چهارشنبه 28 مرداد 1405 , 00:00




ما به هم بدهکاریم؛ بدهکار مهربانی
فاش نیوز - گاهی برای نجات یک انسان، لازم نیست قهرمان باشیم؛ کافی است کمی از شتاب خود کم کنیم، راه را برای دیگری باز بگذاریم، دست پیرمردی را که آرام و خسته قدم برمیدارد بگیریم، جای خود را به سالمندی بدهیم، برای عبور کودکی چند ثانیه صبر کنیم، یا وقتی همسایهای گرفتار است، بهجای پرسیدن: چرا به این روز افتادهای؟ فقط دستش را بگیریم و بگوییم: من هستم؛ بگو چه کمکی از دستم برمیآید. گاهی یک انسان تمام امیدش را در همین یک جمله پیدا میکند. شاید مهربانی همین باشد؛ کاری کوچک که برای ما چند ثانیه بیشتر طول نمیکشد، اما ممکن است در دل دیگری سالها بماند.
گاهی یک لبخند، یک سلام، یک خسته نباشید، یا حتی نگاهی مهربان، کاری میکند که هیچ پولی از عهدهاش برنمیآید. مهربانی تنها سرمایهای است که هرچه بیشتر خرجش کنیم، بیشتر میشود.
قدیمترها زندگی سادهتر بود؛ خانهها کوچکتر، وسایل کمتر، سفرهها سادهتر و خواستهها محدودتر. اما دلها گویی جا برای یکدیگر بیشتر داشتند. یک حیاط، یک کوچه باریک، چند همسایه و یک سفره ساده، گاهی برای ساختن یک دنیا صمیمیت کافی بود. بچهها عصرها در کوچه بازی میکردند و صدای خندهشان با بوی نان تازه و صدای سماور درهم میآمیخت.
آن روزها روستا که میرفتیم، حتی برق هم نبود. شب که میشد، چراغ توری روشن میشد؛ نور زرد و لرزانش روی صورت آدمها مینشست و همه دور هم جمع میشدند. نه تلویزیونی بود که سکوت را میانمان بنشاند، نه تلفن همراهی که هرکس را به گوشهای از جهان ببرد. آدمها چای مینوشیدند، خاطره میگفتند، میخندیدند و گاهی فقط کنار هم سکوت میکردند. فانوس کوچک بود، اما دلها روشن.
اگر همسایهای بیمار میشد، دردش فقط درد یک خانه نبود؛ کوچه هم نگران میشد. اگر خانوادهای گرفتار بود، لازم نبود دست نیاز دراز کند؛ گاهی یک بشقاب غذا، کیسهای نان یا دستی بینام، پشت در خانهاش میرسید. کسی حساب نمیکرد چه کسی بیشتر داده و چه کسی کمتر گرفته. آدمها شاید پول زیادی نداشتند، اما چیزی داشتند که امروز کمیاب شده است: وقت برای یکدیگر. آن روزها شاید خیلی چیزها را نداشتیم، اما همدیگر را داشتیم.
امروز خانهها بزرگتر شدهاند، اما دلها کوچکتر. تلفنها هوشمندتر شدهاند، اما از حال نزدیکترین آدم زندگیمان بیخبریم. صدها دوست در صفحه تلفن داریم، اما اگر نیمهشبی دلمان گرفت، شاید ندانیم به چه کسی بگوییم: امشب فقط دلم میخواهد کسی صدایم را بشنود.
شاید در مسابقه بیشتر داشتن، چیزی را گم کردهایم که با هیچ قیمتی خریدنی نیست: بیشتر دوستداشتن. فنّاوری قرار بود فاصلهها را کم کند، اما گاهی فقط سرعت زندگی را بیشتر کرد. خانهها را پر کردیم، اما شاید دلها را خالی گذاشتیم.
و خوشبختی؟ شاید آنقدر نزدیک باشد که نمیبینیمش.
در همان استکان چای که کنار مادر مینوشیم؛ در صدای پدری که میگوید مواظب خودت باش؛ در لبخند کودکی که با یک شکلات کوچک، دنیا را مال خود میداند؛ و گاهی در آرامش مادری که تلفن زنگ میخورد و صدای فرزندش را میشنود: مادر جان، فقط زنگ زدم صدایت را بشنوم. شاید همان چند کلمه، آرامش خواب آن شب مادر باشد؛ بعضی دلها با پول آرام نمیگیرند، با اطمینان از دوست داشته شدن آرام میگیرند.
گاهی خوشبختی، نشستن کنار پیرمردی است که خاطراتش را بارها شنیدهایم، اما باز گوش میدهیم؛ چون شاید او بیش از گوش شنوا، به این نیاز دارد که بداند هنوز فراموش نشده است. گاهی هم خوشبختی همین است که وقتی سالمندی آهسته قدم برمیدارد، از شتاب خود کم کنیم؛ شاید آن چند قدم، تمام توان امروز او باشد.
گاهی همسایهای بیصدا کمک میکند، رانندهای چند ثانیه صبر میکند، جوانی جای خود را به سالمندی میدهد، فرزندی بیدلیل به مادرش زنگ میزند و کسی که انسانی را زمینخورده میبیند، بهجای برداشتن تلفن همراه برای فیلمگرفتن، دست او را میگیرد.
اینها اتفاقات بزرگی نیستند؛ اما زندگی از همین اتفاقات کوچک ساخته میشود.
ما قرار نیست همه رنجهای جهان را درمان کنیم. قرار نیست همه فقرها و تنهاییها را از بین ببریم. اما شاید بتوانیم درد یک نفر را کمی کمتر کنیم؛ کنار بیماری بنشینیم، به جوانی که با بیماری میجنگد امید بدهیم، یا به انسانی که شکست خورده است فقط بگوییم: هنوز تمام نشده؛ من به تو ایمان دارم. من در کنارت هستم. ما به هم بدهکاریم؛ نه پول، نه خانه، نه طلا. ما به یکدیگر مهربانی بدهکاریم.
به مادری که سالها برایمان از خودش گذشت، یک تماس؛ به پدری که خستگیهایش را پشت سکوت پنهان کرد، یک آغوش؛ به سالمندی که جوانیاش را برای ساختن زندگی گذاشت، چند دقیقه گوشدادن؛ به کارگری که پیش از بیدارشدن شهر کارش را آغاز میکند، یک نگاه محترمانه؛ به کودکی که هنوز دنیا را پاک میبیند، امنیت؛ و به دوستی که مدتهاست از او بیخبریم، یک: حالت چطور است؟
شاید بیش از همه، به خودمان بدهکاریم که دوباره انسان بودن را به یاد بیاوریم.
شاید نباید گذشته را فقط با حسرت نگاه کنیم؛ باید ارزشهای سادهای را که در آن زندگی داشتیم دوباره پیدا کنیم: سلام، احوالپرسی، احترام، سرزدن به بیمار، نشستن کنار هم شریک شدن در شادی و غم و اینکه وقتی کسی گرفتار است، پیش از دیدن ضعفش، انسان بودنش را ببینیم.
آن روزها شاید فقیرتر بودیم، اما غنیتر زندگی میکردیم؛ غنی از محبت، صمیمیت، همدلی و تعلق.
امروز هنوز دیر نشده است. شاید برای بهترشدن دنیا لازم نباشد کار بزرگی انجام دهیم؛ یک تماس، یک لبخند، یک گذشت، یک دست یاری، یک «من کنارتم» میتواند آغاز باشد.
جامعه با شعارهای بزرگ تغییر نمیکند؛ گاهی با همین رفتارهای کوچک انسانی، آرامآرام بهتر میشود.
درست مثل همان داستان صدفها؛ دو دوست کنار ساحل قدم میزدند و هزاران صدف روی شنها افتاده بود. یکی خم شد، صدفی را برداشت و به دریا انداخت. دوستش گفت: «اینهمه صدف، همه را که نمیتوانی به دریا بیندازی؛ چه فرقی میکند؟ دوستش صدف را نگاه کرد و گفت: برای همه آنها شاید فرقی نکند؛ اما برای این یکی، فرق میکند.
شاید رسالت ما هم همین باشد. قرار نیست همه را نجات دهیم. اگر نتوانستیم جهان را تغییر دهیم، شاید بتوانیم دنیای یک انسان را تغییر دهیم؛ اگر نتوانستیم درد همه را درمان کنیم، شاید بتوانیم درد یک نفر را کمتر کنیم؛ و اگر نتوانستیم چراغ همه خانهها را روشن کنیم، شاید بتوانیم در دل یک نفر چراغ کوچکی روشن نگه داریم.
و چه زیباست اگر روزی کسی، سالها بعد، نام ما را به یاد آورد. نگوید چه داشتیم یا چقدر مشهور بودیم؛ فقط بگوید: روزی که خسته و دلشکسته بودم، او کنارم ایستاد؛ دستم را گرفت و نگذاشت احساس کنم تنها هستم. شاید بزرگترین میراث انسان، چیزی نباشد که در حساب بانکیاش میماند؛ چیزی باشد که در دل آدمها به جا میگذارد. ما به هم بدهکاریم؛ بدهکار یک لبخند، یک دست یاری، یک دلگرمی، یک «من کنارتم»؛ و بیش از همه، بدهکار مهربانی. شاید برای خوشبخت شدن لازم نباشد ثروتمندتر شویم؛ شاید فقط کافی است کمی بیشتر انسان باشیم.
|| داود گودرزی

















