهه آماده می‌کرد. در سنگر خیابانی‌اش، هنگام پاس و دفاع از تهاجم دشمن خوار و زبون، به درجه شهادت نائل آمد. 
***
علی، کوچک‌ترین و پیشتازترین ما بود، با اخلاصی بی‌نظیر. ۱۲ ساله بود که در تظاهرات حسینیه اعظم اهواز، کنار سعید، جلوی گلوله‌های ساواک ایستاد. وقتی جنگ شروع شد، یک‌باره مرد شد. روح بلندی داشت که در او به‌خوبی مشهود بود. به حوزه علمیه‌ شوشتر رفت و جزء بسیجیان طلبه شد. داوطلبانه آموزش غواصی را گذراند. می‌گفت: «مرگ در بستر بدون طاعت خدا از هزاران زخم بدتر است.» در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: «به ‌هیچ‌وجه از راه امام دوری نجویید، زیرا راه اوست که شما را به سعادت می‌رساند.» 
به گردان مالک اشتر پیوست و در عملیات خیبر، چون مولایش علی‌(ع)، دلیرانه حضور داشت. در عملیات بدر، جزء غواصان پیشتاز حمله بود. همرزمش تعریف می‌کرد: «علی مجاهدانه جنگید و با اخلاص در مقابل دشمنان ایستادگی کرد.» وقتی ترکش به کتف و پایش خورد، تا آخرین نفس جنگید و جزء اولین غواصان شهید بود. پیکرش را که آوردند، چشمانش همچنان بسته و سربه‌زیر بود. لبخندی بر چهره داشت و صورتش آرام، انگار خوابیده بود. آری، شهدا در آن لحظه‌ باشکوه، غرق در انوار الهی‌اند و بهشت برین را پیش روی خود می‌بینند. 
 قبل از خاکسپاری، مادرم پیکر فرزندش را در آغوشش گرفت و گفت: «همان شبی که شهید شد، فرشته‌ها خبر شهادتش را دادند... تیر شهادت همیشه اول از قلب مادر می‌گذرد.» هنگام شهادتش، مادرم به زیارت حضرت زینب (س) وحضرت رقیه (س) رفته بود و در همان‌جا این خبر را درک کرده بود. در تشییعش، مردم فریاد می‌زدند: «خرم‌دل‌ها! نامتان بر پرچم اسلام جاودان باد.» 
***
ایرج، بعد از شهادت علی، مثل کوه ایستاد. هر شب پس از نماز، آیة‌الکرسی می‌خواند و می‌گفت: «علی‌جان! قول می‌دهم سنگر مسجد آقا سیدعلی را خالی نگذارم.» این خواسته‌ برادر شهیدش، علی، در وصیت‌نامه‌اش بود. پس از شهادت علی، ایرج نامه‌ای نوشت که در آن آمده بود: «خاطره‌ای که مرا بر آن داشت تا در زندگینامه‌ شهید علی گنجانده شود، یک ملاقات است، با شهید قبل از شتافتنش به لقای محبوب.» راز دیدارش در شب قبل از عملیات بدر با برادرش علی بود که نیزارهای مجنون و هورالهویزه شاهد آن ملاقات اسرارآمیز بودند. 
ایرج، در آذر سال ۶۴ ازدواج کرد و سپس به‌عنوان دانشجوی رشته‌ معماری به اصفهان رفت، اما تاب ماندن نداشت و بی‌قرار حضور در جبهه نبرد حق علیه باطل بود. در آذر ۶۵ برای خداحافظی آمد تا بار دیگر دِین خود را به امام و اسلام ادا کند. به اقتدای مولایش، وصیت‌نامه‌اش را با سخنانی از نهج‌البلاغه شروع کرده بود و به صاحب امرش، امام زمان (عج)، لبیک گفت. در کودکی او را «زمان» صدا می‌کردیم. در عملیات کربلای ۴، فرماندهی گروهان را به‌عهده گرفت. شب حمله، زیر باران خمپاره‌ها، فریاد زد: «یا فاطمه الزهرا! امشب به مهمانی‌تان می‌آییم.» شجاعانه در میان امواج آب‌های جزیره‌ سهیل جنگید. نزدیک‌ترین همرزمش گفت: «چند تن از یاران زخمی را نجات داد. با وجود خطر، به او می‌گفتیم کریم نرو (در جبهه کریم صدایش می‌کردند)، اما می‌گفت: «چه زخمی، چه شهید، باید بچه‌ها را نجات دهیم.» او رفت و هرگز بازنگشت. هرچه منتظر ماندیم، نیامد. این انتظار ۱۲ سال طول کشید. نامش در میان اسرا نبود و جزء مفقودین اعلام شد؛ تا اینکه در 20/3/1376‌، در جریان تفحص، پیکر بی‌جسد او (تنها دو تکه استخوان) از روی پلاک شناسایی شد و در 10/4/1376، به همراه دیگر شهدای تفحص، تشییع شد. برادرانم گویا همه با آب پیمان بسته بودند: سعید که ناوی یکم نیروی دریایی بود، علی که در میان امواج خروشان و سرد مجنون به معبودش شتافت، و ایرج که در میان آب‌های جزیره‌ سهیل مفقود شد. 
آخرین بار که ایرج را دیدم، برای خداحافظی و رفتن به جبهه بود. آن زمان من معلم بودم و در روستایی نسبتاً دور از شهر تدریس می‌کردم، صبح روز خداحافظی‌اش، علی‌رغم اینکه مسیر محل کار من جاده‌ مناسبی نداشت، نزد من آمد. من آن لحظه را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. گویا می‌دانست که این دیدار آخر است. گفت: «خواهرجان! می‌دانی علی در خوابم آمد؟ گفت ایرج! زودتر بیا... این‌جا کنارم خالی است» بعد خندید و قرآنش را از جیب درآورد: «این را برایم بخوان؛ شب عملیات دلم می‌خواهد سوره‌ یاسین را زمزمه کنم.» 
علی در وصیتش نوشت: «ایرج! سنگرها را خالی نگذار... این مشتی است بر دهان منافقان» و ایرج پیش از شهادت گفت: «پدر و مادر عزیزم، ضمن حلالیت می‌خواهم از دستم خشنود باشید که رضایت شما، از شرایط رضای خداوند است و از شما می‌خواهم هجر فرزندتان را فقط لطف خدا شمرده و همان‌طور که توانستید دوری سعید و علی را تحمل کنید و در این مصیبت شکیبا باشید، شما را دعا می‌کنم که خدا صبر و حلم شما را تا اندازه‌ای زیاد گرداند که اگر تمام مشکلات عالم هم بر شما وارد شوند، از لطف خدا مأیوس نگشته و پیوسته شکرگزار باشید. » 
امروز هروقت باران می‌بارد، صدای پای برادرانم را از پشت‌بام می‌شنوم. انگار می‌خواهند بگویند: «خواهرجان! غصه نخور... ما اینجا، کنار حضرت زهرا(س)، برایتان دعا می‌کنیم.»
پناه دردمندان 
خاطره‌نگار: طیبه سلطان‌پناه، خواهر شهید محمدرضا سلطان‌پناه
ولادت: 1/11/1332 – استان یزد 
شهادت: 23/12/1363 – عملیات بدر، هورالعظیم، شرق دجله
نحوه شهادت: زخمی شدن در آتش سنگین دشمن و حمله شیمیایی
مزار شهید: یزد، گلزار شهدای خلدبرین 
برادرم، محمدرضا سلطان‌پناه، متولد یکم بهمن ۱۳۳۲ بود. از کودکی با روحیه‌ای پرشور و عاقلانه زندگی کرد. در بازی‌های کودکانه، مثل هفت‌سنگ و عمو زنجیرباف، شادی و درایتش همه را مجذوب می‌کرد. خنده‌رو، بشاش و خوش‌مشرب بود. هیچ‌وقت ندیدیم بازی‌شان به دعوا بکشد. حتی اگر بچه‌ها دعوا می‌کردند، با همان زبان کودکانه‌اش، کاری می‌کرد که آشتی برقرار شود. از آنجا که همه‌ بچه‌ها دوست داشتند در گروهش باشند، پیشنهاد داد هر دور، گروهش را تغییر بدهد تا همه را راضی کند. مادرم معتقد بود، حکمت خدا در خلقت محمدرضا، التیام قلب‌ها و نشر رحمت الهی است. چراکه با سن کمی که داشت، حتی خانواده‌ها هم برای آشتی فرزندانشان با یکدیگر، دست‌به‌دامان او می‌شدند. 
