شنبه 05 ارديبهشت 1405 , 10:00




سمفونی سکوت؛ وقتی هنر در آزمونِ میهن به سوگ نشست
سکوت در برابرِ تهدیدِ تمامیتِ ارضی، وقتی که دنیا ایران را الگوی شجاعت میداند، با هیچ بهانهای سازگار نیست؛ چرا که «حقِ نقد»، تنها در سایهی «سقفِ وطن» معنا مییابد....
فاش نیوز - در روزگاری که آسمانِ وطن، نه با ستاره، که با شرارههای سهمگینِ حادثه شکافته میشد و «تمامیت ارضی» نامِ مشترکِ تمام خانههای این مرز و بوم بود، ملت ایران بار دیگر شکوهِ همبستگی را به تماشا گذاشت. تاریخ گواهی خواهد داد که در آن دمادمِ بیم و امید، این شانههای استوارِ مردم بود که مثل همیشه، چون سدّی سدید، در برابر طوفانِ بیگانه قد علم کرد.
در این میان، شکوهِ میهن تنها در غرشِ سلاحها خلاصه نشد؛ بلکه در رگهای این خاک، حماسهای از جنس سازندگی در جریان بود. نگاهی به قامتِ استوار «پل B1» کرج بیندازید؛ آنجا که سرانگشتانِ هنرمندِ مهندسانِ ایرانی، آهن و صخره را به عقدِ هم درآوردند تا نمادی از رفاه و برادری خلق کنند. این پل، نه تنها یک گذرگاه سیمانی بلکه آغوش گرمی برای مسافران خسته از راه بود که ستونهایش را با عشق به خاک بنا کردهاند تا ثابت کنند برای وطن، هم باید سرود و هم باید ساخت.
اما شگفتآورترین بخشِ این حماسه، پژواکِ آن در نغمههای فرامرزی بود. در حالی که غبارِ حادثه چهرهی شهرها را گرفته بود، جهان به احترامِ این ایستادگی، تمامقد ایستاد. وقتی در خیابانهای دوردستِ دنیا، از مادرید تا بوئنوسآیرس، جوانانی تیشرتهایی به تن کردند که روی آن شعارِ حماسی «مثل ایرانیها بجنگ» (LUTE COMO UM IRANIANO!) نقش بسته بود، این یعنی شجاعتِ این ملت، مرزهای زبان را درنوردیده و به یک استاندارِد جهانی برای ایستادگی بدل شده است...»، هنرِ متعهدِ جهان نیز به تکاپو افتاد. طنینِ صدای باشکوهِ «جولیا پطرس» که حماسه را در رگهای شنونده جاری میکرد، و نوای سوزناکِ «ریم الوریمی» در ترانهی ترند شدهی «خذونی» (مرا ببرید)، نشان داد که مظلومیت و اقتدارِ ایران، مرزهای زبان را درنوردیده است. از نغمههای ترکی تا ملودیهای انگلیسی و اسپانیایی، همه یک صدا بودند؛ گویی تمام جهان میخواست پارهای از تنِ ایران باشد.
در همینجا بود که یک پارادوکسِ تلخ بر جانِ جامعه نشست؛ زخمی که نه از آتشِ بیگانه، بلکه از سردیِ سکوتی پرسشبرانگیز در داخلِ خانه بود. دردآور است که «جولیا پطرس» از فرسنگها دورتر برای غیرتِ این خاک حماسه بخواند و «ریم الوریمی» صدای مظلومیتِ کودکانِ ما باشد، اما برخی «ستارههای وطنی» که تمام اعتبار و ثروتِ خود را از سفرهی این ملت و امنیتِ این مرزها وام گرفتهاند، مهرِ سکوت بر لب بزنند. چگونه است که یک خواننده در آن سوی اقیانوسها، رسالتِ هنر را در دفاع از میهنِ ما میبیند، اما سلبریتیِ داخلی، در روزهایی که خونِ پاکِ دانشآموزان بر صفحاتِ مشقشان میدوید، چشمانش را بر آوارِ مدارس میبندد؟
بیگمان، هر فرزندی حق دارد بر کژیهای خانه خویش نقد وارد کند، اما میان «نقدِ خانگی» و «دفاع از مرزها» مرزی است به بلندای تاریخ. وطن، بسانِ کشتیِ واحدی است که مسافرانش ممکن است با هم گفتگویی تند هم داشته باشند، اما وقتی تبرِ بیگانه بر ریشهی درختِ میهن میکوبد، دیگر زمانِ گلایه نیست. سکوت در برابرِ تهدیدِ تمامیتِ ارضی، وقتی که دنیا ایران را الگوی شجاعت میداند، با هیچ بهانهای سازگار نیست؛ چرا که «حقِ نقد»، تنها در سایهی «سقفِ وطن» معنا مییابد.
در آن سیاهیِ سکوت، اما بودند پنجرههایی که رو به خورشید گشوده ماندند. هنرمندانی چون محسن چاووشی، ثابت کردند که هنر اگر نبضش با قلبِ مردم نزند، طنینی توخالی است. او با ترانههایش، نه فقط ملودی، که «آرامش» و «غیرت» را بر دلهای سوخته پاشید. او نشان داد که میتوان معترض بود، اما در روزِ واقعه، هرگز نمیتوان پشت به میهن کرد. او بهجای آن که از فاصلهها بگوید، از «ماندن» و «ایستادن» سرود و نوای سازش، مرهمی شد بر زخمِ مادرانی که پارههای تنشان را در آوارِ مدارس جا گذاشته بودند.
سخنی با ستارههای خاموش؛ این سخن، نه برای نکوهش، که از سرِ یک «حسرتِ ملی» است. محبوبیت، ردایی است که مردم بر دوش شما میاندازند؛ اما اعتبار، ریشهای است که باید در خاکِ رنجهای این مردم بدوانید. سلبریتی بودن تنها به شمارِ دنبالکنندگان نیست، به شمارِ دلهایی است که در لحظهی تنهاییِ یک ملت، به گرمای حضورِ شما امیدوارند. تاریخ، تنها نامِ کسانی را به نیکی در سینه نگاه خواهد داشت که وقتی خانه در خطر بود، یا سنگی بر سنگ گذاشتند تا پلی بنا شود، یا چراغی برافروختند تا دلی نلرزد. بدانیم که اگر میهنی نباشد، نه ستارهای خواهد ماند و نه تریبونی برای اعتراض؛ که امنیتِ این خاک و صلابتِ زیرساختهایش، بستری است که تمامِ رویاهای ما بر آن بنا شده است.
|| داود گودرزی

















