21 تير 1405 / ۲۶ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 125261
دوشنبه 18 خرداد 1405 , 11:35
دوشنبه 18 خرداد 1405 , 11:35


چرا ترامپ عصبانی شده و فحاشی میکند؟
یدالله جوانی
وقتی خیابان، زبانِ وفاداری است نه فاصلهگیری
سیدرضا موسوی فاضل
روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده
گستاخی ترامپ، نقابِ ناتوانی راهبردی واشنگتن
علیرضا ضابطی سیستان
این هشدار دوستانه و از سر دلسوزی است
جعفر بلوری
قانون تاریخ
سیدمهدی حسینی
ترامپ، ناسزا و فرصت
سید محمدرضا میرشمسی
پاکستان و قطر در معادلات جدید منطقه
علیرضا رجائی
درسهای مکتب عاشورا در مبانی فکری امام شهید
رضا علامهزاده
نگاهِ مردمیِ امامِ شهیدِ از منظر رهبری معظم انقلاب جدید
علیرضا ضابطی سیستان
رستاخیز ملتی مبعوثشده
حسن رشوند

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

دلم برایش تنگ میشود
درست شبیه همان روز، میزند زیر گریه و نگاهش را میدوزد به سقف سفید خانه اش. انگار که دوباره خودش را آنجا دیده باشد، از اعماق وجود حرفهای ....
فاش نیوز - میفهمم که هنوز هست. حضورشو حس میکنم. ولی خب چیکار کنم؟ بازم دلم آروم نیست. شبا خواب درست و حسابی ندارم. دلم براش تنگ میشه.

- میفهمم که هنوز هست. حضورشو حس میکنم. ولی خب چیکار کنم؟ بازم دلم آروم نیست. شبا خواب درست و حسابی ندارم. دلم براش تنگ میشه.همه ساکت میشوند. سرم را پایین میاندازم تا اشک هایش را نبینم. سکوتش خیلی طول نمیکشد. - یه بار که بار و بندیل سفر بستیم و راهی تهران شدیم که بریم سر مزار علیرضا، توی جاده بَرّ و بیابون، ماشین پسرم خراب شد. به هرجا و هر کسی که فکر کنید زنگ زدیم. آدمای مختلف اومدن و رفتن و نفهمیدن عیب و ایراد این ماشین از کجاست.
نخ های سفید موهایش که کمی پیدا شده را با دست میدهد داخل و روسری اش را جلوتر میکشد. بعد هم چادرش را تا روی پیشانی جلو میآورد. حسابش از دستم در رفته که با وجود زنانه بودن مجلس، برای چندمین بار است که این کار را تکرار میکند. هربار با دقت به حرکت دست هایش نگاه میکنم. خیلی به دلم مینشیند.
- کلافه شده بودم. حالم بد بود، بدتر شد. مدت زیادی رو تو همون شرایط گذروندیم. صبرم تموم شد. مستأصل و درمونده شده بودم. زدم زیر گریه. دستامو گرفتم سمت آسمون. درست شبیه همان روز، میزند زیر گریه و نگاهش را میدوزد به سقف سفید خانه اش. انگار که دوباره خودش را آنجا دیده باشد، از اعماق وجود حرفهای آن روزش را تکرار میکند: - گفتم علیرضا مامان! به خدا دیگه طاقتم تموم شده. وسط این بر و بیابون موندیم. من میخواستم زودتر بیام و به تو برسم. حالا چرا اینجوری شد؟ تو بگو چیکار کنم؟ پس کجا برم که بتونم تورو ببینم و باهات حرف بزنم؟

حرف هایش که تمام میشود، نگاهش را میچرخاند میان چشمان خیس ما. یک طور خاصی نگاهمان میکند.
- دو دقیقه نشد یه پارس سفید دیدم داره از دور میاد. هرچی نزدیکتر میومد سرعتش کمتر میشد. وقتی رسید بهمون درست جلوی ماشین ترمز کرد. یه پسر جوون بود. پیاده شد. خدا شاهده در حد اینکه یه دستی به ماشین زد. در عرض چند ثانیه این ماشین درست شد. دیگه تا لحظه ای که برگشتیم شیراز و جلوی خونه ترمز زدیم، این ماشین آخ نگفت.کمی روی صندلی جا به جا میشوم. هربار که از این دست خاطرات شهدا میشنوم، خودم را گم میکنم توی قاب عکس شهید. در عمق چشمانش. انگار که بخواهم، خودم را نشانش دهم و بگویم اگر راه دارد، من را هم ببین.
منبع: خبرگزاری فارس


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