وقتی محمدرضا ۵ ساله بود، همسایه او را دیده بود که در کوچه مدام خاک می‌آورد و روی زمین می‌ریزد. کنجکاو و جویا شده که چه می‌کند. جواب داده بود: «در راه یک سکه پیدا کردم. فکر می‌کنم یکی آن را گم کرده است. خاک دورش ریختم تا حفظ شود و صاحبش آن را پیدا کند. نزدیک مغازه بود، یک دانه انگور هم کنارش افتاده بود، حتما او برای خرید آمده بوده که سکه‌اش گم شده.» حتی به مغازه‌دار و چند نفر دیگر هم سپرده بود که مواظبش باشند. 
وقتی صاحب سکه پیدا شده بود، خواست سکه را به محمدرضا بدهد، اما او قبول نکرده و گفته بود: «شخصیتم با پول عوض نمی‌‌شود.» 
این مناعت طبع در پنج سالگی، همه را مبهوت کرد. ما از او درس حق‌الناس و امانتداری گرفتیم. 
از همان پنج سالگی، در صف جلوی مکتب‌خانه می‌ایستاد و با صدای بلند، نماز می‌خواند. از سن ده‌سالگی تا شهادتش، در نمازجمعه شرکت 
می‌کرد. 
او ورزشکاری زبده شد و در بسیاری از رشته‌های ورزشی سرآمد بود. در تربیت بدنی مهریز مشغول به کار شد، اخلاق ورزشی را به‌شدت رعایت می‌کرد و اعتقاد داشت عقل سالم در بدن سالم است. 
 سپس در تربیت معلم، به دبیری علوم تجربی برگزیده شد و در جوانی معلم شد؛ ولی قلبش با خدمت به مردم و جهاد می‌تپید. سرطان روده و معده‌ پیشرفته را که تا مرز مرگ پیش رفت، با شفا، در دوره دبیرستان شکست داد و دیپلم گرفت و حتی پزشکی ارتش قبول شد؛ ولی به‌خاطر نفرتش از رژیم پهلوی، از رفتن به دانشگاه منصرف شد.
محمدرضا عاشق امام خمینی(ره) بود. از کودکی رساله‌ ایشان را که در زیرزمین خانه مخفی کرده بود، می‌خواند. کتاب‌های آیت‌الله دستغیب و استاد مطهری و نوارهایشان را هم استفاده می‌کرد. بچه‌های محله را به خارج از شهر می‌برد و آنچه یادگرفته بود را به آن‌ها آموزش می‌داد. بهترین دوستش، کتاب بود. به خصوص کتاب‌های دینی و مذهبی. از کتاب‌های امام خامنه‌ای نیز «از ژرفای نماز» را مطالعه می‌کرد. نوارهای آیت‌الله فلسفی را گوش می‌داد. حتی در زمان طاغوت، ایشان را دعوت کرد که چندشب در حسینیه‌ محل سخنرانی کنند. 
به علامه طباطبایی فوق‌العاده ارادت داشت. از مطالب کتاب‌هایشان در سخنرانی‌هایش استفاده می‌کرد. نهج‌البلاغه را نیز مسلط و در ترویج آن کوشا بود؛ به‌طوری‌که در کنگره‌ نهج‌البلاغه که به مناسبت ارتحال علامه طباطبایی برگزار شده بود، رتبه‌ نخست را کسب نمود. علاوه‌برآن، تفسیر قرآن، چون المیزان، نمونه و... را نیز آموزش می‌داد. در روشنگری اهالی محل، بالاخص جوانان نقش بسزایی داشت و کتاب‌هایی که مطالعه کرده بود را در اختیار دیگران نیز قرار می‌داد. 
در زمان انقلاب، بازویی قوی در یزد بود. با برنامه‌ریزی و نظم دقیق، در تکثیر و پخش اعلامیه‌های امام فعال بود. دستگاه کپی به خانه آورده بود، تمام اعلامیه‌های امام که از دفتر آیت‌الله صدوقی در یزد مخابره می‌شد را بلافاصله برای تکثیر به خانه می‌آورد. من و خواهرزاده‌ام (شهید مرتضی دلاوری‌پور) و دیگر خواهرانم آن اعلامیه‌ها را تایپ می‌کردیم. بعد از تکثیر، شهید مرتضی، پدرش و بچه‌های محل و ... آن‌ها را همه‌جا، حتی شهرستان‌های اطراف، پخش می‌کردند. 
چندبار مورد تهدید رژیم پهلوی قرار گرفت. درایت بالایی داشت. یک‌بار، زمانی که مجسمه‌ شاه ملعون را پایین کشیدند، دستگیر و زندانی شد، اما موفق نشدند از او مدرکی به دست آورند و آزاد شد. 
اعتقاد داشت کارها باید قربةالی‌الله باشد و رنگ و بوی الهی داشته باشد، به همین دلیل، با اینکه کاملاً خودجوش در برنامه‌های انقلاب فعالیت می‌کرد، اما هیچ‌وقت خودش را نشان نمی‌داد. در ایجاد جریانات انقلابی و شدت آن، بسیار تأثیرگذار بود، به‌طور مثال، مسئول تحصن فرهنگیان مهریز یزد در دوران طاغوت بود، اما اصولا کارهایش را پنهانی و مخفی انجام می‌داد. 
در مسجد، برای سالمندان، حتی پدرم، دوره‌های سوادآموزی برگزار کرد و آن‌ها باسواد شدند. 9 بار در جبهه شرکت کرد. دو سال، تعطیلات تابستان را در کردستان و سردشت و بانه آموزش عقیدتی و فرهنگی می‌داد. خطیب توانا و قهاری بود، در کنار خطبه‌های نمازجمعه، سخنرانی می‌کرد. در زمان جنگ، ازدواج کرده بود و دو فرزند داشت. در عملیات بدر، به‌عنوان فرمانده‌ رسته و امدادگر، مجروحین و شهدا را از هورالعظیم منتقل می‌کرد. آخرین بار که برای عملیات بدر اعزام شد، خداحافظی گرمی کرد. هنوز حرارتش در وجودمان زنده است. 
سوره‌ عصر را برایمان خواند و با بیان شیوایش، نکات تفسیری را هم گفت. همگی لذت بردیم و آرام شدیم. به خواهرم که مادر شهید است، گفت: «سرنوشت من هم مثل مرتضی است.» مرتضی آن زمان مفقودالاثر بود. سپس گفت: «فاستقم کما امرت.» از توابین و قیام‌های بعد از کربلا گفت و سفارش کرد، بصیر و موقعیت‌شناس باشیم. فرصت‌ها را از دست ندهیم و پیرو ولایت فقیه باشیم. 
بسیار سفارش پدر و مادر را به ما کرد. از ما خواست اگر شهید شد، خلأ نبودنش را برای آن‌ها پر کنیم. به همسر و فرزندانش هم سفارش کرد. 
در آخرین عملیات، در آتش سنگین دشمن و حمله‌ شیمیایی، تنها ماند. با دوربین دیده بودند که زخمی، کنار خاکریز با پایی آسیب‌دیده نشسته است. دود سیاهی همه‌جا را گرفته و دیگر نتوانستند او را بیابند. مفقودالاثر شد تا ۱۰ سال بعد، در ۵ اسفند ۱۳۷۳، پیکر پاکش در روز قدس، با شکوه و احترام تشییع شد. 
محمدرضا رقیق‌القلب و مردم‌دار بود. همه‌ وجودش را صرف خدمت به خلق می‌کرد. برای بیماران سرطانی، هم هزینه‌ درمان جور می‌کرد و هم به آن‌ها روحیه می‌داد. تزریقات و پانسمان را از خواهرم یاد گرفته بود و شب و روز به مردم با افتخار و بدون هیچ چشم‌داشتی کمک می‌کرد. نیازمندان را شناسایی می‌کرد و به آن‌ها کمک می‌کرد، بدون اینکه کسی متوجه شود؛ چون عزت نفس آن‌ها برایش خیلی مهم بود. در زمان نظام‌وظیفه، برای بچه‌های یک خانواده شناسنامه گرفت. کثیرالخیربود و خیرش به همه می‌رسید. عاشق خدا، ولایت و مردم بود. مناعت طبعش در کودکی و جوانی همه را حیرت‌زده کرد. اسوه‌ ایثار و ازخودگذشتگی بود.
محمدرضا عاشق خانواده بود، اسم تک‌تک افراد خانواده را با احترام و محبت صدا می‌زد، گویی از بهشت صدایشان می‌زند. همه‌ کارهای خانه را، از شستن لباس تا نظافت منزل، با عشق انجام می‌داد. به ائمه ارادت داشت، ایران و مردمش را می‌ستود و در تصمیماتش متواضع بود. 
صدا و صوت زیبایی داشت و مرتب در خانه این را تکرار می‌کرد: «اِن وَالله اُحِبُّکَ یا علی / به خداقسم من علی را دوست دارم.» به‌طوری‌که این جمله، ملکه‌ ذهن و وجودمان شده بود. گاهی خودش امام جماعت مسجد و محله و خانواده و... بود. محمدرضا، پناه دردمندان و اسوه‌ ایثار، با شهادتش جاودانه شد.
شهدا زنده‌اند و در باغ بهشت نگهبان ما هستند
خاطره‌نگار: پری علیزاده باهمت، خواهر شهید ابوالحسن علیزاده باهمت 
ولادت: ۱۰/۴/۱۳۳۴ – گرمسار، استان سمنان
شهادت: ۲۹/۱/۱۳۶۷ – بندرعباس، تنگه هرمز، دریای خلیج ‌فارس 
نحوه شهادت: اصابت موشک به ناو سهند توسط نیروی دریایی آمریکا
مزار شهید: مفقودالأثر در دریای خلیج‌فارس (یادبود سنگ قبر در گلزار شهدای گرمسار)
 شهید ناوبان سوم، ابوالحسن علیزاده باهمت، در سال ۱۳۳۴ در گرمسار دیده به جهان گشود. او در سال ۱۳۵۲ وارد نیروی دریایی شد و در رسته‌ ناوبری و رادار تخصص داشت. سرانجام در تاریخ ۲۹/۱/۱۳۶۷ در تنگه‌ هرمز به مقام والای شهادت نائل آمد. مزار مطهرش در دریای خلیج‌فارس است، اما سنگ قبری به یاد او در گلزار شهدای گرمسار قرار دارد. 
برادرم، وقتی ۱۰ ساله بود، پدر و مادرم برایش یک کشکول و تبرزین خریده بودند. روز تاسوعا، او به در خانه‌ها می‌رفت و با صدای بلند می‌گفت: «یا علی!» همسایه‌ها و دوستان قند و شکر در کشکولش می‌ریختند و او آن‌ها را به مسجد می‌آورد. پدر و مادرم خادم مسجد بودند و با این مواد، شربت درست می‌کردند. این شربت نذر هیئت امام حسین‌(ع) و حضرت ابوالفضل العباس‌(ع) می‌شد و مردم برای شفا می‌خوردند. برادر بزرگم، نوحه می‌خواند. از ایستگاه بنکوه تا شاهزاده حسین پیاده می‌آمدند و مراسم تا اذان ظهر ادامه داشت. پس از نماز، ناهار روز عاشورا را به‌عنوان دعوت امام حسین‌(ع) در روستاهای اطراف شاهزاده حسین صرف می‌کردند. برادرم بی‌نهایت به خانواده خدمت می‌کرد. یک‌بار مادرم سرش کورَک زده بود. او مرهمی درست کرد و روی سر مادر گذاشت و حتی لباس‌هایش را شست. 
برادرم بسیار به حلال و حرام اهمیت می‌داد. دو سال در آمریکا زندگی کرد. برای دوری از گناه و نخوردن غذای غیرحلال، از دوستان سیاه‌پوستش که همکارش بودند، خواست خانه‌ای اجاره کنند. همسری اختیار کرد که پدرش ایرانی و مادرش آمریکایی بود. در دفتر خاطراتش نوشته بود: «کاش من در کربلا بودم و راه امام حسین‌(ع) را ادامه می‌دادم.» دوستانش خواب دیدند که شهید علیزاده نگهبان در حرم ابوالفضل‌(ع) و امام حسین‌(ع) است. 
مصطفی، پسر چهارساله‌ام را در حادثه‌ای در جوی آب روان هُل داده بودند، من او را از سیل آب گرفتم و سریع به بیمارستان گرمسار منتقل کردیم. در مدتی که پسرم بستری بود، شبی خواب دیدم به پادگان رفتم، درخت‌ها سربه‌فلک کشیده بودند و نگهبان اجازه نداد وارد باغ شوم. برادرم از آخر باغ دوید و به اندازه‌ یک کبریت نزدیک شد. گفت: «چرا این‌جا ایستادی؟» گفتم: «این سرباز اجازه نداد وارد شوم.» گفت: «بفرمایید.» به خانه‌اش رفتم. وسط خانه حوضی بود و ملائکه گفتند: «بفرمایید.» با برادرم احوال‌پرسی کردم. او جویای حال پدر و مادر شد. از پنجره نگاه کردم، دیدم چند رأس گوسفند ذبح می‌کنند. پرسیدم: «برادرجان، این‌همه گوسفند برای چیست؟» جواب داد: «برای شهدا غذا درست می‌کنند. بروم دو قلوه بگیرم به مصطفی بدهید، خوب می‌شود.» به لطف خدا، مصطفی
 خوب شد. 
برادرم به این سخن معتقد بود و می‌گفت که من راه سرخ شهادت را یافتم و با قلبی آرام و افکاری رضایت‌بخش این راه را انتخاب نمودم.
اشک‌های عاشقانه برای جهاد و شهادت 
خاطره‌نگار: فاطمه شادلو، خواهر شهید حمیدرضا شادلو
ولادت: 9/7/1347 – شهرری، استان تهران
شهادت: 24/11/1364 – فاو، عملیات والفجر8
نحوه شهادت: اصابت گلوله به لب و دندان
مزار شهید: تهران، بهشت‌زهرا (س)، قطعه 53، ردیف 83، شماره 1
حمیدرضا شادلو در ۹ مهر ۱۳۴۷، در شهرری دیده به جهان گشود. پدرش، کارمند وزارت بهداری بود و مادرش، خانواده‌ای پرجمعیت را، با محبت اداره می‌کرد. حمید، پسری آرام، کم‌رو، بی‌آزار و زودرنج با دلی رئوف بود و همه‌ اعضای خانواده او را بسیار دوست داشتند. او پس از بازگشت از مدرسه بیشتر در خانه می‌ماند و سکوت اختیار می‌کرد، اما این سکوت، نشانه‌‌ عمق ایمان و تفکر او بود. حمیدرضا در کلاس دوم متوسطه رشته‌ ریاضی تحصیل می‌کرد، که به عضویت بسیج مسجد رضوی محله درآمد. او عاشق خانواده‌اش بود و اشتیاق فراوانی برای خدمت در پایگاه بسیج داشت. بیشتر اوقاتش را در مسجد می‌گذراند و در گشت‌های شبانه شرکت می‌کرد. این حضور، نشان‌دهنده‌ تعهد او به آرمان‌های دینی و انقلابی بود.
حمیدرضا با استناد به آیات قرآن که بر جهاد در برابر دشمن کافر تأکید دارد، تصمیم گرفت در جهاد فی‌سبیل‌الله شرکت کند. او بارها با چشمانی اشک‌بار نزد پدر و مادرش می‌رفت و با التماس و شیرین‌زبانی از آن‌ها اجازه می‌خواست تا به جبهه برود. سرانجام، با دلی سرشار از عشق به خدا و ایمان به راه ولایت، رضایت والدین را کسب کرد و راهی جبهه‌های نبرد شد.
پس از چندین بار اعزام به جبهه، در عملیات والفجر ۸ در فاو، در ۲۴ بهمن ۱۳۶۴، در جریان حمله‌ سنگین رژیم بعثی صدام، با عشق به پروردگار و تبعیت کامل از حضرت آیت‌الله خمینی(ره) به شهادت رسید. دوستانش نقل کردند که او بر اثر اصابت تیر به لب و دندان به درجه‌ رفیع شهادت نائل آمد. شهادتش، پدر، مادر، خواهران و برادر جانبازش، محمدعلی، را در غم بزرگی فرو برد.
حمیدرضا شادلو با اشک‌های خالصانه و ایمانی راسخ، راه جهاد را برگزید و جان خود را در دفاع از اسلام و وطن فدا کرد. او با عشق به خدا و ولایت، الگویی برای خانواده و جامعه شد و یادش در قلب همه‌ کسانی که او را می‌شناختند،
 زنده ماند. 

|| سید محمد مشکوه‌ًْالممالک 

منبع: کیهان
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi