شناسه خبر : 123890
شنبه 02 اسفند 1404 , 10:40
اشتراک گذاری در :

ورزشکاری که شهید یک شب ناآرام شد

 فاش نیوز - دو هفته مانده به شهادتش گفت: با پسری آشنا شدیم که اعتیاد دارد و دیگر خسته شده. مدام گریه می‌کند و می‌گوید: من را کمپ بخوابانید تا ترک کنم. منم آن پسر را آوردم، ترکش دادیم و برایش کار پیدا کردیم. خدا را شکر که علی توانست دست این بچه را بگیرد و دعای خیرش تا آخر عمر پشت سر علی باشد.
علی مشهدی شادیانی یکی دیگر از جوانانی است که در اغتشاشات دی‌ماه به شهادت رسید. حالا بیش از چهل روز از شهادتش می‌گذرد. چهل روزی که انگار حتی عقربه‌های ساعت در خانه‌شان خوابیده است.

در این ۴۰ روزه ۱۰ ساعتم نخوابیدم

پدر علی می‌گوید: در این ۴۱ روز حتی ۱۰ ساعت هم نخوابیده‌ام.من که قبلاً حتی قرص استامینوفن هم نمی‌خوردم قوی‌ترین قرص‌های آرام‌بخش هم برایم تأثیر نمی‌گذارد. بچه خواهرم دکتر است. به او زنگ می‌زنم و می‌گویم: من که سه تا قرص آرام‌بخش قوی می‌خورم، نباید یک ساعت بتوانم بخوابم؟ چرا اینها روی من اصلاً اثر نمی‌کند؟ اصلاً نمی‌توانم سرکار هم بروم. مادرش که مرده متحرک است. حتی نمی‌تواند حرف بزند.
علی ۱۸ سال بیشتر نداشت. ورزشکار بود و در شرکت مادیران کار می‌کرد. روز ۵ شنبه دی‌ ماه بود. پیرزنی با نوه‌هایش در کرج در سرما مانده بودند و بخاری نداشتند. پدر و مادر علی بخاری خریده و به کرج بردند. ساعت ۹:۴۵ دقیقه شب بود که پدر علی با او تماس گرفت. علی به پدر گفت: ما باشگاه هستیم ولی از بیرون خیلی صدا می‌آید. پدر گفت: بابا بمان باشگاه بیایم دنبالت. ساعت ۱۰ دوباره پدر تماس گرفت. علی گفت: بابا نگران نباش. ما داریم به سمت خانه می‌رویم. هیچ خبری نیست. یک کوچه مانده به میدان بهاران ماشین پنچر کرده است. بعد تلفن‌ها قطع شد.
دوستان علی می‌گویند: همین‌که تماس علی تمام شد، یک‌دفعه تیری به علی خورد و از پشت به زمین خورد. دوستانش به بیمارستان ضیاییان منتقلش کردند ولی فایده‌ای نداشت. پدر علی می‌گوید: من یک پسرخوانده دارم که از بچه‌های خودم بزرگ‌تر است. تا خبر شهادت علی را شنیده بود خودش را به بیمارستان رسانده بود ولی در بیمارستان گفته بودند برای تحویل پیکر باید به کهریزک بروید.

روایتی از سخت‌ترین دروغ یک پدر

از پدر علی می‌پرسم: خبر شهادت علی را چطور به مادرش دادید؟ محمدرضا می‌گوید: به مادر علی گفتم که علی زمین‌خورده و در بیمارستان است. مادرش مریض‌حال است و می‌دانستم تحمل شنیدن خبر شهادت علی را ندارد. به بهانه دیدن علی، همسرم را به بیمارستان بردم. از همان اول نزدیک اتاق تزریقات نشاندمش. چند آمپول آرام‌بخش گرفتم. همسرم گفت: من منتظرم علی را ببینم. فقط یک جمله گفتم: علی دیگر بر نمی‌گردد. دیگر هیچی متوجه نشدم. هم من و هم همسرم بیهوش شده بودیم.

امسال ۳۲ زندانی آزاد کردیم

با تعجب می‌پرسم: شما معتادان را برای ترک اعتیاد می‌برید؟ محمدرضا می‌گوید: ۱۱ سال است که ما با چند تا از دوستان و همسرانشان خیریه‌ای راه انداخته‌ایم که بیشتر برای ترک اعتیاد، آزادی زندانی و بسته‌های معیشتی برای خانواده‌های بی‌بضاعت فعالیت می‌کنیم. در مجموع ۳۰ نفر هستیم ولی ۵۰ خانوار را می‌چرخانیم. هر ماه بسته معیشتی و غذای گرم بهشان می‌دهیم. در امسال از زندان رجایی شهر کرج ۳۲ زندان نقدی غیرعمد به مبلغ ۲ میلیارد و خرده‌ای آزاد کردیم. من ۲۴ سال است که در مخابرات ستارخان کار می‌کنم. آن‌قدر اعتبار دارم که از دوستانم و مهندسان کمک می‌گیرم تا بتوانیم زندانیان بیشتری آزاد کنیم.

عاقبت‌به‌خیری این است که نامت با عزت بماند

بعد از شهادت علی، خانمم از ناراحتی می‌گوید: این دستمزد ما بود که بچه‌مان را جوان از دست دادیم؟ من می‌گویم: آخر عاقبت بخیر شدن این نیست که ۱۰۰ سال عمر کنید. عاقبت به خیری این است که با نام خوب از دنیا بروی. بچه من با افتخار از دنیا رفت.

پول تیر را از شما گرفتند؟

می‌پرسم: اصلاً معلوم نشد که این بچه چطور تیر خورد؟ محمدرضا جواب می‌دهد: نه. اصلاً. خیلی از فامیل‌هایمان خارج از کشور هستند. از آمریکا، سوئد و خیلی کشورهای دیگر در واتساپ پیام می‌دهند و می‌پرسند: پول تیر از شما گرفتند و پیکر را تحویل دادند؟ می‌گویم به خدا قسم علاوه بر اینکه پولی نگرفتند، حتی آمبولانسی که بچه‌ام را از پزشک‌قانونی به کاشان برد رایگان بود.

علی فقط می‌خواست به خانه برسد

علی نه اهل شعار بود، نه مرد سیاست؛ تمام دنیایش در یک میز پینگ‌پنگ و گره‌گشایی از آدم‌های گرفتار خلاصه می‌شد. او را اغتشاشگران دقیقاً همان جایی زدند که هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد؛ وسط یک کوچه خلوت، وقتی داشت پنچری ماشینش را می‌گرفت تا خودش را به آغوش خانواده برساند. علی، قربانیِ کسانی شد که ادعای دلسوزی برای مردم ایران را داشتند ولی جوان‌هایمان را پرپر کرده و حالا هم ژست عزاداری می‌گیرند. علی رفت ولی محمدرضا مانده و چهل شب بی‌خوابی که با هیچ آرام‌بخشی درمان نمی‌شود؛ پدری که سال‌ها زندانی آزاد کرد تا هیچ خانه‌ای بی‌سرپرست نماند، حالا خودش در قفسِ تنگِ دلتنگیِ علی اسیر شده است.

  

منبع: خبرگزاری فارس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi