دوشنبه 21 ارديبهشت 1405 , 12:58




روایت شهید هادی نژاد علویان و تقدیری که برایش رقم خورد
دفاعپرس _ علیرضا جلالیان؛ آخرینروزهای اسفند که «هادی نژادعلویان» با خواهر بزرگتر خود «میترا» از اول خیابان پیروزی راهی فروشگاه اتکا بودند تا با حکمت کارت مادرشان برای روزهای آخر سال خانه خرید کنند، اول با اطلاع از اینکه فروشگاه اتکای میدان شهدا اصابت کرده تصمیم میگیرند به فروشگاه اتکای مرکزی در حسن آباد بروند. اما گریزی نبود که از میدان شهدا و خیابان مجاهدین اسلام عبور کنند.

وقتی هادی به انتهای خیابان پیروزی رسید و حجم آوار و تخریب بمیاران دیروز شرکت برق و فروشگاه اتکا را دید به خواهرش گفت چند دقیقه اینجا صبر کن و رفت سراغ امدادگران و از کم و کیف شهدا و حادثه پرسید، خیلی ناراحت شهدا بود. همین چند دقیقه ایستادن و پرس و جو از شهدای حادثه کافی بود تا سرنوشت هادی به گونه دیگری رقم بخورد.
پنج دقیقه تاخیر برای رسیدن به موقع به قتلگاه
بعد از حدود پنج دقیقه هادی سوار موتور شد و با خواهرش راهی ادامه مسیر شدند. اما در خیابان مجاهدین اسلام در حدود چهار راه آبسردار وقتی که نزدیک به تور ایست و بازرسی میشدند، حادثه اتفاق افتاد. تور ایست بازرسی و همه مردم حاضر در آن بمباران شد. نمیدانم کدام وطن فروشی نشانی این تور را به دشمن داده بود اما سرنوشت خیلیها با این اقدام دگرگون شد.
هادی و میترا به زمین پرت شدند. میترا حدود ده دقیقهای اصلا متوجه چیزی نمیشد. ناگاه اطرافش را نگاه کرد با چشمی خونی که گوشهاش ترکشی ریز خورده بود، نمیشد دقیق چیزی را دید، اما او هادی را دید که زیر سرش خون جاری است، سریع روسریاش را در آورد و مانتو روی سرش کشید تا سر هادی که گمان میکرد به جدول خورده و خون آمده را ببندد، اطراف هادی و میترا پر شده بود از مجروح و شهید و سر و وصدا، اما هادی همان لحظات اول با اصابت ترکش به آن طرف صورتش شهید شده بود، میترا هم تعداد زیادی ترکش خورده بود و چند ترکشی را تا امروز آوردند و دو سه ترکش هم در بدنش باقی مانده و ۳۵ بخیه هم یادگاری این حادثه برای او بوده است؛ اما شهدای تور ایست بازرسی به هادی و مجروحانش به میترا ختم نمیشد.
آنچه روایت شد بازسازی ذهنی بر اساس روایت جانباز جنگ تحمیلی سوم میترا نژاد علویان از صحنه شهادت برادر و مجروحیت خودش است.
میترا نژاد علویان خواهر بزرگتر شهید است که بواسطه اینکه دختر بزرگ خانواده بوده، نقش مادری هم برای هادی که فرزند چهارم خانواده بود را داشته است و حالا او شاهد شهادت جگر گوشه خود است. چیزی که دو خواهر دیگر و دیگر برادر و مادر شهید ندید.
کارگر سادهای که دنبال لقمه خلال بود
این شهید کارگر یک تعویض روغنی بوده که در دوران پیش از شهادت هم مدتی هم با پیک موتوری گذران زندگی میکرد و خواهرش میترا هم بازنشسته یک شرکت بیمه است به تعبیر خودش به خاطر خانواده و نگهداری مادر و فرزند برادرش ۲۰ ساله بازنشست شده؛ اینان دو فرد عادی از میان همه مردم ایران بودند. هادی زمانی که پسرش امیر علی دو ساله بود از همسرش جدا شده و امیرعلی با پدر و مادر بزرگ و عمههایش زندگی میکنند و حالا این پسر که کلاس هفتم را پشت سر میگذارد دچار غمی بزرگ شده؛ و این یکی از غموارههایی است که در پس این تجاوز تروریستهای آمریکایی صهیونی بر سر یک خانواده از این ملت آمده و باید هزاران دست از این غم که در جنگ اخیر اتفاق افتاده را روایت کرد.
امیرعلی و صدای بمباران شرق تهران
امیرعلی که با صداهای بمباران شرق تهران استرس میگرفت و میترسید و حتی تب میکرد، حالا باید با این واقعیت هم زندگی کند که پدرش را در همان بمبارانهای ارتش تروریست آمریکا و رژیم صهیونی از دست داده و این برای این نوجوان فراموش ناشندنی است.
جانباز این خانواده که سنی گذرانده به ترس امیرعلی از صداهای بمباران منطقه شرق تهران اشاره میکند و آن را محملی قرار میدهد تا به گذشته و ماجراهای بمباران تهران در جنگ تحمیل اول گریز بزند، آنجا که بواسطه شغل پدر که رزمنده نیروی زمینی ارتش بوده و حدود صد ماه سابقه جبهه داشته، در شهرک زنبیه تهران زندگی میکردند و در زمان نواخته شدن آژیر قرمز دخترهای ساکنان ساختمان را میبردند در زیر زمین در زیرپله و آنجا شده بود پاتوق میترا و دیگر دختر بچهها، آنهها هم عروسکها و وسایل بازیشان را همانجا جاسازی کرده بودند و حتی دوست داشتند و منتظر بمباران بعدی بودند تا به آنجا بروند و عروسک بازیهای خود را آنجا انجام دهند.
احسان به والدین از رموز شهادت است
مادر شهید هم در صحبت کوتاهی درباره پسرش میگوید: خیلی خوش اخلاق بود، احترام پدر و مادر برایش اولویت بود؛ با اینکه از سر کا رمی امد و خسته بود، در کارهای خانه مثل جاروبرقی یزدنف شستن ظرف و خیلی از کارهای دیگر کمک میکرد و حتی گاهی نمیگذاشت من دست به کاری بزنم. چند وقت پیش لگن من دچار شکستگی شد، هادی ده روز مرخصی گرفت و همه این ده روز خودش از من مراقبت کرد.

خواهر شهید در تکمیل صحبت مادر میگوید: خیلی مقید بود که دست پدر و مادر را ببوسد، در کارهای خانه خیلی کمک میکرد و همیشه نگران پسرش بود که با توجه به مشغولیت زیاد کاری نتواند به او برسد، با من در این باره در دل میکرد و میگفت باید برای امیر علی بیشتر وقت بگذارم، پسرم در این سن به همراهی من بیشتر نیاز دارد.
او درباره یک خصوصیت مهم برادرش هم چنین گفت: این اواخر کار در تعویض روغنی را رها کرد و خودش مشغول کار با موتور شد، پرسیدم چرا اینکار را کردی، گفت خودم خواستم، چون در این کار حس میکردم پولی که میگیرم برکت ندارد، چراکه بارها دیدم خیلیها در کار تقلب میکنند و من که دنبال یک لقمه حلال هستم اینجا چنین چیزی سخت پیدا میشود.
مال حلال و مراقبت از بیت المال
راستی از شغل پدر گفتم که دیگر در قید حیات نیست. یک نظامی که حدود صد ماه سابقه جبهه داشته است و با این سابقه دو پسرش هم از سربازی معاف شدند، اما نکته مهم زندگی این خانواده فارق از هر ظاهر و مسئلهای، تاکید پدر بر لقمه حلال و مواظبت درباره بیتالمال است؛ چیزی که به کرار و به تجربه در صحبت با خانواده شهدای جنگ دیدیم، موجب لیاقت شهادت شده است.
مزار این شهید در قطعه ۴۲ گلزار شهدای بهشت زهرا سلام الله علیها است.

















