شناسه خبر : 125950
چهارشنبه 31 تير 1405 , 10:32
اشتراک گذاری در :

جایزۀ سگ‌کشی

 فاش نیوز - مقوا را پهن کردم روی میز وسط آشپزخانه‌. کلمه‌ها را خواندم. نوشته بود «جایزه‌ی سگ کُشی» و زیرش متراژ خانه و ویلای شمال‌شان. کاغذ رو دوباره گذاشتم روی میز. وزن داشت. توی دستم سنگینی می‌کرد. خانم و آقای زنگنه همۀ مال و منالشان را فدای آقا کرده بودند. مقوای نوزده هزار تومانی که از شیراز تا شرق تهران آمده بود حالا کلی می‌ارزید.

«ایشالا زودتر مال و اموالتونو بدین بره.»این حرف را هر جای دیگری می‌زدم پشتش اَخم و تَخم بود و ناراحتی.آمین بلند خانم زنگنه به همان دعای نیم‌خطی، از پشت خنده‌ی ریزی که پهن شده بود روی صورتش معلوم بود.
بعد چند سال تازه داشتم بهتر می‌دیدمش. بار اول اربعین نود و هشت بود. نزدیک گاراژ نجف. دنبال سواری بودیم. یک ور دلم ترس نشسته بود که چطوری با راننده‌ای که زبانش را نمی‌فهمیم توی تاریکی راه بیفتیم برویم زیارت امیرالمؤمنین. آقا و خانم زنگنه را خدا از غیب رساند. ماشین که افتاد پشت وادی السلام تازه داشت یخ‌مان باز می‌شد. بعد زیارت یک شب ماندیم صحن فاطمه الزهرا و عصر فردایش افتادیم توی راه پیاده روی. بعدترش هم ما آمدیم طرف پارکینگ شلمچه و آنها برگشتند فرودگاه نجف. تا وقتی وسط پیاده‌روی تنگ و تُرُش جلوی در خانه‌شان دخترک را بغل زدم روی هم رفته چهار بار بیشتر هم را ندیدیم.از جوی چسبیده به پیاده رو پریدم. سوار ماشین شدم. صادق داشت مقواها را جا می‌داد توی صندوق. یک دسته مقوا و کلی ماژیک رنگ و وارنگ برده بودم که مثل چند هفته قبل بروم سر فلکه‌ی اول تهرانپارس، نزدیک خانه‌شان، پلاکارد بنویسم و بدهم دست جماعت سرِ میدان. نشد. فقط دو تا نوشتم. اولی را سنجاق کردم به کالسکه‌ی دخترک و دومی سنگین و رنگین مانده بود روی مبل صاحب‌خانه.تازه از وداع برگشته بودیم. حال هیچکدام‌مان شبیه صبح که رفتیم نبود. مثل زغال داغی که هی فوتش کنند و بیشتر گُر بگیرد ته دلمان داشت می‌سوخت.دیدن آقا مثل همیشه نبود که‌! چند سال مانده به کرونا می‌رفتیم مصلی. منتظر که آقا بیاید بالای جایگاه، پشت تریبون چند کلمه حرف دل‌گرمی بزند. چند تا شعار دشمنْ‌پَران بدهیم و برگردیم خانه.

برگشتیم نه مثل آن وقت! با کلی بغض که چسبیده بود دور حلقمان. خستگی هم این جور وقت‌ها تنه‌اش سنگین‌تر می‌شود و برای آدم شاخ و شانه می‌کشد. گردی صورت دخترک گُل انداخته بود. گرما رفته بود توی تنش و باید هُلش می‌دادم بیرون. گرفتمش زیر شیر آب. بعد نهار آقای زنگنه چند کلمه روی کاغذ یادداشت نوشت و گذاشت لبه‌ی میز. به خیالم مثل بار قبلی، قرار هست شعار بنویسم حالا فوقش این دفعه که خونمان به جوش آمده تند و تیزتر.

جای بشقاب‌ها مقوا پهن کردم روی میز وسط آشپزخانه‌ی جمع و جورشان. کلمه‌ها را خواندم. بالایش نوشته بود «جایزه‌ی سگ کُشی» و زیرش متراژ خانه و ویلای شمال‌شان. کاغذ رو دوباره گذاشتم روی میز. وزن داشت. توی دستم سنگینی می‌کرد. چند ده میلیارد در ازای سَرِ قاتل آقا. خانم و آقای زنگنه همۀ مال و منالشان را فدای آقا کرده بودند. مقوای نوزده هزار تومانی که از شیراز تا شرق تهران آمده بود حالا کلی می‌ارزید. اولش فکر کردم در حد حرف و یک مدل رجز هست. به خیالم از من هم بر می‌آمد همچین کاری! بیشتر که ریز شدم یادم افتاد به قصه‌شان از جنگ دوازده روزه که مانده بودند تهران و برای بسیجی‌ها غذا می‌پختند، یا همین هفته‌ی قبلی که دعوت‌مان کردند برای تشییع آقا بیاییم خانه‌شان. کارشان چیزی شبیه حل تمرین‌ که معلم‌ها قبل امتحان می‌دهند و هر که بهتر و بیشتر کار کند دستش روانتر می‌شود، بود.

همان چند خط نوشته‌ی جاندار شبیه یک آدم پر هیکل و چهارشانه هُلَم داده بود عقب. تمام راه تهران تا قم و جاده‌ی قم مشهد را داشتم به این فکر می‌کردم «من چی دارم که بذارم وسط و بشه جایزه‌ی کشتن قاتل آقا؟!»

|| روادار

  

منبع: خبرگزاری فارس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi