شناسه خبر : 124769
چهارشنبه 16 ارديبهشت 1405 , 11:16
اشتراک گذاری در :

قبرهای سفید کوچک

فاش نیوز - شروع به قدم زدن در زمین خاکی میان قبرها کردیم. قبرهایی همگی شبیه به هم، سفید و کوچک، به اندازه قد و قامت آن کودکان. بعضی با زبان روزه به شهادت رسیده بودند. یکی پدربزرگی که هر روز نوه‌اش را به مدرسه می‌برده و می‌آورده، و دیگری کارمند داروخانه ای که بعد از انفجار اول کمک‌های اولیه را به مدرسه رسانده و با موشک دوم شهید شده.
با محمدامین شروع به قدم زدن در زمین خاکی میان قبرها کردیم. قبرهایی همگی شبیه به هم، سفید و کوچک، به اندازه قد و قامت آن کودکان. بر خلاف انتظارم در کنار برخی قبرها هیچ‌کس نبود. علتش را که پرسیدم با لهجه جنوبی اش گفت: «خیلی از‌ این بچه ها مال روستاهای اطرافن. خانواده‌ها هم بچه‌هاشون بردن همون جا پیش خودشون. ای سَنگا هم فقط برا یادبوده.»قدم می‌زدیم و محمدامین برایم از این شهدای دهه نودی می‌گفت. هر کدام قصه‌ای داشتند و دنیایی. بعضی با زبان روزه به شهادت رسیده بودند، بعضی مادر و دختر بودند، بعضی پدر و پسر، بعضی دو خواهر و بعضی خواهر و برادر و تنها فرزندان خانواده. یکی پدربزرگی که هر روز نوه اش را به مدرسه می‌برده و می‌آورده، و دیگری کارمند داروخانه ای که بعد از انفجار اول کمک‌های اولیه را به مدرسه رسانده و با موشک دوم شهید شده.از محمدامین پرسیدم: «حالا واقعا مدرسه کنار پادگان بوده؟» انگار که داغ دلش تازه شده باشد گفت: «تا حالا صد تا از همکارا تو پالایشگاه اینو ازم پرسیدن. اینجا قبلا مقر یه تیپ نیرو دریایی بوده. ولی اونا ده دوازده سال پیش جمع کردن رفتن بندر. هر کدوم از ساختموناش هم دادن یه جا. یکی‌اش رو کردن درمونگاه، یکیش رو کردن مدرسه، سوله هاش رو هم دادن تعاونی آموزش پرورش و زمین ورزشی.»خیلی دوست داشتم باور کنم اطلاعات اسرائیل مربوط به همان زمان است و هیچ‌کس در عالم توان چنین جنایتی را ندارد، اما مگر می شد؟

پرسیدم: «برای آواربرداری خودت هم رفتی؟» گفت: «من دل دیدن ای چیزا رو ندارم. پسرداییم هم بهم زنگ زد که باهاش برم برا کمک، ولی نرفتم. این جور که میگن بیشترش دست و پای بریده در آوردن. یه نفر گفته بود دست یکی از این خانم معلم‌ها رو زیر آوار دیدم. خواستم بکشمش بیرون که دیدم فقط یک دست بریده از بازو اومد بیرون.»از حال و روز بقیه کودکان پرسیدم. آنها که جان سالم به در برده اند. گفت هیچ کدام حال خوبی ندارند. هر روز بهانه دوستان و خانم معلم‌هایشان را می‌گیرند. هروقت مداد و پاک کنی که از دوستانشان قرض گرفته بودند را می بینند گریه می‌کنند. مدام می‌خواهند به کلاس درس و پیش همکلاسی هایشان برگردند. گاهی ساعت ها گریه می کنند و هیچ‌کس نمی تواند کاری برایشان کند. وضعیت بعضی‌هایشان بدتر است. گاهی با شنیدن صداهای خیلی بلند آن روز شوم در ذهن شان تداعی می‌شود و سراسیمه از خانه فرار می‌کنند؛ تا جایی که نفس داشته باشند می‌دوند و جیغ می کشند و فریاد می زنند. و خدا می‌داند تا پدر و مادرها به آنها برسند و آرامشان کنند، به دل خودشان چه می‌گذرد.او می‌گفت و من غصه می‌خوردم. زمین و زمان را نفرین می‌کردم و باعث و بانی را لعنت. مدام هم از خود می پرسیدم: «مگر این کودکان هشت ساله و نه ساله، از جنگ ما آدم بزرگ ها چه می دانستند که اینگونه زیر موشک و گلوله رفتند و روح و روان شان پریشان شد؟»حرف‌هایمان که تمام شد به میان دسته سینه‌زنی رفتم. این بار "مرگ بر آمریکا" را از عمق وجود و بلندتر از همیشه گفتم.ادامه دارد...

منبع: خبرگزاری فارس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi