دوشنبه 17 فروردين 1405 , 11:59




برای معلولین حاضر در تجمعات اقتدار شبانه
همراهی از پشت فرمان
ایستادگی، هنرِ مردمی است که میدانند پایانِ شب را نه ساعتها تعیین میکنند، نه توافقهای روی کاغذ بلکه خورشیدی تعیین میکند که از مشتهای گرهکرده طلوع خواهد کرد....
فاش نیوز - ترامپ و هوادارانش بر مچ پندار خویش ساعتهایی بستهاند که تنها ترس را شماره میکند. برای نفسهای یک ملت، ضربالاجل میتراشند: چهل و هشت ساعت، پنج روز، ده روز… گویی گمان کردهاند تاریخ را میتوان با تیکتاکِ عقربههایی که از جوهرِ دروغ جان گرفتهاند، متوقف کرد. اما آنها یک حقیقتِ ساده را فراموش کردهاند: اراده، تقویمبردار نیست.
هر شب که تاریکی بر تن شهر اهواز مینشیند، خیابانها نه به خواب میروند و نه در دریای سکوت غوطهور میشوند... با شروع جنگ رمضان در ۹ اسفند ۱۴۰۴، آسفالتِ سردِ کوچهها و خیابانهای اهواز، حافظهٔ بیداری است که هر قدم را بهمثابه یک واژه در کتابِ ایستادگی ثبت میکند. درحالیکه در دوردستها، سرکرده دشمنان ما، یعنی مسترخبیث، ترامپ حقیر و سیلیخورده از ارادهٔ مردم ایران در خیابانها و پای لانچرها، نجواهایی از مذاکره و تفاهم را نشر میدهد تا غبارِ تردید بر چهرهٔ یقین بپاشد.
اما پاسخِ این مردم، ساده و کوبنده است. حقیقت، آن چیزی نیست که بر زبانها جاری است. حقیقت، همان ردِ پایی است که هر ۲۶ شب، بر سینهٔ خیابانها و پای لانچرها حک شده است.
وقتی دشمن از شمارشِ روزها سخن میگوید، نمیداند که ما از شمارشِ ایمان سرشاریم... آنها با ساعتهایشان میآیند و ما با قلبهایمان.
ساعتهای آنها در گذرِ چند روز از نفس میافتند، اما قلبهای ما تپش به تپش، فردایی را میسازند که در هیچ ضربالاجلی نمیگنجد.
بگذار بگویند و بپندارند که درهای بسته
در حال گشوده شدن است. بگذار با وعدههای پوشالی، زمان بخرند. اما در این خیابانهای بیدار، کسی گوش به طنینِ دروغ نمیسپارد. اینجا هر شب، حضور است که داوری میکند. ما آموختهایم که برای رسیدن به سپیده، نباید به فانوسهای لرزانِ بیگانه دل بست. باید خود، شعلهای بود در دلِ شب.
ایستادگی، هنرِ مردمی است که میدانند پایانِ شب را نه ساعتها تعیین میکنند، نه توافقهای روی کاغذ بلکه خورشیدی تعیین میکند که از مشتهای گرهکرده طلوع خواهد کرد.
هر شب، وقتی ساعت به بیست میرسد، کوچههای کوی انقلاب اهواز جان تازهای میگیرند. صدای قدمهایی که از مسجدی به مسجد دیگر میروند، خیابانها را روشن میکند. انگار شهر از دل تاریکی نفسی عمیق میکشد.
صدای قدمها و زمزمه جمعیت در هوا پیچیده بود. در میان آن همه آدم، پدری دیده شد که دختر معلولش را بر دوش گرفته بود. دخترک پرچمی در دست داشت و آن را آرام تکان میداد؛ گویی میخواست به همه بگوید که او هم در این راه سهمی دارد. پدر با گامهای آهسته اما استوار پیش میرفت و هرازگاهی دست کوچک دخترش را که پرچم را نگه داشته بود، نگاه میکرد.
کمی آنسوتر، مادری ویلچر پسر معلولش را آرام میان جمعیت میراند. پسر با چشمانی روشن به اطراف نگاه میکرد و لبخند کمرنگی بر لب داشت. مادر گاهی خم میشد و چیزی در گوشش میگفت، و پسر سرش را به نشانه فهمیدن تکان میداد.
در گوشهای دیگر مردی با عصا قدم برمیداشت؛ هر ضربه عصایش روی آسفالت، آهنگی آرام در میان هیاهوی جمعیت میساخت. کمی جلوتر، مرد نابینایی دست در دست زن جوانی گذاشته بود و با اعتماد گام برمیداشت؛ زن هر چند قدمآهسته در گوش او چیزی میگفت تا راه را برایش روشن کند.
شب همچنان پیش میرفت و خیابان پر از آدمهایی بود که هر کدام با توان و ناتوانیهای خود آمده بودند. اما در آن لحظه، میان نورها و صداها، هیچکس تنها نبود؛ همه در کنار هم قدم برمیداشتند، گویی هر دل میخواست بگوید که حتی کوچکترین حضور هم میتواند بخشی از یک پیروزی بزرگ باشد.
من اما با توان اندک تنم همقدمشان نیستم. من هم عضوی از جامعه معلولین اهواز هستم. من فقط میتوانم در سکوت اتاقک ماشین، نیم ساعت… شاید یک ساعت، پشت سر مشتهای افراشتهشان با ماشینم حرکت کنم. جمعیت خواستههایشان را بلند فریاد میزنند و صدای من به گوششان نمیرسد؛ اما من هم همان شعار را فریاد میزنم، نه برای آنکه آنها بشنوند، بلکه آنقدر بلند که گوش خودم بشنود و فراموش نکنم که هنوز با همان اراده و همان خواسته ایستادهام. دست حق عیان شد... خامنهای جوان شد... لعنتالله علی اسرائیل... تو رستم تهمتنی... بزن که خوب میزنی و شعارهای دیگر...
از پشت شیشه، نور چراغها روی چهرههایشان میلغزد و در دلم حسرتی آرام میجوشد. کاش میتوانستم پا به پایشان باشم. اما بعد، در همان جاده کوتاه شبانه، به حقیقتی ساده میرسم: پیروزی همین است... اینکه بهاندازه توانت در میدان باشی. همین همراهی کوچک، برای من شمعیست در تاریکی. گرمایی که یادم میآورد هر دل، هر قدم، هر نفس، سهم خود را در پیروزی دارد.
|| ر . جعفری

















