دوشنبه 31 فروردين 1405 , 16:00




وقتی یک جمله، استخوانِ لای زخم میشود
فاش نیوز - شبِ شهر، شبِ آرامها نبود. هوای خیابان بوی دودِ اسپند داشت، بوی اشک داغ، بوی شانههای خستهای که چندین شب پشت سر هم زیر بار داغی راه رفته بودند که هنوز حتی خاکش هم آرام نگرفته.
مردم نه خسته بودند، نه بیطاقت؛ آنها فقط زخم داشتند. زخم باز. زخمی که هنوز نَفَس میکشد.
در چنین لحظهای، جامعه مثل انسانیست که تازه از اتاق عمل بیرون آمده؛ حتی صدای آرامِ بسته شدن یک در هم میتواند دردش را آوار کند. چه برسد به کلامی نابههنگام. اما یک جمله، یک توییت، مثل صدای افتادن یک میله آهنی روی سر بیمار رسید.
نه مقدمه داشت، نه ملاحظه؛ فقط آمد… و نشست وسط دل مردمی که هنوز روی پا بند نبودند.
خشم مردم از کجا آمد؟ از سیاست؟ نه. از اینکه احساس کردند کسی عجله دارد صفحه را ورق بزند، در حالی که مردم هنوز صفحه قبلی را حتی نمیتوانند نگاه کنند.
این خشم، خشمِ «رگ» نیست… خشمِ «روح» است. روحی که میگوید: «چهل شب کنار هم بودیم… تو کجا بودی که حالا اینقدر عجله داری حرفی بزنی که به زمانش نمیخورد؟»
مردم توقع معجزه ندارند؛ توقع فهم زمان دارند. توقع اینکه کسی که پشت تریبون یا صفحهاش نشسته، بداند این روزها کلمات مثل زهر عمل میکنند؛ یا مرهماند، یا تیغ.
و چه دردناک است وقتی جملهای که میتوانست صبر کند، میتوانست اندکی تأمل کند، میتوانست با حال مردم کوک شود، بیهوا فرود میآید و میشود همان استخوانی که وسط زخم گیر کرده و درد را دوچندان میکند.
جامعه امروز با تهدید و دشمن نمیلرزد؛ با بیحسی مسئولان میلرزد. با حس اینکه برخی میخواهند قبل از مردم به فصل بعد بروند. حس اینکه کسی یادش رفته جامعه هنوز سوگوار است؛ یادش رفته هنوز خاک نخوابیده؛ یادش رفته هنوز شبها صدای گریه میآید.
در روزهای بحران، هر کلمه باید مثل قدمبرداشتن روی شیشه باشد... آهسته، دقیق، با آگاهی از اینکه یک حرکت اشتباه میتواند همهچیز را خرد کند. و مردم وقتی میبینند کسی با کفشهای آهنی روی همین شیشه راه میرود، البته که خشمگین میشوند.
این خشم طبیعیست، انسانیست، و بهاندازه درد مردم حق دارد.
گاهی سکوت، نه ضعف است، نه عقبنشینی. سکوت یعنی احترام به زخمی که هنوز نبسته. اما اگر کسی این را نفهمد، همان یک جملهاش میشود «صدا زدن نامِ آینده، در حالی که مردم هنوز در گذشته دفن نشدهاند.»
|| سیدرضا موسوی فاضل

















